اصلاح طلبان فرصت نطلب

شنیدم اومده ایران, رفتم دیدنش. چند مطلب و چند مصاحبه تند و تیزشو خونده بودم.
تأسف میخورد که چرا این روزها از تظاهرات جنبش سبز تو خیابونای تهرون خبری نیست. می گفت من جای شما بودم اونقدر تو خیابونا می موندم و شعار می دادم و از جون مایه می گذاشتم, تا جنبش به پیروزی برسه.

می گفت ماهایی که دزد نبودیم مجبور شدیم بار سفر ببندیم. ایران دیگه برای آدمهایی مثل ما جای زندگی نبود.
پدرش چیزی شبیه به معاون وزیر بود و مخالف سرسخت راستها.
می گفت پدر من آدم ساده روستایی بود که گاو و گوسفنداشو که کمتر از انگشتان دست بود فروخت و یه خونه ی 40 متری در حاشیه تهرون خرید. موقع انقلاب 57 مسلمون دوآتیشه بود در اثر تلاش های خودش درس خوند و وارد حکومت شد.
در سراسر عمر کاریش وارد هیچ باندی نشد. هیچوقت دزدی نکرد. رانت خواری نکرد. آدم سالمی بود که حتی گاهی اگر در حقوقش شبهه ای می دید چک حقوقی اش رو نقد نمی کرد.
حالا همه سازشکار شدن و نون به نرخ روز خور. کاش همه عین پدر من بودن.
گفتم حالا از خودت بگو, زندگی در خارج کشور هم حتما خیلی سخته. بالاخره غربته.
گفت الحمدالله من اونجا برای خودم خونه زندگی دارم. خوب می خورم خوب می پوشم(راست می گفت لباساش همه مارکدار بود), دانشگاه خوبی هم می رم. خوشبختانه پدرم اگه به فکر خودش نبود به فکر من و برادرم بود. اما همه ش دارم حرص شماها رو می خورم و خدا شاهده یه آب خوش از گلوم نمیره پایین(راست می گفت تو مقالاتش هم همینا رو می نوشت.)
گفتم دستت درد نکنه! لطف داری اگه خیلی دوست داری تظاهرات ببینی و توش شرکت کنی باید تا آخرای خرداد بمونی ایران, شاید فرجی شد و تونستی یه گزارش حسابی هم برای … بنویسی.
گفت نه بابا از درس دانشگاه عقب می مونم.
فقط یه سر اومدم اجاره آپارتمان هامو جمع کنم و بعضی هاشو که مهلتشون تموم شده به کسای دیگه اجاره بدم و پولاشو چنج کنم و دوباره برم تا سال دیگه.
بعد گفت یه چهار طبقه در (جایی مثل) کامرانیه داره و یه ساختمون اداری همین قدری در (جایی مثل) جردن. به برادرش هم همین قدر رسیده.
ناخودآگاه گفتم:
کاش همه دولتمردا مثل بابای تو دزد نبودن!
با آهی پر از تاسف گفت: ای کاش!

پ.ن.
من هر وقت بچه های اینجور اطلاح طلبا رو می بینم یاد امثال پدر خودم می افتم که به جرم اینکه از همون اول با حکومت مخالف بودن از دانشگاه اخراج شدن و سالها پشت در دانشگاه منتظر فارغ التحصیلی خیل عطیم سهمیه ای های کنکور نداده و در بهترین رشته های درس خونده (مثل خیلی از اصلاح طلب های امروزی) موندن و بعد هم به خاطر عقایدشون در گزینش ادارات هم رد شدن و الان زندگی بخور نمیری دارن و بچه هاشون هم که ماها باشیم به سرنوشت پدرامون دچار شده ایم.
تازه باید مبارزه کنیم تا دوباره همین ها برگردن و برماحکومت کنن! باید از دست اژدها(حکومت فعلی) به مار غاشیه پناه ببریم.اینا هم که ماشالله کمپوت اعتماد به نفسن و کم نمیارن. یکبار هم نشد اعتراف کنن به اشتباه هاتشون.

با این همه تا جایی که در توانمه وظیفه می دونم برای جنبش سبز فعالیت کنم .
ولی از الان این حقو برای خودم محفوظ می دارم که بعد از رفتن این جرثومه ها, سخت ترین انتقادها رو از حکومت بعدی کنم تا نذارم تاریخ دوباره تکرار شه.

Advertisements

خشت های کج و معماران خوابزده…

هی می گویم نگویم, مبادا «دشمن شاد» شویم, غافل از این که دشمن الکی الکی و خود به خود شاد و خجسته می زند و به ما کاری ندارد.
فشار از بیرون و نارضایتی هایی از داخل پیر ما را درآورده. «ازبیرون» را بروز می دهیم چون مبارز جلوه می کنیم و به به چه چه به دنبال دارد, اما گله های داخلی را هی توی خودمان می ریزیم مبادا دشمنمان شادتر از این که هست شود.
می گوییم:
اگر فلانی از جنبش و دوستانش پله ای ساخته برای بالارفتن خود, چیزی نگو!
اگر شاهدیم فلان حقوق بشری در زندگی واقعی به تنها چیزی که فکر نمی کند حقوق بشر است چیزی نگو!
اگر به چشم خود دیدی کسانی را که اصلا به جنبش اهمیت نمی دهند کاری می کنند که بگیرندشان و بعد از آزادی برای ادامه تحصیل به خارج کشور بروند و الان دارند کیفشان را می کنند, ساکت باش!
از سوءاستفاده های مالی یک عده هیچی نگو!
از وکلای آنچنانی… هیس…
اگر دوست پناهنده ات از خارج کشور زنگ می زند و می گوید کاش در زندان جمهوری اسلامی زیر شکنجه بودم ولی با بعضی از این مبارزان کثیف در یک کمپ نبودم, خفه خون!

در زندگی وبلاگی بارها شده حتی اگر به ضررم شده, چیزی گفتم. در جریان نوشی شدم شخصیت ضد زن مظلوم بدبخت, مجید زهری برایم در بلاگچین باند و دسته دویست نفره با علم و کتل راه انداخت. ندای بالای دیواز ازم قهر کرد. سپینود به من توهین کرد(بعدا خودش متوجه شد جریان رو). آبی چرت و پرت نوشت(بعد تو چت معذرت خواست) و خیلی های دیگر… اگر بخوام اسم ببرم چند صفحه آ4 می شه. به خاطر اینکه یه سری جریان نوشی رو برابر با دفاع از حقوق زن می دونستن چه ها شنیدم. می گفتن عیب نداره نوشی داره دروغ می گه که اون چند روز آخر نمی دونه بچه هاش کجان. بذار گول بخورن. حتی وبلاگمو هک کردن که دیگه ننویسم.
ملت ما دروغ و سرپوش گذاشتنو دوست دارن. حتی اگه زیر سرپوش موجودات متعفنی رشد کنن.
غافلن از اینکه, خشت اول چون نهد معمار کج, تا ثریا می رود دیوار کج.
متاسفانه تو این جنبش خشت های زیادی کج گذاشته شده و یه سری معمار و بنا و حتی عمله منتقد می خواد.
مسئله داور بودن فرناز سیفی در مسابقه بهترین وبلاگ دویچه وله هم یکی از همون خشت های کجه.
من با فرناز هیچ دشمنی شخصی ندارم. حتما همه یاد دارن در نظرخواهیم چقدر با هم شوخی می کردیم و می خندیدیم.
ماجرا از اونجا شروع شد که در مصاحبه با اسد علیمجمدی به اونهایی که با اسم مستعار وبلاگ می نویسن حسابی پرید. براش کامنتی نوشتم و خودش خواست بحث رو با ای میل ادامه بدیم. در ای میل نه تنها بحث نکرد و توضیح نداد چرا مستعار نویس ها رو به رسمیت نمی شناسه بلکه فقط کلی توهین کرد و رابطه قطع شد. اینور و اونور به من می پرید که چرا مستعار می نویسم, دقیقا عین الیزه که من هرگز نفهمیدم به چه علت یک هو شد دشمن خونی من و جایی نوشت بدنش با دیدن اسم من به رعشه می افته و کهیر می زنه! یاالعجب!

در زمانی که هیچکدوم از ماهایی که تو مسابقه دویچه وله اول شده بودیم نمی تونستیم بریم آلمان, فرناز سیفی که به یمن دستگیری در فرودگاه موقع رفتن به هند برای شرکت در کلاس(نه مبارزه خیابونی), بعد از سه روز زرشک پلو با مرغ خوردن و زیر شش تا پتو خوابیدن به مدد ثروت کلان پدرش و داعیه انقلابی بودن زود از کشور خارج شد و از هلند بورس گرفت و تقریبا وبلاگنویسی را بوسید و گذاشت کنار و به قول خودش سکس مهمترین مسئله زندگیش بود, شد داور.
خیلی جالبه در همون سال کیوان سی و پنج درجه رو که با اسم مستعار می نوشت به عنوان بهترین وبلاگ معرفی کرد. البته کیوان فقط برای ما ناشناس بود! فرناز کاملا ار نزدیک می شناختش و اینجوری بود که ما فهمیدیم وبلاگنویس فقط باید برای فرناز شناخته شده باشه!(طبق کامنت یکی از دوستان مشترکشون ظاهرا وقتی فرناز ایران بوده با کیوان دوست بوده و او یکی از پروژه های فرناز رو مجانی انجام داده بوده)
با اینهمه وبلاگ نویس معتبر ساکن خارج کشور, نمی دونیم چه اتفاقی افتاد که فرناز سیفی شد داور مادام العمر وبلاگ نویس های ایرانی!
اگر عضو یکی از گروهای اینترنتی معتبر مثل فیس بوک و… باشید می بینید چه تعداد وبلاگنویس به امید انتخاب وبلاگشان در این مسابقه از فرناز پاچه خواری می کنن و کمپلیمانشو می گن و او چطور با ناز و غمزده بهتریناش و خوش تیپ ترین هاشو سوا می کنه.
آیا پارتی بازی, بادمجون دور قاب چینی, فرصت طلبی, دزدی, سوءاستفاده از پول و احساسات مردم و… فقط در حکومت اسلامی بده؟

دنبالش نگردید, فرناز جون خودش در عکس خودش را مشخص کرده!
لابد اطرافیانش فکر میکنن دارن با انقلابی ترین و مبارزترین بلاگر ایرانی عکس می گیرن!
این دویچه وله ای هم یه چیزیشون می شه ها:)

پ.ن.
هر وقت میام یه موضوعی بنویسم خبر مرگ عزیزی رو می شنوم
امروز هم قصد داشتم طنزی بنویسم برای ایجاد روحیه. اما خبر فوت نادره هنرمند محبوب منقلبم کرد.
به دلیلی زود خاکش کردن و نذاشتن پیکرش توسط مردم تشییع بشه:(
امیدوارم اردیبهشت دیگه کسی رو نکشه.
فروردین که قاتل بود!

پ.ن.2
آفرین به ثریا قاسمی شجاع که در مراسم تدفین مادرش سبز پوشید.
حالا می فهمم چرا براش تشییع جنازه نگرفتن(اجازه ندادن بگیرن) از ترس همین چیزهای سبز

مراسم به خاک سپرده شدن حمیده خیرآبادی(نادره) با چند عکس در سایت پارلمان نیوز

پ.ن.3
بیایید با رعایت حجاب اسلامی از وقوع زلزله جلوگیری کنیم.

ناخدا میداف چرا تنهایمان گذاشتی؟

1- گفتم اگه امشب هم تو وبلاگم ننویسم ممکنه دیگه هیچوقت نتونم!
مرگ نابه هنگام حمید میداف حسابی حالمو بد کرد.
هیچوقت فکر نمی کردم ناخدای وبلاگستان بمیره. ا تفاقا صبح روزی که فرهاد در نظرخواهیم خبر درگذشتش رو نوشت داشتم به او فکر می کردم.
یکی از کانال های ماهواره ای داشت برنامه ای در مورد زندگی عشقی یک بازیگر پخش می کرد. پیش خودم گفتم چرا در ایران صحبت از زندگی خصوصی و شخصی و بخصوص عشقی هنرمندامون تابوئه و هیچکس در موردش صحبت نمی کنه. یاد میداف افتادم که در طی دوران وبلاگنویسیش به جز اینکه خالصانه و مخلصانه تخصص و تجربه هاش رو با زبانی شیرین در اختیار دیگران قرار داد , شجاعانه از زندگی عشقیش در بنادر گوناگون هم پرده برداشت . و چقدر این کار او باعث بحث و حتی جداییش از بعضی دوستان شد. شب آنلاین شدم که براش بنویسم که خاطراتشو کتاب کنه که قبل از هر کار نظرخواهیمو باز کردم و اول هم کامنت فرهاد حیرانی عزیز رو خوندم…

خبرهای بدی تو ماه فروردین شنیدم. خبر فوت هنرمندان و بخصوص این آخری کیومرث ملک مطیعی که هر چند وقت یک بار که می رفتم مرکز کرج می دیدمش و کلی باهم گپ می زدیم. امروز هم فکر کردم دیدمش, دویدم جلو سلام کنم یادم افتاد دیگه نیست.و مرد سپیدموی قدبلند کت و شلوار سفید رو رها کردم.
و خبر دستگیری تعداد زیادی از کسانی که می شناختمشون… و خبر فرار عده ای دیگر به خارج.
هر بار از زندان رجایی شهر رد می شم حالم بد می شه.
خبر بیماری دوست عزیزم آذر فخر که امیدوارم هر چه سلامتی رو به دست بیاره. از اینکه دو سه مورد پشت سرهم براش پیش اومده حسابی پکرم کرد.
گیج و منگ شده ام.

دیدن یه عده که انگار تو این مملکت هیچ اتفاقی نیفتاده و کماکان نون به نرخ روز می خورن و وقتی جو یه خورده به طرف مخالفا بر می گرده اینا هم یه نک و نالی می کنن که اگه اتفاقی افتاد اینا بشن جزء سردمدارا- فرقی نداره چه حکومتی سرکار باشه- و بعد دوباره که فشار زیادشد اونوری می شن.
دیدن نابه سامانی هایی که برای کشور ما شرم آوره.

2- لوله آب انتقال آب از طالقان به تهران در منطقه گوهردشت روز 19 فروردین شکست
و خیابون و چندین خونه ساعتها زیر آب بودن. دوستی که در فاز دو ,خیابون سیزدهم زندگی می کنه تعریف می کرد که اب به اندازه یه ساختمون 4 طبقه فواره می زد بالا. شیشه های زیادی شکسته شد و یک پراید رو کاملا واژگون کرد. درست در همون منطقه دیشب رعد و برق بسیاری از وسائل برقیشونو سوزونده. خودش 5 وسیله شو(تلویزیون, آیفون, تلفن, رسیور ماهواره و اتو) و همسایه ها هر کدوم تقریبا به همین تعداد.
امروز هم شنیدم در منطقه هشتگرد همون لوله ترکیده و سی چهل خونه رو خراب کرده. هیچ کس هم اقلا نمیاد دلداریشون بده یا بپرسه خرت به چند منه.
خلاصه که مردم حسابی سرگرمند و ملالی نیست…
3- در این چند ماهه به چند سفر رفتم با کلی عکس و خاطره. اما دستم به نوشتن نمی رفت.
گفتم فعلا این غرغرامو بنویسم بلکه طلسم بشکنه.

4- بیشنر از هر وقت دیگری فیلم می بینم. چیزی که تو این مملکت ارزونه و به وفور یافت می شه. فیلمهای روز آمریکاو اروپا با قیمت هزار تومن کنار پیاده رو به فروش می رن.

5- نصف بیشتر سریال «پریزن بریک» رو هم دیدم. اونقدر ازش تعریف شنیده بودم که انتظار بیشتری ازش داشتم(مطمئنا اگه انتقادهای راجع بهش خونده بودم به نظرم جذاب تر میومد)
توش خالی بندی زیادی داشت و یه جاهایی آدم خنده ش می گیره از سادگی فیلمنامه ش.
نکته: به نظر شما اگه اسم سریال «هفت کچلون» بود با مسماتر نمی شد؟
هفت کچل مهم تو این سریال هست:
دو برادر (مایکل اسکوفیلد و لینکُلن باروز ) بعد از روزهای متمادی فرار هنوز کچلن. نه ریششون درمیاد و نه موهاشون. عقلشون نمی رسه یه کلاه گیس بخرن تا شناخته نشن.
سوکره کچل.
فنگ هوان...
بیل کیم
بنجامین مایلز
… ایشون دکتر کرانتز
(اگه اسمی رو اشتباه گفتم معذرت. دم صبحه و من خوابالود و نمی دونم چی دارم می گم

6- وای… خاک و چو, چه مصیبتی, عادل فردوسی پور اسم بازکنان فوتبال اسرائیل رو بر زبون آورده. اعدامش کنیم؟

7- دل این طلبه جوان نسل سومی هم خوشه ها… خوبه اعتراف کرده اهالی روستایی که برای تبلیغ به اونجا رفته(یکی از روستاهای استان کردستان) همه دیش ماهواره دارن.

8- ای فیس بوکی های جاسوس! خوب دستتون رو شد!

9- آقا, ما بالاخره نفهمیدیم اسمشو نبر با هواپیمای شخصی و همراه با اسبای چند میلیون دلاریش می ره مشهد یا به صورت مردمی؟

10- این دیگه اوج بی غیرتی ایرانیاست. باید این خانم مدل عکاسی پیدا بشه و پس از هتک حرمت در کهریزک توسط برادران جان برکف و غیور, اعدام بشه! نه, بهتره قبل از اعدامش از اشعه موهاش اورانیوم غنی شده 30 درصد تهیه کنن.
کارخونه میهن هم که پر واضحه , باید با خاک یکسان بشه!

11- اینا رو ولش کن, یه کم بریم ایران زیبایمان را بگردیم

بم هفت سال پس از زلزله

در کوچه پس کوچه های سنگفرش بم که راه می رفنم بی اختیار آرزو کردم ای کاش در اون زمان زندگی می کردم . پاکی و زیبایی عجیبی در شهر ارگ بم هست.
قسمت زیادی از ارگ بم در زلزله خراب شده اماهنوز جلال و عظمتش آدم رو می گیره. هنوز تاقچه های اتاقاش پابرجاست. خیلی از دیواراش هست. کوچه هاش هست.
هنوز زندگی توش حس می شه.
آقای توحیدی ارگ شناس معروف می گه انتظار نداشته باشید که بشه طبق قول کارشناسا 15 ساله ارگ رو بازسازی کرد. عجله نکنید بذارید قاشق قاشق بسازیمش. عین روز اول.
خوشبختانه – در کمال شرمندگی می گم خوشبختانه. همه ی بمی ها هم می گن خوشبختانه – از نظر بودجه و هزینه کردن دست خارجی ها تو کاره و کمتر دزدی می شه.
مغازه دار بمی می گه از سونامی( سواد مدرسه ای نداشت اما درست همین اصلاح رو به کار برد) کمک های مردمی و بین المللی چیزی که دست مارو نگرفت شاید اقلا ارگ به کمک خارجی ها دوباره بتونه زنده بشه. ما راضی هستیم.
و از وام دولتی گفت که اکثرا خونه هاشونو تیرآهن زدن و تو بقیه ش موندن. فقط سازمان های دولتی که دم راهند و مسجدش رو فوری بازسازی کردن .
و البته ورزشگاهش که رئال مادرید بدون دخالت حکومت اسلامی ساخت.
اهالی می گفتن کاش برای تقسیم کمک ها خارجی ها میومدن نظارت تا حقمون اینطور پایمال نشه. می گفتن کاش آث میلان مسئول بازسازی خونه های بم هم می شد
چند تا از عکسا رو اینجا گذاشتم تا فردا سر فرصت بیام هم گزارش سفرمو بنویسم هم عکسا رو بذارم اینجا

باید امیدوار بود!

1- با چشمایی گرد شده پروین خانم رو با همان لباس های مکش مرگ مای مخصوص به خودش – البته با روسری جلو آمده- در تلویزیون می بینم که در جواب خبرنگاری که از او می پرسه سریال های نوروزی چطور بود, با حرارت جواب می ده: » سریالها خیلی خوب و آموزنده بودن. من که خیلی خوشم اومد» . طاقت نمیارم. پروین خانم همون بود که در عید دیدنی خونه شون برای چند لحظه که رفت چایی بیاره برای کنجکاوی از روی ماهواره زدم رو یکی از همین سریال ها, وقتی اومد سینی چایی رو کوبوند رو میز و چنان داد و بیداد و قشقرقی راه انداخت که پاک آبروم رو جلوی سی با برد گفت حیف وقت که برای دیدن این دوریالی ها صرف شه و کلی نصیحت که حتی دیدن یک لحظه از برنامه حکومت خیانت به جنبشه…
تلفن رو برمیدارم و زنگ می زنم.
– سلام پروین خانوم, همین الان تلویزیون نشونتون داد.
غش غش می خنده: سلام عزیزم, هه هه , دیدی… خوب افتاده بودم؟
– آره, ماشالله هزار ماشالله عین یه مانکن, البته خوب هم حرف زدین!
– وای.. پس تو هم گرفتی؟
– چیو؟
– دیدی چقدر بهشون حرف پرت کردم و چلوندمشون؟
– والله نه. شما که کلی هم تعریف کردین. خبرنگاره داشت ذوق تَرَک می شد.
– وا… از تو بعیده…برای سی با تعریف کن حتما اون متوجه می شه چه برگی بهشون زدم و چقدر مسخره شون کردم.
از سی با پرسیدم و اونم متوجه نشد…

2- از عزت الله ضرغامی و مسعود ده نمکی و سلحشور و ورزی و… انتظاری جز این خزعبلات ندارم, اما از بازیگرهایی که برای اینا کار می کنن واقعا دارم ناامید می شم. علیرضا خمسه و شهره لرستانی و فتحعلی اویسی( و بقیه اونایی که در اخراجی های 1 و 2بازی کردن) اینقدر بدبخت شدن که مجبورن در فیلم افتضاح دارا و ندار ده نمکی بازی کنن. لابد فردا میان میگن برای یه لقمه نون بوده. مگه اونایی که تن به این رذالت نمی دن نون نمی خورن؟ ماشالله اینقدر همه شون راههای پول درآوردن بلدن و اینطور که شنیدم حتی بازیگرهای درجه دو و سه شهریه های میلیونی برای تدریس بازیگری می گیرن که فکر نکنم گشنه بمونن. شاید هم ما داریم اشتباه می کنیم که از پول می گذریم و برای اینا کار نمی کنیم .

3- این حکومت دانشمند نه تنها اومد طی سی سال متوسط ها رو هم فقیر کرد که حالا سرمایه دارهای غیر حکومتی رو نشونه گرفته. در تموم سریال های این روزها سرمایه دارهای غیر مکتبی مشروب می خورن, آدم می کشن, قاچاق می کنن, خیانت می کنن, معتادن و از همه بدتر سونا و جکوزی می رن!
در این بحثی نیست که می گن هیچ سرمایه داری در ایران سهم کارگرو کارمنداشو کامل نمیده و کلی با زد و بند از زیر مالیات در میره و همه بارهای مالیاتی روی دوش همون کارگر و کارمندای حقوق پایینه. اما همه مون می دونیم که کثیفتر و رذلتر و دزدتر, قاچاقچی تر, رانت خوارتر از سرمایه دارهای حکومتی -مکتبی پیدا نمی شه.
الان وقت اون نیست که بیاییم سرمایه داری که حداقل کارش اینه که با این همه ناامنی سرمایه شو تو ایران نگه داشته و داره کارآفرینی می کنه از بین ببریم.(که تازه نه اینکه هدفشون این باشه که بدیمش به مردم. بلکه بدیمش به دزدهای سرگردنه حکومتی. چون اونا بهتر بلدن بخورن)چطوره در این سی سال روز به روز از تعداد سرمایه دارهای قدیمی به علت ورشکستگی کم می شه و به آخوند-سرمایه دار ااضافه می شه؟
اگه بحث این فیلما این بود که بیاییم سیستم مالیاتی رو طوری وضع کنیم که به طبقه پایین فشار نیاد حرفی نبود. اما اینا می گن همه از پایین تا بالا فقیر و ورشکسته بشید فقط ما زالوها بمونیم چون بهتر بلدیم خون مردمو بمکیم.
ببخشید این روزها خیلی عصبانی ام.

4- هنرمندا یکی یکی دارن فوت می کنن … هر روز یه اسمی رو می شنویم و ناراحت می شیم.
شنیدم فریماه فرجامی هم الزایمر گرفته و حافظه شو بالکل از دست داده. در یکی از آسایشگاه های خیابون نیاورون بستریه و هیچکی رو نمی شناسه:(
احساس مرگ می کنم.

5- پنجاه شصت ساله های افسرده اما فعال
در این روزها زیاد با این گروه برمی خورم. مذهبی نیستن. در انقلاب 57 شرکت فعال داشتن. در فعالترین گروه ها و سازمانها.
هم تو اون رژیم زندان بودن و هم توی این رژیم. کلی از بستگانشون تو همین حکومت اعدام شده.
با اینکه از باهوشـترین و زرنگترین دانشجوها بودن ؛ جزءاولین گروهی بودن که از دانشگاه اخراج شدن و نتونستن ادامه تحصیل بدن. توسط همین هایی که امروز اصلاح طلب شدن! هم از دانشگاه اخراج شدن و هم از کار.
ولی اون موقع همینها -و همسراشون که بعضا کم سواد بودن- و بعدتر بچه هاشون در بهترین دانشگاه های ایران و خارج درس خوندن و دکترا گرفتن حالا شدن رهبران جنبش.
یکی از همین پنجاه شصت ساله ها بهم گفت : می بینی روزگار چه بازیهایی داره. باید تظاهرات کنیم و به همینهایی که مارو بدبخت کردن و نذاشتن ادامه تحصیل بدیم رای بدیم! ببین حتی یه بار یکی از همینها اعلام پشیمونی کرد از کارایی که با ما کردن؟
گفتم شاید بعدا!
گفت خیالت خوشه ها…
اما ما بخیل نیستیم و باز در صف اول مبارزه هستیم هرچند زندگیمونو باختیم.

6- باید امیدوار باشیم.
یازده اردیبشهت در راهه و سالگرد 22 خرداد و 25 خرداد و بقیه روزهایی که شهید دادیم.
باید امیدوارم باشیم که این همه خون بی جهت ریخته نشده. این همه زندانی و این همه روزنامه توقیف شده.
باید امیدوارم باشیم.

7- ارگ بم هنوز شکوه و جلالی داره.
گزارش سفر به بم رو می خوام در یه پست جداگونه بنویسم.

.
8- به حساب من برید به وبلاگ انتهورا و هر شراب و عرق و ودکا و ویسکی و آبجویی که دوست دارید انتخاب کنید. ساقی خمار هواتونو داره.

مردم از موسوی که هیچ, از وبلاگنویس های تند هم گذر کرده اند…

1- عزا گرفته بودیم تحویل سال رو با چه رسانه ای شروع کنیم. صدا و سیمای خودمون, هرگز! آرزو میکردیم ای کاش اینجا هم مثل آمریکا و اروپا میشد در تجمعهای بیرون از خونه در کنار مردم گذروند.
بمون گفتن یه نفره که با هزار ضرب و زور ماهواره رو راه می ندازه. از صبح روز 29 اسفند اومد. یا یه عالمه آت و آشغال همراش. جوانک ریزه میزه هر کاری کرد از رو پشت بوم نتونست. فرمود دیش ها رو باید بیارید رو بالکن. اجابت کردیم.
فرمود ال ان بی ها باید عوض شه. اشکالی نداره؟ گفتیم هر کار دلت خواست بکن! نشد.
فرمود هر چی میز و صندلی فلزی دارید بیارید. آوردیم. شلخته وار و نامرتب چیدشون دور بالکن. یه میز پلاستیکی هم وسط به صورت خوابیده و کج. چیزی نگفتیم.
فرمود هر چی بطری خانواده و بطری کوچک و فویل آلمینیومی دارید بیارید. آوردیم. یه عالمه ازشون برید و چسبوند به این ور و اون ور. از نوک آنتن تلویزیون تا پایه های میز و صندلی. بالکن شکل اجق و جق و خنده داری پیدا کرده بود. گلدون ها هم کشیده بود اینور و اونور. جیکمون در نیومد. فقط این جوونک کارمون رو راه بندازه…
انداخت. یعنی راه انداخت . درست یه ساعت مونده به سال تحویل! هر چی خواست گرفت و باعجله رفت.
و ماذوق کنون بعد از ماه ها چشممون به جمال بی بی سی فارسی و وی اُ اِی صدای آمریکا روشن شد.
چنین مقدر شد که سال تحویلمون رو با سخنرانی اوباما و برنامه پارازیت آغاز کنیم:)
و احمد باطبی و آرش سیگارچی و رافونه رو مهمون سفره های هفت سینمون کردیم.

2- بعد از انتخابات به درستی گفتیم که مردم از موسوی و کروبی هم جلو افتادن!
و حالا من شهادت می دم که مردم از ما وبلاگنویس های مخالف هم سخت جلو افتادن.
یه زمانی بود که تو تاکسی ما باید شروع می کردیم به مخالف خوانی و دیگران رو می کشوندیم.
حالا تا سوار تاکسی می شی اینقدر راننده و بقیه مسافرا به حکومت فحش و ناسزا می دن و راهکار سرنگونی ارائه می دن که ما واقعا می مونیم چی باید اضافه کنیم.

3- یکی از تفریحات سالم من در مسافرت دراز نوروزیمون این بود که اول هر شهر جلوی چادر نیروی انتظامی و گاهی هلال احمر برای گرفتن بروشور آثار تاریخی و نقشه وای می سادم . میرفتم جلو و یکراست و بی مقدمه از رئیسشون با صدای بلند می پرسیدم: سی دی غیر مجاز دارید؟ و: اینا کی سرنگون می شن؟ بدون استثنا همه می زدن زیر خنده! و با زدن چشمک و گفتن انشالله به زودی موافقتشونو اعلام می کردن. جلوی مردم! یکیشونم به صورت جدی یه سی دی غیر مجاز با آهنگای ساسی مانکن بهم داد. تا وقتی تو ماشین نگذاشتمش باور نکردم.
نیروی انتظامی هم از ما جلوتر افتاده.

4- می گن ساسی مانکن دستگیر شده. خوب اینا همیشه اول از آدمایی که جنبش مردم رو منحرف کنه به طور ضمنی حمایت می کنن. بعد که دیدن طرف افتاد تو خط مردم و کمی مشهور شد می ترسن.
شعرهای ساسان یا همون ساسی واقعا سخیفه. توهین آشکار به زنه. جز یه ترانه که برای کروبی خونده.
همه ش از لذت مردان از تن شاسی بلند یا تپل یا سکسی زنا می گه. از اینکه زنا بیشتر ماشین جوجه کشی ین و به درد ترکوندن و می خورن… همشهری مون هم هست. در زمین های خانوم انصاری کرج زندگی می کنه. امیدوارم اول آزاد بشه(که آزادی حق هر انسانیه) و بعد یه تجدید نظری تو شعرای مستهجنش بکنه.

5- قد هزار شماره حرف دارم. منتها باید برم عید دیدنی های آخر…

6- آهان اینم بگم و برم.
تو یکی از دید و بازدیدهای نوروزی گوش تا گوش آدم نشسته بودیم که من ناغافل کانالی رو گرفتم که اسمشو نبر( به قولی رهبر با نام مستعار خامنه ای) داشت سخنرانی می کرد. یکهو انگار منو برق سه فاز گرفت . همه از پیرزن و پیرمرد گرفته تا بچه کوچیک یک صدا با تفرتی عجیبی فریاد زدن:
اَه…
یعنی اَهشون صد درجه غلیظتر بود از اَه معمولی
یه چیزی تو مایه های : عَح
( توجه بفرمایید عین چقدر غلیظ تر از الف و ح جیمی چند درجه غلیظتر از ه هویج- ببخشید دو چشم -می باشد)
منی که برای تحلیل می خواستم ببینم اسمشو مبر چه حرفایی می زنه چنان خورد تو ذوقم که تا آخر مهمونی چند جمله(!) بیشتر نتونستم حرف بزنم.
همه هم بگی نگی عین یه آدم عقب افتاده و قابل ترجم بهم نگاه می کردن:) شما ببینید ما روشنفکرا این روزا چی می کشیم!

7- خنده دارترین ماجرای نوروزی امسال به رسمیت شناختن عید نوروز توسط احمدی نژاد و بقیه اعضای حکومتی بعد از 30 سال بود. با چه قیافه هایی با هزار زور تبریک می گفتن.
چقدر تلاش کردن ایام عید مردم ایران رو بکنن از قربان تا غدیر و نتونستن…

8- میل باکسو باز کردم و دیدم صدها ای میل برام رسیده. که یه عالمه ش تبریک عیده. باز عید شد و یه عالمه شرمنده گی برام موند. هرگز نتونستم تو تبریک گفتن از دوستان سبقت بگیرم. از بس که همیشه کارامو می ذارم دقیقه 95 .سال نوی همگی مبارک.
ایشالله برای تبریک آزاد شدن ایران جبران می کنم.

9- یکی از بهترین عیدی هایی که گرفتم(یعنی گرفتیم) هک شدن سایت فاشیستی گرداب بود….

10- آقا, ما رفتیم بالاترین دیدیم مطلبمون کلی منفی گرفته, فکر کردیم باز عِرق موسوی دوستی دوستان بالاترینی یقه مونو گرفته و مطلبمون رو بد فهمیدن. اما وقتی رفتم صفحه اصلیش دیدم همه مطالب به همین وضع دچارن. دلم کمی خنک شد. بعد پس از تفحص های بیشتر فهمیدم بالاترین به مناسبت دروغ سیزده اومده همه مثبت ها رو منفی کرده:) ای یخ کنی یخچال فرنگی!

11- سبزه گره بزنید و بفرمایید: سال دگر, کنار هم, بی رهبری و بی محمودی!

12-این روزها کلی شوخی با عبارات «کار مضاعف و همت مضاعف» می شنویم.
در سفرهای نوروزی و در توالت های شلوغ بین جاده ای, مردم توی صف به اونایی که دیر از توالت میومدن بیرون می گفتن یه «همت مضاعف» کن کارو تموم کن بیا بیرون که مردیم. و همه می زدن زیر خنده.!
به مغازه دارها می گیم داداش یه تخفیف مضاعف بده .
از یه نفر شنیدم که احمدی نژاد رو گه مضاعف نامید.
(بی تربیتی او رو بر من ببخشایید. عصبانی بود)

13- می خوام سی با رو طلاق بدم. بفرستمش خونه ی ننه ش…

14- سال پیش با همه سختی هاش سال خیلی خوب و امیدوار کننده ای بود. ای کاش نتیجه ی شیرینی بگیریم.
شاید تموم این فرازها و فرودها لازمه برای گرفتن نتیجه بهتر.

15- پنجمین سالگرد وبلاگ نویسی آقای محمد درویش مبارک!

16- چه رازیست در پس پرده که بیشترین کلمات سرچ شده برای اومدن به وبلاگم در تعطیلات نوروزی کلمه سکس بوده؟


لینک در بالاترین

از وبلاگ آقای درویش تقلب کردم و ارزش وبلاگمو پیدا کردم. بابا اینقدر ارزونه زیتون؟700 میلیون خواستنش ندادمش:)