آبروریزی 2

همونطور که حدس زده بودم بالاخره عطش مردم به سریال‌های آنچنانی کانال فارسی‌وان شدیدا کاهش پیدا کرده و خیلی از آشنایانی که خیلی از کارها و مهمونی‌رفتن‌ها و مهمونی‌گرفتنشون رو به خاطر دیدن سریالهای فارسی1 یا زمزمه(خواهر فارسی1)عقب می‌نداختن تصمیم گرفتن با تموم شدن هر سریال دیگه سریال بعدی رو که همون ساعت شروع می‌شه نبینن. کانال من و تو تقریبا داره همون جایی رو که فارسی1 داشت به دست میاره.
من تو کانال چرخوندن ماهواره هنوزم گاه‌گاهی چند ثانیه‌ای یا چند دقیقه‌ای رو اینجور کانالا وایمیسم ببینم چه خبره و هر بار که سی‌با خونه‌ست با شنیدن صدای دوبله فارسی1 یا زمزمه حتی از راه دور دادش درمیاد. چیزی که از همه بیشتر دیدم بدش میاد وقتی بود که موقع سریال تاوان دوتا از بازیگرانش که گداصفت و جیب‌بر بودن داشته همدیگر رو «گربه‌کوچولی من» صدا می‌کردن. اصلا یه جور حس نفرت بهش دست می‌داد. (فکر می‌کنه این چیزا لوس بازیه. شاید در پس ذهنش یه حس مردسالارانه داره هنوز.‌آره؟)
خلاصه اون شب که زنگ بیرونو زد و از تو آیفون سبیلای باروتیش رو دیدم یهو یاد اون جمله کذایی افتادم و گفتم حالا که خودش نیومده بالا و درو باکلید باز نکرده و چشمم تو چشمش نیست که از هیبتش بترسم یه کم اذیتش کنم. با شوق گفتم:
– تویی گربه کوچولوی من؟
سرفه‌ای کرد و لادندونی گفت: درو باز کن.
– وای چه سیبیلای نازی. پیشی کوچولوی خوشگل من! ( فکر کن با اون قد و هیکل و قیافه جدی بهش بگی پیشی اونم کوچولو)
بازم با صدای لادندونی- توروخدا درو باز کن( سی‌با درعمرش اینجوری با التماس حرف نزده بود)
– ای بابا، کسی که نمی‌شنوه. اصلا دروباز نمی‌کنم تا توهم به من از همینا بگی.
با عصبانیت شدید- اصلا نمی‌خواد! و رفت… آیفون هم که یه تایم بخصوصی داره قطع شد.
دکمه‌ تصویرو زدم و گفتم: پیشی ِ کوچولوی زیتون حالا قهر نکن دیده(دیگه)… و دکمه باز کننده در رو زدم. و خودمو آماده کردم برای یه دعوا. البته سی‌با آدم جدی‌ییه و منم هیچوقت اینقدر سربه‌سرش نمی‌ذاشتم اما واقعیتش فکر نمی‌کردم دیگه تا این حد عصبانی بشه و تو ذهنم گفتم عجب بی‌جنبه‌ای بود و من نمی‌دونستم.
اومد بالا. وقتی در بالا رو باز کردم دیدم رنگش عین شاتوت سیاهه و کارد می‌زدی خونش در نمیاد.
– سی با جان، یه بار اومدم باهات شوخی کنم ها…
با ناراحتی تمام(انگار کسی مرده باشه) گفت : پاک آبرومو بردی… می‌دونی تموم مردای ساختمون جمع بودن دم در .
– وای… جدا( با وجود حساسیت‌ها و معیار آبروریزی نازکی که داره واقعا جا خوردم) کِی تابه‌حال اهالی ساختمون دم در جلسه گذاشتن که حالا بار دوم باشه. یا توی لابی بوده یا خونه‌ی یکی از ماها. فوق فوقش تو پارکینگ جمع می‌شدن.
– من چه می‌دونم. پشت بوم چکه کرده بود و همه جمع شده بودن نظر بدن که چیکار کنن. حالا چیکار کنم. چه‌جوری تو این محل زندگی کنم؟
– هیچی، می‌خوای آپارتمان رو بذارم برای فروش…
– دیگه باهام حرف نزن…
آقا سی‌با تا یکی دوهفته سرسنگین بود و فکر می‌کرد همه همسایه‌ها دارن راجع به «گربه کوچولوی زیتون» حرف می‌زنن.
آقا گیرم که آب رفته به جوی بازآید ، با آبروی رفته چه باید کرد؟! واقعا!

آبروریزی‌ها ادامه دارد…
لینک این آبروریزی در بالاترین

آبروریزی 1…

ایرانی‌ها اصولا به آبرو خیلی اهمیت می‌دن و حکایات و احادیث و ضرب‌المثل‌های زیادی در این باب نوشته شده. حمید مصدق عزیز می‌فرماید: گیرم که آب رفته به جوی بازآید ، با آبروی رفته چه باید کرد؟!
نه، واقعا شما بگویید، چه باید کرد؟
البته حد و اندازه آبرو ریزی بستگی به شرایط زمانی و جغرافیایی و سیاسی داره. ممکنه یه کاری رو در کشور آمریکا بکنیم هیچ آبرومون نره، اما در ایران بره. یا اگه امروز اون کارو بکنیم آبروریزی سنگینی به حساب بیاد ولی دوسال پیش اصلا برای کسی مهم نبوده.
این احساس آبروریزی که گاهی به من هم دست می‌ده مسلمه که مربوط به شرایط این روزهاست…

اون روز مامان بزرگ قصه‌ما زنگ زده که زیتون جان چه نشستی که تلویزیونم آنتن نمی‌ده و همه‌ش برفک می‌بینم و نمی‌فهمم کی اذان می‌گن تا نمازمو سر وقت بخونم و…
– مامان بزرگ، مگه رادیو نداری؟
– نه بابا، کی دیگه رادیو( گفت رادیول) گوش می‌ده این روزها، رادیوم همه‌ش خش خش داشت خیلی وقت پیش دادمش به نون‌خشکی.
– خوب، چه کاری از دست من برمیاد؟
– می‌دونم اشکال از آنتنمه، چندوقت پبش رفتم رو پشت‌بوم دیدم پلاستیکاش پوسیده شده و همه‌ میله‌هاش ریخته زمین. دستت درد نکنه یه آنتن برام بخر بیار زیتون‌جان، ثواب داره. بچه‌هام که به فکرم نیستن.
– آخه الان…
– الان چی؟ کار داری؟ باشه! عیبی نداره،(با غصه) یه فکری می‌کنم بالاخره…
– نه مامان بزرگ تا عصر برات می‌گیرم میارم. چه نوعشو می‌خوای؟ یه جور اومده کنترلی و…
– نه بابا، ما اهل این قرتی بازی‌ها نیستیم، از همین مدل میله‌میله‌ای که خودم دارم بگیر. گرون هم نباشه زیاد ها…
– چشم!
عصر داشت نرم نرم برف میومد… چند خیابون پایین‌تر از خونه‌شون نزدیک مغازه الکتریکی پیاده شدم. تا به آقاهه گفتم آنتن می‌خوام با خوشحالی فوری دوید هفت‌هشت مدل آنتن با جعبه‌ش انداخت رو پیشخون.
– این 22 تومنه، این 25 تومن، این‌یکی شونزده تومن…
– آقا من از اون مدل قدیمی‌ها می خوام که یه کوچیکشو گذاشتین اون بالا.
شروع کرد اصرار که:
– از اینا دیگه مد نیست. یکی از این جدیدا رو انتخاب کن.
– نه راستش برای یه خانم مسن می‌خوام که گفته حتما مدل قدیمی باشه. (وقتی بگی خانم مسن خودش می‌فهمه دیگه نباید اصرار کنه) بزرگتر از این ندارید؟ برای رو پشت‌بوم می‌خواد.
– بالکن نداره؟(این یعنی بزرگتر نداره)
– چرا یه بالکن کوچولو داره.
– خوب همینو ببر، وصل کن به میله‌های بالکنش، هر وقت هم خواست اینوراونورش کنه بنده خدا تا پشت‌بوم نره. بزرگ کوچیکیش هم تو صافی تصویر تاثیری نداره.
دیدم حرف حساب می‌زنه. قیمتش رو پرسیدم گفت همین یکی مونده ببر. 7 تومن. چونه زدم شد 6 تومن! گفتم خوب برام ببندش بی‌زحمت. گفت چرا بی‌خود زحمت باز کردن و بستنش رو بکشی، همینطوری ببر. ماشین نداری؟ گفتم نه پیاده می‌خوام برم. سه چهار خیابون بالاتره. گفت چه بهتر پیاده آسیبی هم نمی‌بینه. و با خنده‌ای که نشون از پیروزی در آب کردن چیزی رو داشته باشه آنتن رو آورد و با گردگیر کمی گردش رو تکوند و داد دستم. اومدم بیرون، شما فکر کن مثلا تو خیابون شلوغی مثل گوهردشت.
پامو از در بیرون نگذاشته که یه پسر متلک انداخت: آنتن! گفتم عیبی نداره. اگه پسرا متلک نگن می‌میرن.
دختری از روبه‌رو میومد با دیدن من چنان نیشی باز کرد و سری تکون داد که انگار مرتکب گناه خنده‌داری شدم. نگاهی به سرتاپام انداختم. نکنه دکمه‌م بازه یا شالم از سرم افتاده یا یه پاچه شلوارم بیرونِ چکمه‌ست یکیش تو!
آقای بعدی چنان اخمی بهم کرد که فوری شکم رفت به اینکه لابد آرایشم بده. همونجا آنتنو گذاشتم زمین از کیفم آینه درآوردم و صورتمو وارسی کردم. نه عین همیشه بودم.
یه کم بالاتر یه خانم تپل ساک به‌دست سرشو با تحقیر اینور و اونور کرد و به خانم همراهش که فکر کنم دخترش بود گفت: حالا انگار تلویزیون چی داره که رفته آنتن خریده. دخترش پق‌پق خندید و گفت همینو بگو. و دوتایی شروع کردن به مسخره کردن من.
معما حل شد…
پسر بعدی بهم رسید: سلام خانم ِ آنتن!( ما تو کلاس به هر کسی که گزارش بقیه رو به دفتر می‌داد می‌گفتیم آنتن) یواش یواش با هر قدم که جلو می‌رفتم با نگاه‌ها و متلک‌های دیگران داغ‌تر می‌شدم. پیشونیم شده بود غرق عرق. از بچه تا زن و مرد و پسر و دختر به محض دیدن آنتن دستم انگار رسالت داشتن چیزی بپرونن. انگار در خواب و بیداری این کلمات رو می‌شنیدم: آنتن… تلویزیون… مزخرف… ضرغامی… ماهواره… جمهوری اسلامی… کثافت… دزد… سه‌هزار میلیارد(باور کنید حتی به اینجا هم رسید)
گذشتن از اون چهار خیابون یکی از سخت‌ترین کارای عمرم بود. تا رسیدم، مامان بزرگ گفت بذار برات چایی بریزم تا گرم شی عزیزم. گفتم نه مامان بزرگ بی‌زحمت یه لیوان آب یخ یخ بدین.