آبروریزی 2

همونطور که حدس زده بودم بالاخره عطش مردم به سریال‌های آنچنانی کانال فارسی‌وان شدیدا کاهش پیدا کرده و خیلی از آشنایانی که خیلی از کارها و مهمونی‌رفتن‌ها و مهمونی‌گرفتنشون رو به خاطر دیدن سریالهای فارسی1 یا زمزمه(خواهر فارسی1)عقب می‌نداختن تصمیم گرفتن با تموم شدن هر سریال دیگه سریال بعدی رو که همون ساعت شروع می‌شه نبینن. کانال من و تو تقریبا داره همون جایی رو که فارسی1 داشت به دست میاره.
من تو کانال چرخوندن ماهواره هنوزم گاه‌گاهی چند ثانیه‌ای یا چند دقیقه‌ای رو اینجور کانالا وایمیسم ببینم چه خبره و هر بار که سی‌با خونه‌ست با شنیدن صدای دوبله فارسی1 یا زمزمه حتی از راه دور دادش درمیاد. چیزی که از همه بیشتر دیدم بدش میاد وقتی بود که موقع سریال تاوان دوتا از بازیگرانش که گداصفت و جیب‌بر بودن داشته همدیگر رو “گربه‌کوچولی من” صدا می‌کردن. اصلا یه جور حس نفرت بهش دست می‌داد. (فکر می‌کنه این چیزا لوس بازیه. شاید در پس ذهنش یه حس مردسالارانه داره هنوز.‌آره؟)
خلاصه اون شب که زنگ بیرونو زد و از تو آیفون سبیلای باروتیش رو دیدم یهو یاد اون جمله کذایی افتادم و گفتم حالا که خودش نیومده بالا و درو باکلید باز نکرده و چشمم تو چشمش نیست که از هیبتش بترسم یه کم اذیتش کنم. با شوق گفتم:
- تویی گربه کوچولوی من؟
سرفه‌ای کرد و لادندونی گفت: درو باز کن.
- وای چه سیبیلای نازی. پیشی کوچولوی خوشگل من! ( فکر کن با اون قد و هیکل و قیافه جدی بهش بگی پیشی اونم کوچولو)
بازم با صدای لادندونی- توروخدا درو باز کن( سی‌با درعمرش اینجوری با التماس حرف نزده بود)
- ای بابا، کسی که نمی‌شنوه. اصلا دروباز نمی‌کنم تا توهم به من از همینا بگی.
با عصبانیت شدید- اصلا نمی‌خواد! و رفت… آیفون هم که یه تایم بخصوصی داره قطع شد.
دکمه‌ تصویرو زدم و گفتم: پیشی ِ کوچولوی زیتون حالا قهر نکن دیده(دیگه)… و دکمه باز کننده در رو زدم. و خودمو آماده کردم برای یه دعوا. البته سی‌با آدم جدی‌ییه و منم هیچوقت اینقدر سربه‌سرش نمی‌ذاشتم اما واقعیتش فکر نمی‌کردم دیگه تا این حد عصبانی بشه و تو ذهنم گفتم عجب بی‌جنبه‌ای بود و من نمی‌دونستم.
اومد بالا. وقتی در بالا رو باز کردم دیدم رنگش عین شاتوت سیاهه و کارد می‌زدی خونش در نمیاد.
- سی با جان، یه بار اومدم باهات شوخی کنم ها…
با ناراحتی تمام(انگار کسی مرده باشه) گفت : پاک آبرومو بردی… می‌دونی تموم مردای ساختمون جمع بودن دم در .
- وای… جدا( با وجود حساسیت‌ها و معیار آبروریزی نازکی که داره واقعا جا خوردم) کِی تابه‌حال اهالی ساختمون دم در جلسه گذاشتن که حالا بار دوم باشه. یا توی لابی بوده یا خونه‌ی یکی از ماها. فوق فوقش تو پارکینگ جمع می‌شدن.
- من چه می‌دونم. پشت بوم چکه کرده بود و همه جمع شده بودن نظر بدن که چیکار کنن. حالا چیکار کنم. چه‌جوری تو این محل زندگی کنم؟
- هیچی، می‌خوای آپارتمان رو بذارم برای فروش…
- دیگه باهام حرف نزن…
آقا سی‌با تا یکی دوهفته سرسنگین بود و فکر می‌کرد همه همسایه‌ها دارن راجع به “گربه کوچولوی زیتون” حرف می‌زنن.
آقا گیرم که آب رفته به جوی بازآید ، با آبروی رفته چه باید کرد؟! واقعا!

آبروریزی‌ها ادامه دارد…
لینک این آبروریزی در بالاترین

آبروریزی 1…

ایرانی‌ها اصولا به آبرو خیلی اهمیت می‌دن و حکایات و احادیث و ضرب‌المثل‌های زیادی در این باب نوشته شده. حمید مصدق عزیز می‌فرماید: گیرم که آب رفته به جوی بازآید ، با آبروی رفته چه باید کرد؟!
نه، واقعا شما بگویید، چه باید کرد؟
البته حد و اندازه آبرو ریزی بستگی به شرایط زمانی و جغرافیایی و سیاسی داره. ممکنه یه کاری رو در کشور آمریکا بکنیم هیچ آبرومون نره، اما در ایران بره. یا اگه امروز اون کارو بکنیم آبروریزی سنگینی به حساب بیاد ولی دوسال پیش اصلا برای کسی مهم نبوده.
این احساس آبروریزی که گاهی به من هم دست می‌ده مسلمه که مربوط به شرایط این روزهاست…

اون روز مامان بزرگ قصه‌ما زنگ زده که زیتون جان چه نشستی که تلویزیونم آنتن نمی‌ده و همه‌ش برفک می‌بینم و نمی‌فهمم کی اذان می‌گن تا نمازمو سر وقت بخونم و…
- مامان بزرگ، مگه رادیو نداری؟
- نه بابا، کی دیگه رادیو( گفت رادیول) گوش می‌ده این روزها، رادیوم همه‌ش خش خش داشت خیلی وقت پیش دادمش به نون‌خشکی.
- خوب، چه کاری از دست من برمیاد؟
- می‌دونم اشکال از آنتنمه، چندوقت پبش رفتم رو پشت‌بوم دیدم پلاستیکاش پوسیده شده و همه‌ میله‌هاش ریخته زمین. دستت درد نکنه یه آنتن برام بخر بیار زیتون‌جان، ثواب داره. بچه‌هام که به فکرم نیستن.
- آخه الان…
- الان چی؟ کار داری؟ باشه! عیبی نداره،(با غصه) یه فکری می‌کنم بالاخره…
- نه مامان بزرگ تا عصر برات می‌گیرم میارم. چه نوعشو می‌خوای؟ یه جور اومده کنترلی و…
- نه بابا، ما اهل این قرتی بازی‌ها نیستیم، از همین مدل میله‌میله‌ای که خودم دارم بگیر. گرون هم نباشه زیاد ها…
- چشم!
عصر داشت نرم نرم برف میومد… چند خیابون پایین‌تر از خونه‌شون نزدیک مغازه الکتریکی پیاده شدم. تا به آقاهه گفتم آنتن می‌خوام با خوشحالی فوری دوید هفت‌هشت مدل آنتن با جعبه‌ش انداخت رو پیشخون.
- این 22 تومنه، این 25 تومن، این‌یکی شونزده تومن…
- آقا من از اون مدل قدیمی‌ها می خوام که یه کوچیکشو گذاشتین اون بالا.
شروع کرد اصرار که:
- از اینا دیگه مد نیست. یکی از این جدیدا رو انتخاب کن.
- نه راستش برای یه خانم مسن می‌خوام که گفته حتما مدل قدیمی باشه. (وقتی بگی خانم مسن خودش می‌فهمه دیگه نباید اصرار کنه) بزرگتر از این ندارید؟ برای رو پشت‌بوم می‌خواد.
- بالکن نداره؟(این یعنی بزرگتر نداره)
- چرا یه بالکن کوچولو داره.
- خوب همینو ببر، وصل کن به میله‌های بالکنش، هر وقت هم خواست اینوراونورش کنه بنده خدا تا پشت‌بوم نره. بزرگ کوچیکیش هم تو صافی تصویر تاثیری نداره.
دیدم حرف حساب می‌زنه. قیمتش رو پرسیدم گفت همین یکی مونده ببر. 7 تومن. چونه زدم شد 6 تومن! گفتم خوب برام ببندش بی‌زحمت. گفت چرا بی‌خود زحمت باز کردن و بستنش رو بکشی، همینطوری ببر. ماشین نداری؟ گفتم نه پیاده می‌خوام برم. سه چهار خیابون بالاتره. گفت چه بهتر پیاده آسیبی هم نمی‌بینه. و با خنده‌ای که نشون از پیروزی در آب کردن چیزی رو داشته باشه آنتن رو آورد و با گردگیر کمی گردش رو تکوند و داد دستم. اومدم بیرون، شما فکر کن مثلا تو خیابون شلوغی مثل گوهردشت.
پامو از در بیرون نگذاشته که یه پسر متلک انداخت: آنتن! گفتم عیبی نداره. اگه پسرا متلک نگن می‌میرن.
دختری از روبه‌رو میومد با دیدن من چنان نیشی باز کرد و سری تکون داد که انگار مرتکب گناه خنده‌داری شدم. نگاهی به سرتاپام انداختم. نکنه دکمه‌م بازه یا شالم از سرم افتاده یا یه پاچه شلوارم بیرونِ چکمه‌ست یکیش تو!
آقای بعدی چنان اخمی بهم کرد که فوری شکم رفت به اینکه لابد آرایشم بده. همونجا آنتنو گذاشتم زمین از کیفم آینه درآوردم و صورتمو وارسی کردم. نه عین همیشه بودم.
یه کم بالاتر یه خانم تپل ساک به‌دست سرشو با تحقیر اینور و اونور کرد و به خانم همراهش که فکر کنم دخترش بود گفت: حالا انگار تلویزیون چی داره که رفته آنتن خریده. دخترش پق‌پق خندید و گفت همینو بگو. و دوتایی شروع کردن به مسخره کردن من.
معما حل شد…
پسر بعدی بهم رسید: سلام خانم ِ آنتن!( ما تو کلاس به هر کسی که گزارش بقیه رو به دفتر می‌داد می‌گفتیم آنتن) یواش یواش با هر قدم که جلو می‌رفتم با نگاه‌ها و متلک‌های دیگران داغ‌تر می‌شدم. پیشونیم شده بود غرق عرق. از بچه تا زن و مرد و پسر و دختر به محض دیدن آنتن دستم انگار رسالت داشتن چیزی بپرونن. انگار در خواب و بیداری این کلمات رو می‌شنیدم: آنتن… تلویزیون… مزخرف… ضرغامی… ماهواره… جمهوری اسلامی… کثافت… دزد… سه‌هزار میلیارد(باور کنید حتی به اینجا هم رسید)
گذشتن از اون چهار خیابون یکی از سخت‌ترین کارای عمرم بود. تا رسیدم، مامان بزرگ گفت بذار برات چایی بریزم تا گرم شی عزیزم. گفتم نه مامان بزرگ بی‌زحمت یه لیوان آب یخ یخ بدین.

انفجار مهیبی(بر وزن بهمن عظیمی) کرج را لرزاند…

یه سری به فیس‌بوک زدم و داشتم کامپیوتر رو خاموش می‌کردم که ناگهان انفجار مهیبی که به نظرم دوقلو هم بود(پشت سرهم) خونه‌مونو شدیدا لرزوند. فکر کنم کل کرج رو لرزوند. چون تا پریدم رو بالکن، دیدم تا چشم کار می‌کنه مردم ریختن بیرون و کسایی که مثل من طبقه بالان اومدن تو بالکن.
مردی گفت: وای نیروگاه هسته‌ای رو زدن. یکی گفت نه بابا یه دپوی اسلحه‌خونه چند کیلومتری کرج به طرف تهران هست که حتما اون منفجر شده..
زنی گفت احتمالا زندان گوهردشت رو منفجر کردن تا زندانی‌هارو آزاد کنن….

سی‌با زنگ زد. گفت 15 کیلومتری اتوبان کرج‌تهرانه و جایی که بوده تموم شیشه‌هاش لرزیده. گفتم بابا من فکر کردم بمب خورده پشت خونه‌مون.
دوستم از هشتگرد زنگ زد که تو خبرگزاری مهر خونده که در اثر انفجار شیشه‌ خونه‌های عظیمیه شکسته خواست ببینه گوهردشت هم صدای انفجار شنیدم یا نه. گفتم آره خیلی شدید. زیر پامون هم عین زلزله می‌لرزید.
اومدم بیام اینترنت دیدم قطعه. چون تازه از بستر مریضی بلند شدم و هنوز ضعیفم فکرای مزخرف زد به سرم.
بخصوص که قبلش تو فیس بوک حرف از مرگ زده بودم:
چرا همه جا رفتن زن بدون همراه ممنوعه، اما دفن خانم‌های مُرده بدون همراه مرد ممنوع نیست؟
Lik احساس کردم دهنم داره تلخ می‌شه . گفتم نکنه شیمیایی بوده:)‌
گفتم اگه تا یه ربع دیگه زنده باشم دوست دارم چیکار کنم؟ برای اولین بار از اینکه تنهام خوشحال بودم . کاش سی‌با و بچه‌ها نیان تا آخر شب. گفتم الحمدالله یخچال پر از خوراکیه:) پس چیکار کنم تو این یه ربع. می‌خورم:) و بعد اومدم دیدم بعد از نیم سعات اینترنت درست شده

آخرین خبر: انفجار در انبار مهمات بیدگنه(ملارد شهریار)
لینک در بالاترین

دوستان عزیز ساکن کانادا، ببخشید مصدع اوقات می‌شوم….

دوستان گل ساکن کانادایم سلام، ببخشید مصدع اوقات می‌شوم. از این جهت به خودم اجازه جسارت دادم چون شما در تظاهرات بعد از انتخابات 88 خیلی به من روحیه دادید و تشویم کردید که تا به دست آوردن حق و حقوقم و از بین بردن ظلم و جور و بی‌عدالتی در خیابان بمانم. هر وقت خسته شدم یا از باتوم و اسلحه و گاز اشک‌آور ترسیدم با نوشته‌ای در اینترنت و‌ یا ای‌میل شخصی -شده با پند و اندرز و اگر نشد با تندی و خشونت کلامی- از غیرت و حمیت و ایستادگی گفتید و متذکر شدید اگر در خیابان نمانیم هر چه برسرمان می‌آید حقمان است و خاک بر سرمان با این بی‌عُرضگی‌مان…
حالا اجازه بدهید من چیزی از شما بخواهم. نمی‌گویم زیر رگبار گلوله،‌ که شاید زیر نم‌نم باران، نمی‌گویم با ترس و لرز، بلکه با شادی و ابزار آن، زیر‌انداز و عرق و ورق و ضبط و تخمه و شکلات هم باشد. نمی‌گویم در حال فرار که در حال رقض و پایکوبی. نمی‌گویم از کارتان بزنید، نه، یک روز تعطیل بروید، می‌توانید آش و شیرینی و ترشی و مربا ببرید به همدیگر بفروشید تا کسب‌درآمدتان هم مختل نشود.
دوستان عزیزم، یکی از دزدهای مملکت فرار کرده آمده آنجا. حالا نوبت شماست.

ممنون! ما از شما عکس یادگاری و فیلم از خانه‌ی خاوری در تورنتو نمی‌خواهیم. نمی‌خواهیم بدانیم این خانه را چگونه و چند خریده شده و چند اتاق خواب و آشپزخانه دارد. در اینترنت عکس انواع و اقسام خانه‌های افسانه‌ای موجود هست. به قول یکی از دوستان که می‌گفت خانه‌ی من که از خاوری زیباتراست و دزدی هم نیست. ما از شما می‌خواهیم تنِ بقیه‌ی دزدهای این مملکت را آنچنان بلرزانید تا حالیشان کنید که بعد از چاپیدن و فرار کردن، زندگی آنچنان برایشان بهشت نمی‌شود و تنها ضررش عکس یادگاری گرفتن با خانه‌اش نیست.
بعد از کلی سرچ در گوگل دیدم کل جمعیتی که تا به‌حال برای تظاهرات(نه گرفتن عکس یادگاری) به در خانه‌ی خاوری رفته‌اند فقط چهار نفر بوده(بازم گلی به جمال این 4 نفر، ). من نمی‌دانم چند ایرانی در کانادا و بخصوص در تورنتو هست که با نارضایتی از وضع ایران مهاجرت کرده‌اند. چیزی که مسلم است خیلی بیشتر از چهار نفر!
حالا که خود حکومت کاری برای برگرداندن دزها نمی‌کند(به قول پیرمرد همشهری‌مان چون کون همه‌شان گُهی‌ست) شما می‌توانید برایشان جهنم کوچکی بسازید. نمی‌توانید؟
اگر برای رفتن به آنجا انگیزه می‌خواهید می‌توانید به صورت تور تفریحی اتوبوس بگیرید و جلویش ژانگولر بازی و کنسرت راه بیندازید. فقط لطفا بروید.

لینک در بالاترین

پرده از رازت کشیدم/ مرضیه

ترانه‌ی “ خواب نوشین” و یا “وصل دوشین” مرضیه رو خیلی دوست دارم. خواستم شمارو هم در این لذت شریک کنم.
پشنهاد می‌کنم گوش بدین و باهاش بخونید.

خواب خوشی وقت سحر
دیدم و یادم نرود
روی تو با دیده‌ی تر دیدم و یادم نرود…

1،2،3 حالا باهم…

پرده از رازت کشیدم
سوی خود بازت کشیدم
آنقدر نازت کشیدم
تا نشستی…

روی دامانت فتادم
عقده‌ی دل را گشادم
ناگهان آمد به یادم
رنج هستی…

ای خوش آن‌دم وان غرورِ خواب نوشین
خواب نوشین، خواب نوشین
وان نشاط و وان سرور وصل دوشین
وصل دوشین، وصل دوشین

با تو می‌گفتم غم و درد جدایی
همچنان نی با نوای بینوایی
وای از این دیر آشنایی…

روی دامانت چو اشک افتاده بودم
ناله‌های عاشقی سر داده بودم
که‌ای جفاجو کن وفایی

دامن از دستم کشیدی
همچو بخت از من رمیدی
من ز خواب ناز خود، زآواز خود ناگه پریدم
غیر اشک و بستری، از دیدِ تر دیگر ندیدم

او سر یاری ندارد
قصه‌گو تَه رنج عاشق
خواب و بیداری ندارد

پرده از رازت کشیدم …

آهنگساز:پرویز یاحقی

فضول محله

از در پارکینگ درست نگذشته بودیم که ناگهان در سیاهی شب، زنی که سخت در چادر سیاه پیچیده شده بود پرید جلوی ماشین و زد به شیشه.
- لطفا بیایید پایین.
ساعت ده بود و ما می‌بایست درست همین ساعت جایی می‌بودیم و دیرمون بود. فکر کردیم یا گداست یا برای نذری پول جمع می‌کنه.
شیشه رو کمی کشیدم پایین.
- ببخشید ما دیرمونه. باید بریم. سی‌با پاشو گذاشت رو گاز که بره. دوباره پرید جلو.
آمرانه‌تر از پیش گفت:
- خیلی مهمه. لطفا پیاده شید.
من که یه ساعتی رو که منتظر سی‌با بودم و می‌دونستم طبق معمول دیر می‌رسیم مهمونی، از لجم هی به آرایشم اضافه کرده بودم و مویی که با هزار زحمت پریشون ریخته بودم دور و بر صورتم فکرم به هزار جا رفت… ای‌داد و بیداد با این تیپ حزب‌اللهیش، لابد اومده برای حجابم تذکر بده. یا بپرسه شما با این آقا چه نسبتی دارید. شایدم می‌خواد به کراوات قررررمز سی‌با گیر بده. اما از کجا می‌دونست ما قراره این شکلی بیاییم بیرون؟
سی‌با خسته از اصرار زن درو باز کرد و پیاده شد.
- چه فرمایشی دارید؟
در عین حال حواسمون رفته به دو مرد با کت‌و شلوار مدل برادران با ریش و پشم دارن از پژو سفید رنگی پیاده می‌شن و به طرفمون میان.
از فکرم گذشت چی در انتظارمونه؟ توطئه؟ قتل زنجیره‌ای(!)؟ دزدی مغزها؟ خفگی با طناب؟ دستگیری به علت توهین به رهبری؟ توهین به رئیس‌جمهور؟ به نظام؟ مخل امنیت اجتماعی؟ حکم شلاق؟
زن گفت: ما دیدیم یه آدم مشکوک وارد خونه‌تون شد!
مردها نزدیک‌تر شدن…پیکان قراضه‌ سبز‌رنگی کمی اونطرفتر پارک بود با شیشه‌های پایین و در باز. زن به پیکان اشاره کرد و گفت ما دیدیم یه مرد گنده مشکوک کمی با در این ماشین ور رفت و از تو صندوق عقب داره چیزی می‌دزده و تا ما نگهداشتیم و پرسیدیم داری چیکار می‌کنی پرید رفت اون‌طرف ماشین قایم شد. رفتیم اونور خیلی فرز اومد اینور بعد وقتی شما ریموت در رو زدید پرید تو خونه‌تون. برید بگیریدش. مواظب باشید به نظر خیلی خطرناک میومد. اسلحه‌هم داشت. این ماشین کدوم یکی از همسایه‌هاتونه؟
گفتیم هیچکدوم.
زن به سی‌با گفت پس دزده. بدوید برید دنبالش! مردها هم اصرار می‌کردن.
باورشون نداشتم. فکر می‌کردم الکی سر کارمون گذاشتن و هدف دیگه‌ای دارن. مثلا سی‌با رو بفرستن دنبال نخود سیاه و بعد منو بدزدن(!).
سی‌با در کوچک رو باز کرده بود و به حیاط تاریک نگاه میکرد فکر می‌کنم تردید داشت بره. اومدم برم زنگ تموم همسایه‌ها رو بزنم دیدم سویچ هنوز رو ماشینه و مردا چسبیده به ماشین ایستادن. اصلا نکنه نقشه دارن ماشینو بدزدن؟
زن فکر کنم فهمید: گفت من معلم قرآنم و به قرآن راست می‌گم. الان یه دزد مسلح تو خونه‌تونه. شایدم تعدادشون بیشتر هم باشه… ببینید الان به 110 هم زنگ می‌زنم… و شروع کرد به گرفتن شماره.
سی‌با تصمیم گرفت بره. تو تاریکی حیاط گم شد… زنگ چند تا از همسایه‌ها رو زدم که بیان کمک اما برای هر کی موضوعو تعریف کردم اصلا اهمیت نداد! سی‌با تنهایی به جنگ دزدان جنایتکار رفته بود…
گفتم دیدی در این شب تیره بیوه شدم! یواشکی حرکات زن و دو مرد رو زیر نظر گرفتم. زن تلفن به پلیس 110 رو نصفه کاره گذاشت و گفت بعدا بهتون خبر می‌دم بیایین یا نیایین…. بله دیگه… جون شوهر خودش که در خطر نبود! و فکرم رفت به اینکه اگه سی‌با بمیره آیا شهید حساب می‌شه؟ بیمه عمرش چقده؟ می‌تونم بعدا گلیم خودم و بچه‌ها رو از آب بیرون بکشم یا مجبورم دوباره ازدواج کنم؟ وای… لباس سیاهامو کجای کمد گذاشتم؟ شال مشکی‌یم هنوز مُده یا باید یه جدیدشو بخرم؟
اگه سی‌با جانباز شد چه خاکی به سرم بریزم؟ به پاش بمونم؟ نمونم؟ بستگی به درصدش داره. نه گناه داره…
هر چی گوش دادم،هیچ صدای تیراندازی و درگیری نشنیدم. نکنه با گاز خفه‌کننده سی‌با رو بیهوش کرده باشن و دارن با چاقو مثله‌ش می‌کنن؟
از این فکرم، بیخیال ماشین با سویچ روش شدم و دویدم توی حیاط… دنبال بیلی جارویی چیزی می‌گشتم که… دیدم سیاهی‌یی قد بلند به طرفم اومد. قلبم داشت وای‌میساد. حتی قدرت فریاد زدن نداشتم. منتظر فرود یه تبر توی سرم بودم که صدای سی‌با به گوشم رسید.
- بیا بریم بابا. دیرمون شد.
- یعنی هیچکی تو راه‌پله‌ها یا پشت‌بوم نبود؟
- حالا بیا بعدا می‌گم.
- نکنه دزده رفته توی خونه‌ی یکی از همسایه‌ها؟
سی‌با هیچی نمی‌گفت و از حیاط رفت بیرون. دنبالش دویدم و دیدم ماشین سرجاشه و خانم معلم قرآن هم هنوز کنار دو مرد ریشوی همراهش وایساده.
- خانم، بفرمایید قضیه حله!
- یعنی چی حله برادر؟ دزده چی شد؟
- هیچی، شما بفرمایید، مسئله‌ای نبود!
- مگه می‌شه؟ دو دور دورِ ماشین از دست ما فرار کرد و با اون ریخت کر و کثیف با اسلحه پرید تو خونه‌تون. نکنه تهدیدتون کردن. اگه نگید الان به 110 میگم بیان. و گوشی رو گرفت دم گوشش.
- نه خانوم اینکارو نکنید. گفتم که مسئله‌ای نبود.
بعد از اصرارهای فراوون بالاخره سی‌با گفت.
- با یکی از همسایه‌ها رو پشت‌بوم کار می‌کرد. فکر کنم لوله‌کش بود.
- وا… پس چرا از ما ترسید؟ نکنه….؟
سی‌با خندید…
بله آقا نصاب دیش و ماهواره بود.
معلم قرآن با عصبانیت گفت:
- مرده‌شور ریختشو ببره! چقدر وقت مارو تلف کرد. شیطونه می‌گه… و تلفن رو برد بالا. والله اینا از دزد بدترن. دزد معمولی مال آدما رو می‌بره اینا فرهنگ مارو می‌دزدن.
- نه خواهش می‌کنم خانم. این حرفا چیه؟ جوونا بیکارن. بذارید یه لقمه نون بخوره. اگه بگیرنش واقعا تبدیل می‌شه به اونی شما فکرشو می‌کردید. از ترسش ماشینش رو هم همینطور باز ول کرده. بیایید براش ببندیمش. یکی از آقایون با اکراه کمک کرد شیشه‌های ماشین رو دادن بالا و دکمه قفلش رو هم زدن و درو بستن. زن همینطور مرد نصاب رو نفرین می‌کرد…
و ما فقط به اواخر مهمونیمون رسیدیم.

اوضاع مملکت

چایی اکبرآقا

تعریف می‌کرد:
“من و اکبر آقا به فاصله چند ماه در سازمان … مشغول به کار شدیم. من به عنوان منشی گروه، و اکبر آقا در سمت آبدارچی. اون‌موقعا من یه دخترسوسول و وسواسی بودم و اصلا نمی‌تونستم از دست کسی که از تمیزیش مطمئن نبودم غذایی چایی چیزی بگیرم بخورم. حتی تو خونه چایی که مامانم برام می‌ریخت تا قبلش نمی‌رفتم آشپزخونه لیوانو جلوی نور نگیرم تا نکنه یه وقت لکه‌ای چیزی داشته باشه و از تمیزی قوری و کتری و مطمئن نمی‌شدم لب نمیزدم.
مسلمه چایی اکبرآقای صفر کیلومتر رو هم که استکان چاییش پر از لک و پیس بود و تازه تو راه یه عالمه‌ش تو سینی می ریخت نمی‌تونستم بخورم. روم نمی‌شد بهش بگم چرا.
اما او هرگز تسلیم نشد. هر روز سر ساعت با یه دلخوری استکان چایی رو روی میزم می‌گذاشت و یه ساعت بعد در حالیکه نگاه شماتت‌باری بهم می‌انداخت و من از خجالت سرم پایین بود، همونطور دست نزده برمی‌داشت می‌برد. آقایون همکار انگار هیچ براشون مهم نبود از زیادیِ جرمِ چایی رنگ استکان قهوه‌ای شده باشه. فرت و فرت چایی می‌خواستن و این گناهمو در نظر اکبرآقا بیشتر می‌کرد.
چندسال گذشت. من تحصیلاتمو حین خدمت تکمیل کردم و یواش یواش شدم مدیر گروه. اما شغل اکبرآقا همان آبدارچی موند.
در این سالها ماجراهایی پیش اومد که حسن نیست من بهش ثابت شد. بارها وقتی حق با او بود محکم پشتش وایسادم و حتی یکبار از اخراجش جلوگیری کردم. او هم برای تلافی سعی کرد از زیر زبونم بکشه که چرا اونجا چایی نمی‌خورم.
شاید ده سال از شروع کارم گذشته بود که بر خجالتم غلبه کردم و رفتم آشپزخونه. اکبرآقا رو فرستادم یه بطری وایتکس و یه تشت بزرگ پلاستیکی بخره و تموم استکانا و قوری و نعلبکی‌ها رو توش خوابوندیم. یادش دادم که وقتی استکانای خالی شده رو از جلوی همکارا جمع می‌کنه، آب کشیدن خالی کافی نیست و حتما باید با اسکاچ آغشته به مایع ظرفشویی اونارو بشوره و با یه دستمال تمیز درست خشکشون کنه.
از اون موقع به بعد من هم به جمع چایی خورای حرفه‌ای اداره اضافه شدم. البته هنوز قبل از خوردنش استکانو بالا می‌گرفتم و اغلب از دیدن لبه تمیز و بدون اثری از چربی لب همکاران لذت می‌بردم.
گذشت و گذشت و گذشت. من داشتم بازنشسته می‌شدم و اکبر آقا که از زمان بازنشستگیش گذشته بود هنوز به میل خودش اونجا مونده بود. من به مدد رنگ مو و لوازم آرایش مختلف و رژیم غذایی هنوز در پنجاه سالگی جوون به نظر میرسیدم و بنده خدا اکبر آقا در 55 سالگی تمام موهاش سفید شده بود و بعد از یه بیماری سخت لثه تموم دندوناشو از دست داده بود و گوشش سنگین شده بود. پشتش هم کمی قوز برداشته بود.
روزای آخر بود که تصمیم گرفتم یه روز به همه همکارا شیرینی بدم. گفتم به جای تلفن زدن، خودم شخصا برم دم آبدارخونه به اکبر آقا بگم یه شیرینی‌تر خیلی خوب بخره و به اندازه پرسنل چایی بریزه.
از همون لای در آبدارخونه دیدم که اکبرآقا در حال آواز خوندن داره یه چیزی رو داره سخت می‌شوره به طوری که شونه‌هاش بالا پایین می‌پرید و صدای خوندنش بریده بریده می‌شد. گفتم بذارم بنده خدا کار و آوازش تموم شه و بعد خودمو نشونش بدم.
چیزی که بعد شستن سخت با اسکاچ و سیم ظرفشویی دیدم آب کشید و گذاشت تو آبچکون برق از چشمم پروند! دندون مصنوعیش بود. بعد خیلی شیک با همون اسکاچ و بقیه‌ی همون آواز، لکه‌هایی که روی زمین آبدارخونه زیر کفشش بود پاک کرد و اسکاچی هم به کفشش کشید و بعد قوری رو ریخت توی سبد تفاله‌گیر و با همون اسکاچ شروع به شستن قوری کرد.
شما فکر کنید حال منو…
آیا دیگه می‌تونستم به چایی لب بزنم.”

لینک در بالاترین

به کجا رسیده‌ایم… دیدن اعدام به صرف صبحانه

“ف” دختر 26 ساله زیبارو و ظریفیه که باشگاه بدنسازی داره.
چند وقت قبل دیده بودمش که از مرگ روح‌الله داداشی فوق‌العاده ناراحت بود. عکس بزرگش رو در تمام این مدتی که به قتل رسیده بود زده بود پشت ماشینش. “ف”چند بار در مراسمی که ورزشکاران کرجی در تالار نژادفلاحی جایی جمع می‌شدن داداشی رو از نزدیک دیده بود. می‌گفت همیشه چند میلیون تومانی به خیریه‌ها کمک میکرد. خیلی دوستش داشت.
ایندفعه داشت با خوشحالی از جون دادن قاتل روح‌الله داداشی تعریف می‌کرد. می‌گفت از سه صبح، چهار تا ماشین پر از دوستان رفتیم به محل اعدام. به شاگردام هم گفته بودم حتما باید بیان.
زیرانداز و فلاسک چایی و صبحانه هم برده بودیم. پرسیدم حالت بد نشد. تونستی چیزی بخوری؟ در حالیکه چشاش از خوشحالی برق می‌زد و گفت خیلی هم حالم خوب بود. صبحانه هم دوبرابر همیشه خوردم. البته اعدام براش کم بود دلم می‌خواست قبلش کلی شکنجه‌ش می‌ کردن!
فکر کردم در این 33 سال به کجا رسیده‌ایم…

راستی، شد 33 ساااااااال؟!

بالاترین

میان محمود ما تا محمود اونا

تفاوت را احساس کنید! وقتی محمود احمدی نژاد در سازمان ملل سخنرانی می‌کرد همه صندلی‌های سالن خالی شدن ومردم ایران از خجالت تو خونه مونده بودن. اما موقع سخنرانی محمود عباس(رئیس تشکیلات خودگردان فلسطین) همه بلند شدن کف زدن و مردم کشورش از خوشحالی تو خیابونا جشن گرفته بودن.

نوشته شده در Uncategorized. بیان دیدگاه »
دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.