به جای قوانین اسلامی قوانین انسانی وضع کنیم! 1- مهریه…

در این ده سال وبلاگ‌نویسی عقایدمو در مورد حقوق زنان بارها گفتم. تا بن استخوان طرفدار حقوق برابر زنان و مردان هستم و البته یکی از مخالفان سرسخت مهریه.
درسته که بعضی زن‌ها مهریه رو به عنوان اهرم فشاری برای طلاق ندادن مرد در صورت اکراه از ادامه ازدواج استفاده می‌کنن و بعضی به عنوان سرمایه‌ای برای زندگی سخت بعد از طلاق… و اینا همه به خاطر نقص قوانین ماست.
اول بگم که از حدود هفت‌هزار زندانی مرد در ایران به خاطر مهریه، حدود شش‌هزار و خورده‌ایش در کرج و تهران زندانی هستن و در شهرهای دیگر این مسئله بیشتر با ریش‌سفیدی فامیل حل و فصل می‌شه.
واقعا دلم برای اون هفت‌هزار زندانی مرد که مجبورن بهترین سالهای جوونی‌شونو به خاطر یک اشتباه پشت میله‌ها بگذرونن می‌سوزه، حالا اصرار زن به خاطر چشم و هم‌چشمی با دخترخاله دختر عمه بوده یا طبق قانون قدیمی کی مهریه رو داده کی گرفته چشم بسته هر چی پدرمادرا گفتن، گفته چشم و زیرشو امضا کرده.
و همچنین برای صدهاهزار مردی که به جرم دوسه‌ماه(بیشتر یا کمتر) زندگی کردن یا حتی زندگی نکردن با زنی مجبورن تا صدها ماه ماهی یک سکه (بیشتر یا کمتر) بدن.
شما پولدارارو نگاه نکنید، بعضی از آقایون کارگر یا کارمند مجبورن دو شیفت کار کنن که حقوق یک شیفتشون بره برای سکه مهریه.
یه نمونه‌شو از یه خانم تو باشگاه ورزشی شنیدم. این خانم جوون حدود27 ساله‌شه. خیلی شوخ و شنگ و خوش‌برو روست. به مدد دوستان پسر متعددی که داره وضع مالی خیلی خوبی داره و به قول خودش حسابی داره خوش می‌گذرونه.
خودش می‌گفت: هفت هشت سال پیش با یه مرد «زیادی‌خوب» کارمند ازدواج کردم. اینقدر ساده و بی‌شیله‌پیله بود که دلمو زد. با مردان دیگر دوست می‌شدم و می‌رفتم صفا. شوهرم فهمید. گفت طلاق بگیریم اما به کسی نگیم چرا. گفتم حوصله بچه‌‌داری ندارم بچه هم مال خودت مهریه‌ام رو هم بده. قبول کرد.
اون موقعا، سکه نسبتا ارزون بود و دادگاه ماهی یک سکه براش نوشت. بعد از مدتی با یه خانم معلم دبستان که قراردادیه (نه استخدام دائم) ازدواج کرد. از او هم یه بچه داره و الحق به دختر من بهتر از بچه‌ی خودش می‌رسه. اینو وقتی ماه به ماه دخترمو می‌بینم و همون ماهی یه روز هم حوصله‌شو ندارم می‌فهمم که چقدر از اینکه اون زن باباش شده راضیه و دوستش داره و می‌گه تا حالا حتی با صدای بلند باهاش حرف نزده.
می‌گفت شوهر سابقم حقوقش 400 تومنه و خانمش 300 تومن، و باید چقدر اضافه‌کاری کنن تا بتونن دوتایی سکه منو جور کنن. دخترم می‌گفت گاهی شوهرسابقم و زنش غذای درست حسابی نمی‌خورن می‌گن رژیم داریم ولی به بچه‌ها می‌دن.
خیلی ناراحت شدم گفتم: تو که وضع مالیت خوبه، اونا هر دو کارمند با دو تا بچه که اینروزا چقدر خرج دارن، دلت نمی‌سوزه؟
گفت چشمش کور، دنده‌ش نرم! می‌خواست مهریه‌ام نکنه و قاه قاه خندید.
به طلاهای پهن آخرین مدلی که گردنش بود نگاه کردم و به گذشت شوهر فکر کردم . کافی بود ثابت کنه در ازدواج خیانت کرده و نگفته.
چی بگم وقتی خودشون راضی‌ین!
اما این چه قوانین قرون وسطاییه که ما داریم!
به نظرم همه‌ی قوانین تو مملکت ما باید از نو نوشته بشن.
به جای قوانین اسلامی قوانین انسانی وضع کنیم!

بالاترین

1:20 | Zeitoon 

Advertisements

عصر جمعه‌ها‌، کرج، پارک تنیس، مردم، موسیقی، شعر، مأمورین…

عصر جمعه‌های کشدار، دلگیر، بی‌برنامه، بی‌شادی، بی‌هیچ تفریحی،
برای بی‌پول‌ها، خیلی‌ وقتا هم پولدارا، چطوری باید پر بشه؟
در پارک تنیس کرج، باغای فاتح – همون که قبل از انقلاب به عنوان سرمایه‌دار ترورش کردن ولی حالا هر کی به باغاش که حالا همه پارک شدن می‌رن، حتی اگه به روح اعتقاد نداشته باشن براش صلوات و نور می‌فرستن- از یک آلاچیق دور افتاده شروع شد. نوازنده‌ای، خواننده‌ای، شاعری، گاهی معروف، گاهی آماتور، میومدن می‌زدن و می‌خوندن و مردم گذری کیفشون رو می‌کردن. سرگرمی پیدا شده بود…
یواش یواش تعداد هنرمندای حرفه‌ای، آماتور بیشتر شد، تعداد مردم گذری هم.
این برنامه از آلاچیق اومد جلوتر، جلوتر، تا رسید به خیابان اصلی پارک که سرتاسرش جا هست برای نشستن. و کنار هر چهارراهش یه آبنما و آبشار. و بالای سر چنارهای چند ده ساله که می‌گن فاتح بیشترشو به دست خودش کاشته. از چنارای خیابون ولی‌عصر سبز‌تر سرزنده‌تر.
همه چی برای شادی چند ساعته مردم تکمیل، تا برای چند ساعت به کش‌اومدن جمعه‌ها فکر نکنن.
همه با نظم بشینن و هر گروه که نوبتش شد بزنه یا بخونه، و مردم دست بزنن و خیلی‌ها مثل اون پیرزنه از ذوق چشاشون برق بزنه.
یا مثل اون آقاهه، موقع رد شدن بی‌هوا کمرش فکر کنه شاه برگشته و قری بده.
دیگه چی کم داریم؟ مأمور…
چند بار درباره حمله مأمورا به این جمع خودجوش نوشتم. هی میاد مردمو متفرق می‌کنه و بعد از چند دقیقه مردم جمع می‌شن. هیچ جوره هم نه مردم از رو می‌رن نه مأمورا.
جمعه‌ی پیش که بعد از مدت‌ها دوباره رفتم پارک تنیس دیدم این برنامه مفصل‌تر از همیشه در جریانه.
یعنی دیگه قصیه از رو رفتن نیست، مبارزه‌ست.
ساعت 9 شب که تعداد جمعیت و تعداد نوازنده‌ها و خواننده‌ها به اوج خودش رسیده بود، یه ماشین پلیس( پارکی که اومدن ماشین توش قدغنه) با چراغ گردون زد به دل مردم! فریاد «هو» کردن مردم پارک رو لرزوند. جلو ماشینو گرفتن و هر چی با بلندگو گفتن متفرق بشین جوابشون فقط «هو» بود…
همچین «هو»یی من در عمرم نشنیده بودم. بعد از مدتی کلنجار، ماشین پلیس زد دنده عقب و رفت… همه از خوشحالی کف زدن… و ادامه برنامه.
چند دقیقه بعد دوتاماشین پلیس با چراغای گردون اومدن، این دفعه خشن‌تر و جمله‌های تهدیدآمیز با بلندگو… جواب اینها هم فقط «هو» بود و بس.
عقب‌عقب رفتن دو ماشین پلیس با چراغ‌های گردون در تاریکی شب خیلی زیباست…
بار سوم مأمورهای باتوم به دست… یه عده رو می‌روندن. اونا می‌رفتند داخل پارک و از چهار‌راه بالایی دوباره سردرمیاوردن. و دوباره سری بعدی… این کجدار و مریز تا 12 و 1 طول کشید. مردم هم ناراضی نبودن، بالاخره خوشی بود که خودشون با چنگ خودشون به سختی به دست آورده بودن…
رفت تا این عصر جمعه…
بالاترین

از صدای قُدقُد مرغ ندیدم خوشتر؟

1- هفته‌ی پیش رفتم به فروشگاه بزرگ نزدیک خونه‌مون، مدیر فروشگاه چون چندباری سر بعضی مسائل تذکر داده بودم و اونم به طور متظاهرانه‌ای ازم تشکر کرده بود و بعد البته ترتیب اثر داده بود که یعنی من خیلی مدیر خوبی‌ام، اومد جلو و گفت خانم زیتون چرا برای مرغ ثبت نام نمی‌کنید؟
گفتم مگه ثبت نامیه؟ گفت آره، اسم و شماره تلفن رو بدید به اون خانم. رفتم اسم و شماره تلفنمو دادم. خریدمو کردم اومدم خونه.
تا دیروز که دوباره گذارم افتاد به اون فرشگاه. آقای مدیر اومد جلو گفت پس چرا نیومدید مرغ بگیرید؟ تو این هفته سه بار مرغ به نرخ دولتی توزیع کردیم.
گفتم من فکر کردم شماره گرفتید با تلفن خبرم می‌کنید.
گفت: ای‌وای، نه دیگه، اون فقط ثبت‌نام بود، فرداش باید میومدید چند ساعت تو صف وای‌میستادید. نکنه توقع داشتید مرغا رو بیاریم دم در خونه‌تون.
کارمندا که همه خانم بودن پقی زدن زیر خنده!!

2- امروز چند بار به عکس صف طولانی مرغ جلوی مصلی نگاه کردم،‌ فیلمش رو هم تو اخبار تلویزیون دیدم. مردم خوشحال و سرشار از احساس زرنگ‌بودن هی بهم زنگ می‌زنن و می‌گن برای خواهر و خاله و عمه و دایی و عمو جا گرفتیم، بدوید زودتر بیایید.
نگران نباشید این مردم صف‌پرست برای خودشون بادبزن، بطری آب و هله هوله آوردن.
وقتی هم بعد از 6 ساعت دوتا مرغ می‌گیرن قیافه‌هاشون دیدنیه، انگار که فتح خیبر کردن.
همینا اگه تو صف یکی بگه «لعنت به این حکومت که ما رو به این روز انداخته»، می‌گن هیس… هیس،‌ ما که سیاسی نیستیم! الان یکی می‌شنوه گزارش می‌ده، همین دوتا مرغم بهمون نمی‌دن!
خیلی افسوس می‌خورم، نمی‌دونم من احمقم یا اینا!

3- جوک هم درآوردن
در برنامه کودک:
– چه غذایی دوست داری عزیزم؟
-چلو مرغ، جوجه کباب!
چی؟ ماشین لباس شویی رو خودت روشن می کنی؟!؟-
نه نه نه… !

4- کاریکاتورش رو هم فیروزه مظفری کشیده
آرش مرغ گیر

0:51 | Zeitoon 

درآرزوی فرزندی کودن

همه‌ی پدرها وقتی پسری به‌دنیا می‌آید
در آرزوی فرزندی باهوش‌اند
اما من
که این گذار به ویرانی‌ام کشید تنها
آرزوی فرزندی دارم که بسیار کودن باشد
چرا که این چنین
در مقام وزارت کشور
آسوده زندگی خواهد کرد…

(برتولت برشت)

توضیح: اون‌موقع‌ها فمینیست‌های آلمانی عین الان به هر چیزی گیر نمی‌دادن وگرنه به برشت می‌گفتن باید می‌نوشتی:
همه‌ی پدرو مادرها(البته بهتره مادر اول بیاد ولی به خاطر وزن و قافیه فعلا گذشت می‌کنیم. البته همینم ممکنه در اثر تکرار مداوم تو ذهنمون نشست کرده که پدر اول بیاد بهتره) وقتی فرزندی به‌دنیا می‌آید
(چون الان فرقی نداره، همه می‌تونن وزیر شن)
بقیه شم خودش رعایت کرده….

بالاترین

وقتی زیتون خشمگین می‌شود…

از صبح که بیدار شدم احساس کردم به خونش تشنه‌م. جوشش هورمون‌های بدن بود، احساس کمبود محبت بود، هر چی بود دلم می‌خواست بیاد خونه کله‌شو بکنم!
هر ایرادی از اول  ازدواج تا حالا  ازش دیده بودم یا حرف ناراحت‌کننده‌ای اگر بهم زده بود  همینجوری جلوی چشمم رژه می‌رفتن و گاهی هم ناخودآگاه چند تا فحش آبدار هم نثار مامان جونش اینا می‌‌کردم.
خدا به دادش برسه، من چم شده بود؟ هر جوری می‌خواستم این احساس رو سرکوب کنم نمی‌شد.
نزدیکای شب که اومد خیلی سرد  باهاش  سلام علیک کردم و وقتی پرسید شام چی داریم، با اخم گفتم حوصله نداشتم  چیزی درست کنم،(درصورتیکه تو یخچال بود)
و عین آتشفشانی که عنقربه دود و آتیش از دهنه‌ش بزنه بیرون، منتظر یه بهانه  موندم…
اما این شوهر جان ما خونسرد‌تر از این حرفاست. اول کتری رو گذاشت رو گاز و بعد رفت سر یخچال و با اینکه حتما قابلمه پر از ماکارونی رو دیده بود ظرف پنیر درآورد و نون داغ کرد که نون و پنیر بخوره. خواستم بگم سبزی هم داریم که آتشفشان درونم اجازه نداد ولی ته قلبم دوست داشتم ماکارونی و سبزی خوردن  و ماست در بیاره…
تا اینجاش به خیر گذشت. از دور از پشت روزنامه می‌پاییدمش مبادا نونی چیزی از رو میز بندازه پایین. انداخت ولی هنوز نفسم رو برای جیغ زدن چاق نکرده بودم که  دولاشد برش داشت…
بعد نشست جلوی تلویزیون.  داشت فوتبال نگاه می‌کرد که رفتم با تغیّر کنترل رو از دستش گرفتم و گذاشتم رو کانالی که یه سریال مزخرف داشت… هیچی نگفت و رفت کتابی برداشت و شروع کرد به خوندن.
از دست خودم عصبانی بودم اما نمی‌دونستم باید چکار کنم. راهی بود که شروع کرده بودم. اما چرا نمیومد بگه زیتون جان چته؟ شاید روی شونه‌هاش گریه می‌کردم و داستان تموم می‌شد.
اینکارو نکرد و همینجوری داشت کتاب می‌خوند…
خواستم بگم چرا شوهر قهرمان این سریاله هر سه ماه یکبار یک‌هفته می‌برتش به یه مسافرت خارج کشور ولی تو نمی‌بری؟ گفتم گفتگوی مبتذلی می‌شه.
انگار فکرمو خوند، گفت زیتون جان می‌خوای فردا زودتر بیام با هم بریم سینما؟
خواستم بگم خنگ خدا فردا دوشنبه‌ست، باید سه‌شنبه بریم که نصف قیمته. اما دهنم جواب داد: نخیر! لازم نکرده!
آب جوش اومده بود، مجبور شدم برم دمش کنم. اما بعدش حتی برای چایی ریختن هم نرفت آشپزخونه.
دیگه هیچی نگفت… هیچ بهانه‌ای هم دستم نداد. گفتم ببین، عین مامانش موذیه…
شد ساعت 12 و من هنوز خودمو خالی نکرده بودم. بگی نگی قلبم تند می‌زد و دستام لرزش خفیفی داشت. که یهو زنگ موبایلش به صدا دراومد. همکارش آقای مهرابی‌بود.
غر زدم: اَه، حتما بازم پول قرض می‌خواد. این موقع شب کی به جز برای پول قرض کردن به تو زنگ می‌زنه… مبادا بهش بدی…
گوشی رو با دستش پوشوند و لب گزید و گفت: این حرفا چیه، زشته! می‌فهمه!
من به غر زدن ادامه دادم… گوشی رو که گذاشت گفت امروز چته؟ دیدی زود قضاوت کردی. از باغشون اومده . زنگ زده بود ببینه بیداریم برامون یه جعبه گیلاس بیاره…
کماکان غر می‌زدم: اَه اَه گیلاس،  خیلی خوشم میاد!… اقلا آلبالو می‌آورد. بیشتر دوست داشتم!
رفت لباس عوض کنه، گفتم ببین  هیچکی الکی برای کسی کادو نمیاره، نکنه مثل اوندفعه  ضامن یا چک برای گرفتن وام می‌خواد.  هیچی نگفت و از در آپارتمان رفت بیرون.
چند دقیقه بعد با یه جعبه چوبی که سرش با روزنامه پوشونده شده بود برگشت…
گذاشت روی اپن آشپزخونه و روزنامه رو برداشت.
غش کرد خنده… هه هه هه:))) عجب شانسی داری تو زیتون.
کنجکاو بودم چی شده، اما مگه می‌شد از لاک اخمو بودن بیام بیرون. محلش نذاشتم… خودمو زدم به اینکه هیچی برام مهم نیست،‌حتی نگاش هم نکردم…
– زیتون،  باورت نمی‌شه، به جای گیلاس آلبالو برامون آورده… دیگه چی می‌خوای؟
و جعبه رو آورد گرفت جلوم… چه آلبالوهای درشت آبداری! دهنم پر از آب شده بود.
یهو هر چی ناراحتی داشتم انگار یهو دود شد رفت هوا… خندیدم و  گفتم یه ذره‌شو بشور بیار با هم بخوریم… گفت ای به چشم!

حقایقی درباره زیتون…

جدا خسته شدم از بعضی‌ها، انگار فقط منتظر یه فرصتن تا آدمی که از اسب (شایدم الاغ) افتاده رو لگد بزنن.
دیدم  بلاگ‌رولینگ و نظرخواهی  اینجا خرابه،‌ هیچکس هم نتونست درستش کنه( خدا می‌دونه پسورد اینجا رو به چند نفر دادم).
پناه بردم به فیس‌بوک،‌ شاید  یکی دوساعت در روز بتونم ناراحتی‌ها و غم‌هامو فراموش کنم، اما دریغ و درد از نیش زبون بعضی‌ها…
شایدم بزرگترین اشتباه اینترنتیم همین ترک وبلاگ بود. به توصیه بعضی از دوستان عزیزم سعی می‌کنم از این به بعد بیشتر در وبلاگم بنویسم.
دلا خو کن به تنهایی و ازین صحبتا…
برای  راحتی خیال یه عده که انگار جواب این سوال‌ها از نون شب براشون واجب‌تره چند حقیقت راجع به زیتون رو اینجا می‌نویسم:
سوال‌1- زیتون زنه  یا مرد؟
جواب: زیتون زنه. به پیر و به پیغمبر زنه!
سوال 2- آیا کسی هم در دنیای واقعی تورو دیده و میشناسه؟
جواب: بله، ده‌ها وبلاگ‌نویس‌ منو از نزدیک دیدن و با بیشترشون حرف زدم، اما نه به اسم زیتون. هر جایی برای کسی کامنت گذاشتم که دیدمش، دروغ نگفتم. ولی به همه نمی‌تونم بگم کجا.
سوال3- با اسم زیتون چی؟
جواب: بله، در طول دوره ده ساله وبلاگ‌نویسیم فقط به دو نفر اعتماد کردم، یکیش آذرفخر عزیزم و دیگری ولگرد. که خوشحالم هرگز اشتباه نکردم.
سوال4- چرا به بقیه نمی‌گی کی هستی؟
جواب: به خاطر تجربه‌های خیلی بد. اولیش وبلاگ‌نویسی لوده به نام آبی بود. گفت قراره بیاد کرج خونه‌‌ی نوشی از من هم خواست باهاش قرار بذارم. قبول نکردم. اصرار کرد اقلا اسممو بهش بگم.صدها بار قسم خورد به هیچکس نمی‌گه. گفتم برای امتحان یه اسم من‌درآوردی بگم ببینم چی می‌شه. گفتم آنیتا ادیب. چند روز بعد نامه‌ای از نوشی خطاب به چند نفر رفت(اسامی‌شونو نگم بهتره) که مثلا اسم کوچک من آنیتاست و همون روز این اسم سر از سایت مبتذل آبکش درآورد و دوسه هفته نگذشته بود که  از طرف اطلاعات کرج  به دنبال آنیتا ادیب به تموم ان‌جی‌اوهای کرج سرزدن. خودم روزی به عنوان عضو هیئت مدیره یکی از ان‌جی‌ها شاهد  پیگیری اطلاعات‌ بودم. اسامی اعضا رو دیدن که کسی به اسم آنیتا ادیب عضو نیست. تموم مدت عرق سردی  به تموم تنم نشسته بود. این بود نتیجه اعتمادم!
در مورد دوستان دیگر، می‌بینم امروز با مطلبی که می‌نویسن موافقن و به‌به‌چه‌چه می‌کنن و بعد با پستی که موافقش نیستن تقریبا هر چی از دهنشون در میاد می‌گن. یا می‌گن فلان پستتو بردار تا دوستیمون حفظ بشه. شاید ندونن، من حتی اگر اشتباه کنم حاضرم پای اشتباهم وایسم ولی مثل ترسوها پاکش نمی‌کنم.
سوال5- آیا نشده دوستی آشنایی به خاطر سوتی‌هایی که می‌دی شناخته باشدت.
جواب:‌بله. شما شاید خنده‌تون بگیره، اما برای من دردآوره که دوستی که چندده‌میلیون سرمایه من پیشش به امانت بود فهمید و تهدید کرد اگر پولمو بخوام می‌ره  خبر می‌ده من زیتونم!
چندنفر دیگه شک کردن اما فعلا که سعی می‌کنم به روم نیارم. دیگه چیزی برای رشوه دادن ندارم.

سوال 6- آیا زیتون شوهر و بچه داره؟
جواب: بله.
سوال 7- آیا اینایی که می‌نویسم واقعیته؟
جواب: تقریبا 80 درصدش کاملا درسته. یعنی بیشتر خاطره نویسی می‌کنم. بقیه‌ش یا شوخیه یا ادغام کردن دو ماجرا. یا مجبورم تاریخ‌ها رو عوض کنم. مثلا ماجرای  دوسال پیش رو الان تعریف کنم. یا مکان رو تغییر دادم…
سوال8- آیا در زندگی واقعی هم همین عقاید رو دارم؟
جواب بله.
سوال 9- تا حالا شده به خاطر عقایدت بگیرنت؟
جواب: بله.
سوال 10- سند گرو گذاشتن برات؟
جوابک بله.
سوال 11- فهمیدن زیتونی.
جواب: معلومه که نه.
سوال 12- خوب چرا نمی ری خارج از کشور بعد خودتو معرفی نمی‌کنی؟
جواب: شما ببخشید، من امکاناتشو ندارم.
سوال 13- با اسم اصلیت هم می‌نویسی؟
جواب: بله.
سوال 14- معروفی؟
جواب: معلومه که نه!
سوال 15- مثل تو وبلاگت می‌نویسی؟
جواب: موضوع همیناست،اما خط قرمزهارو بیشتر رعایت می‌کنم. تهدیدهایی که زیتون شده مسلمه که اسم اصلیم نشده. اما  عقایدم یکیه.
سوال16- آیا راست گفتی به خاطر عقایدت کارات رو از دست دادی؟
جواب: بله، چند بار، اولش یه کار دولتی بود که حقوق خوبی هم داشتم می‌تونستم عین همکارام با تظاهر به مسلمون بودن بمونم اما حرفمو زدم و اخراج رو پذیرفتم و دوکار خصوصی هم دقیقا به خاطر عقیده‌م و زیربارزور نرفتن از دست دادم و فعلا بی‌حقوقم! با اینکه از نظرمالی وضع خیلی خوبی نداریم.
سوال 17- خودت ناراحت نیستی با اسم مستعار می‌نویسی؟
جواب: چرا، خیلی غصه می‌ خورم! کیه که بدش بیاد این دوستی‌های مجازی واقعی بشه؟ بعضی وقتا خواب بعضی از دوستان اینترنتی‌ام رو می‌بینم. به این دوستی‌ها خیلی احتیاج دارم… .
سوال 18: چرا مثل فلانی که توی ایرانه و شجاعانه با اسم اصلیش می‌نویسه و می‌گه هرگز ایران رو ترک نمی‌کنه نیستی؟
جواب: تا بیام جواب سوالتو بدم با اجازه‌ت همون فلانی از کشور بیسار بورسیه‌شو گرفته ( یا از طرف فلان خبرگزاری خارجی استخدام شده)و الان فرودگاهه و داره می‌ره… ..
سوال 19- خوب فلانی رو چی میگی که زندانه و اصولا اگه بخواد بره هم نمی‌تونه؟ اون‌جوری محبوب‌تر هم می‌شی.
جواب: ببخشید من به خاطر بچه‌هام نمی‌خوام برم زندون. مریضم و اصلا نمی‌دونم طاقتم چقدره. فعلا درد مستعار نویسی و حرف  سنگین از شما شنیدن رو به جان می‌خرم تا ببینیم بعد چی می‌شه.

سوال20 و آخرین سوال- ببخشید زیتون  برای صبحونه چی می‌خوره؟(راستش برای سوال آخر نوشتم: زیتون با پای چپ وارد توالت می‌شه یا راست؟).
جواب:..Oh… Come On!

خاله فرخنده…

1- اول صبحی نیما زنگ زده می‌گه مامان جون فرخنده‌، امشب با مهسا و مهبد میاییم خونه‌تون. گفتم قدمتون روی چشم عزیزم. دلم برای مهبد کوچولو یه ذره شده، و یکراست رفتم سراغ یخچال ببینم چی کم داریم. نه مرغ داشتیم و نه میوه درست حسابی. جلوی عروس باید آبروداری کنم. پس حاضر شدم و زنبیل چرخدارمو برداشتم و رفتم خرید…
بازارروز از همیشه خلوت‌تر بود. این موقع همیشه سر پارک کردن جلوی بازار دعوا بود ولی امروز هنوز کلی جا داشت.
از اونجایی که اضافه‌کاری آقا فریدون رو چند وقتیه قطع کردن…
بقیه رو اینجا بخونید.
لینک در بالاترین

2- لباس پوشیده بودم برم مراسم ختم جعفر آقا پسرعموی آقا فریدون که تلفن زنگ زد، فکر کردم آقا فریدونه که می‌خواد ببینه چرا هنوز نرسیدم و بگم حوصله ندارم از اول بیام و مدام چشمم بیفته تو چشم اون خواهر بزرگه‌ت، اما عینک که زدم شماره رو خوندم، دیدم شماره لیدا افتاده. لیدا که باید دانشگاه باشه. خوب لابد دلش برام تنگ شده خواسته صدامو بشنوه. فرق دختر با پسر اینه دیگه! نیما از وقتی زن گرفته آیا دوسه روزی یه بار زنگ بزنه یا نزنه.
اما صدای لیدا چرا اینجوریه؟
– مامان، نترسی‌ها…
دلم هُری ریخت پایین، یعنی تصادف کرده، بیمارستانه؟
– چی شده، زود بگو دارم دق‌مرگ می‌شم.
– مامان منو گرفتن. بیا وزرا…
– چی؟ چی؟ مگه چی‌کار کردی؟ با ماشین به کسی زدی؟ فقط بگو طرف مُرده یا زنده‌ست…
– ئه، مامان حواست کجاست من که ماشین ندارم، گوش بده! باید قطع کنم، فوری برام لباس بیار، گرفتنم.
زدم تو سرم: وای، خاک بر سرم! لخت شدی؟ گفتم این گلشیفته کار دست جوونامون می‌ده(گریه…)
– ای بابا، کی لخت شده، مامان فرخنده جونم! گوش بده، گرفتنم، می‌گن لباس و حجابت ناجوره….
بقیه رو اینجا بخونید.
لینک در بالاترین

3- اسفندی که عزیز جون برای بوفون دود کرد نم داشت
قراره امشب همه دسته جمعی فوتبال نگاه‌ کنیم. مادر شوهرم هم قراره بیاد. این‌جور وقتا هم خیلی خوشحالم که همه افراد خانواده یه جا جمع میشیم و هم نگرانم نکنه چیزی کم و کسر باشه.
می‌رم کمی تخمه و میوه می‌خرم. برای شام هم، چون مادرشوهر و عروسم اصرارمی‌کنن خیلی ساده باشه، آش جو بار می‌گذارم.
راستش خیلی دلم می‌خواد یه بار بشینم از اول تا آخر یه بازی فوتبال رو ببینم، اما نمی‌شه. گاهی آقا فریدون سر گل‌های مهم صدام می‌زنه و میگه ول کن بیا بشین ببین فوتبال چه دنیای قشنگیه … اون نمی‌دونه وقتی دختر خونه بودم گاهی با دختر پسرای محل فوتبال بازی می‌کردم. اون‌موقعا اینجوری نبود که دختر پسرا اینقدر از هم دور باشن. اینجوری نبود یکی بگه تو چطوری لباس می‌پوشی، نماز می‌خونی، نمی‌خونی. دختری، پسری، اصلا به این کارا کاری نداشتیم. برای هم کُرکُری می‌خوندیم اما بیشتر جنبه شوخی داشت. اون موقعا من لاغر و فرز بودم و یه چند تا گلی که به برادر یکی از فوتبالیست‌های معروف اون دوره که همسایه‌مون بود زدم مثل توپ ترکید.
اما حالا…
بقیه رو اینجا بخونید.
لینک در بالاترین

12:23 | Zeitoon