وای اگر سالوادور حکم جهادم دهد!

بی اغراق بگم الان نصف خانومای اطراف من در حالت عزای عمومی به سر می برن.
دلیلش هم قطعی کانال فارسی وانه.
چی شد که این کانال یهو اینقدر تو دل مردم جا باز کرد به طوری که به قول فارسی1 مجبور شدیم قسمت های ندیده رو از در و همسایه بپرسیم؟
اوائل که سریال ویکتوریا پخش می شد من با دیدن چند دقیقه از اون در خونه همسایه – بخصوص با دوبله بسیار بدی که داشت- هیچ رغبتی به دیدن بقیه ش نداشتم. راستش با ریسیور خودمون اصلا نمی تونستیم بگیریمش. اما همیشه کنجکاو بودم بدونم چرا روز به روز این سریال در بین مردم بخصوص خانومها گل می کنه. تو دوره ها و مهمونیا و کلاس ورزش و… می دیدم مثلا فلان زن چادری مومن که با لباس تنگ پوشیدن و دوست پسر گرفتن و حتی تو خیابون اومدن دخترا شدیدا مخالفه, یهو میاد خیلی محکم از دوست پسر گرفتن ویکتوریا(زن شوهر دار) دفاع می کنه, و او که در عمرش آرایشگاه نرفته یهو میره موهاشو های لایت می کنه. یهو ورزش-دوست و سونا-دوست میشه. تو سونا حوله می بنده دور سینه ش با دوستاش تو لیوان بلند نوشیدنی می خوره! و از مصائب داشتن شوهر بد حرف می زنه.
از اون طرف, چرا آقایون با فارسی وان دشمنن به طوریکه در بیشتر خونه ها جنگ کانال ها در میگیره. اغلب جنگ به نفع خانوما و ضرر آقایون تموم میشه و آقایون یا یواش یواش به فارسی وان خو میگیرن(مثلا به دیدن مارگریتا دل خوش می کنن) و یا با خانمشون قهر میکنن و یا اگه وسعشون برسه میرن عین شیر ژیان یه ریسیور و یه تلویزیون دیگه می خرن و با دل خوش در یه اتاق دیگه می شینن به وی او ای صدای آمریکا و بی بی سی فارسی شون میرسن.(البته آقایون حواسشون هست که تلویزیون دوم رو کوچیکتر انتخاب کنن وگرنه به نفع فارسی وان مصادره می شه)
بالاخره سعادت رو کرد و فارسی وان ما هم راه افتاد. اگر چه ویکتوریا تموم شده ولی «در جستجوی
پدر
» و «افسانه افسونگر» و «سفری دیگر...» و «همسایه ها» و»خانه شیشه ای«… که هست.
از دو تا فیلم » فرار از زندان» و «24» و بگذریم که آمریکایی هستن و توسط دوبلورهای خودمون در ایران دوبله شده و قبلا تو سی دی دیده بودمشون..
چیزی که اول از همه در مورد پنج سریال اولی آزارم داد دوبله شون بود. صداهای تکراری و یکنواخت و تخت که در هر چهار تا سریال همون چند نفر حرف می زنن. بدون هیچ احساس یا اکسان گذاری روی کلمات درست. البته متاسفانه اینطور که می گن هر چه می گذره گوش بیشتر عادت می کنه و شاید هم یه کَمَکی بهتر شدن.
باید بگم لیپ-سینگشون تا حدی درسته و دوبلورها به تنها چیزی که اهمیت میدن به موقع شروع و تموم کردن جملاته. ولی هیچ احساسی تو جملاتشون حس نمیشه.
واقعا باید تحلیل بشه چرا مردم اینقدر به این سریال ها گرایش دارن. یه گرایش میگم یه گرایش میشنوید. در حد اعتیاد!(کی گفت در حد تیم ملی؟مگه من با شما شوخی دارم)
اول ببینیم خلاصه این پنج سریال چیه.(باور کنید من فقط به خاطر ارشاد شماها نشستم دیدم وگرنه وقت ما مهمتر از ایناست)
1در جستجوی پدر: سریال کلمبیایی ظاهرا در مورد پسری بامزه و تا حدی لوسه به نام فریجولیتو که دنبال پدرش میگرده, اما در واقع فیلم متعلق به مامانش مارگریتاست. مارگاریتا زن خوشگلیه که همه دوستش دارن. ایگناسیو که پدر فری جولیتوست ولی خودش خبر نداره, گریگوریو بدمن داستان که با نامزذ ایگناسیو رابطه داره, پسر نوازنده کافه الفریجول, فرانسیسکو برادر بزرگ ایگناسیو و… همه عاشق و شیفته مارگریتان(ماهم)این وسط دن پدروی کافه چی عاشق مامان مارگریتاست و از اونچایی که خودش خبر نداره پدر ایگناسیو و فرانسیسکو آلوشیاست. در نتیجه آخر داستان فری جولیتو نه تنها بابا که بابا بزرگ و عمه و عمو هم پیدا می کنه. از طرفی دیگر رزیتا بدون اینکه بدونه بچه ی اون یکی نوازنده ست در صورتیکه فکر میکنه خواهر مارگریتاست.

2- افسانه افسونگر: سریال کره ای در مورد چگونه شوهرخوش تیپ و پولدار تور کنیم؟ چگونه مادر شوهر مغلوب کنیم و چگونه شوهرمون رو آدم کنیم. چگونه کدبانوی تمام عیار باشیم . چگونه از راه شکم پدرشوهر و بقیه فامیل رو رام کنیم و ماشالله اَبَر شخصیت داستان » آریانگ» در همه این امور استاده.

3- سفری دیگر: در این سریال که پربیننده ترین سریال فارسی وانه, پیرمرد پولداری به نام «خوزه دونوسو» ریق رحمتو سر میکشه و چون کلا آدم فضولیه ومیخواد بدونه بعد از مرگش چی میشه در جسم یه مرد جوون دهاتی خوش تیپ بلند قد به نام سالوادور سیلینسا (همونی که دل پیر وجوون رو در ایران برده)حلول می کنه و به عنوان راننده در خونه خودش استخدام میشه.
سالوادور در محبوبیت از مارگریتای سریال قبلی صدها پله جلوتره. همسر دومش ایزابل که در حال ازدواج با معشوقشه و خوزه رو در واقع اون کشته,درمقابل سالوادور دل و دین از دست میده, خاله ش ربکا طفلی دیوونه ش میشه, دختر خاله ی ایزابل- والریا- شیفته شه. آنجلا دخترش هم داره عاشقش میشه که کارگردان مجبور میشه این یکیو قلم بگیره, مستخدم ها از ویکی هندی الاصل بگیر تا ابیگل بقیه مریدشن( یه چیزی میگم یه چیزی میشنوین) خلاصه هر جا می ره زنا با دهان باز نگاش می کنن. یه چیزی تو مایه های یوزارسیف خودمون.
آخ,جایتانا جونمو یاد رفت بگم. اونم خیلی خوشش میاد ازش. یه سالوادور میگه صدتا سالوادور از دهنش میاد بیرون. ولی خوب کارگردان اصرار داره جایتانا باید دوست بمونه نه عاشق.
خانومای ایرانی هم که عقلشون به چشمشونه خواستن از خانومهای کلمبیایی عقب نیفتن و یه دل نه صد دل عاشق سالوادور شدن. خدا به خیر بگذرونه. اگه هنرپیشه ش مثل جومونگ بیادایران فکر می کنم هزاران نفر جلوش غش کنن.روزی چند تا عکس سالوادور تو موبایل بهم نشون میدن و چلوی من بوسش میکنن.
آقا, به داد برسید, بعضی خانوما تو این دوسه روز هیچی از گلوشون نرفته پایین. جان میلیونها زن در خطره!قراره یه راهپیمایی همین هفته راه بیفته.نگید بعدا نگفتم.
مدل لباسهای ایزابل و همینطوراندام کشیده و بلندش برای خیلی خانوما الگو شده. بارها شنیدم که زنی به خیاطش میگه لباسمو مثل لباسی که ایزابل سه شنبه پوشیده بود بدوز. یا به فروشنده میگه لباس خوابی مثل لباس خواب ایزابل- مثلا اون آبیه یا بنفشه- می خوام. یا به مربی ورزش میگن میخوام هیکلم بشه عین ایزابل و مسن تر ها الگوی لباس پوشیدنشون شده ربکا.

4- همسایه ها:
راننده تاکسی بد تیپ و بد ادایی به اسم » اُسکار»در قرعه کشی مقداری پول برنده میشه و می ره در یه محله پولدار نشین یه آپارتمان مثلا شیک میخره اما خیلی بامرامه و هم محلی های قدیمیشو فراموش نمیکنه و به دادشون میرسه. جسیکای سکسی و البته بی وفا نامزد محله قدیمیش بوده. اما اسکار که سلیقه ش رفته بالا در ساختمان جدیدش عاشق تاتیانا میشه که اونم نامزد داره.کلا تو این فیلم همه نامزد یا همسر دارن اما با زن یکی دیگه هستن
فیلم به رقابت رقت انگیز جسیکای لوند( با همراهی مامان قرتی تر از خودش) یا تاتیانا سر «اسکار»تحفه میگذره.
شاید باورتون نشه تو جلسه این دفته ساختمون ما به جای بررسی مشکلات ساختمون بحث همه ش در مورد زندانی شدن اسکار و تاتیانا تو آسانسور بود… من قادر به دیدن این سریال نیستم اما فکر می کنم ماجرای بی ناموسی بینشون اتفاق افتده بود که لب و لوچه آقایون ساختمان ما اینجور آب افتاده بود.

5- خانه شیشه ای: سریال کره ای. یه خانواده فقیرو نشون میده که پدر دربون هتله و دور از چشم زنش شیطونیایی هم می کنه. زنش علی رغم فقیر بودشون مرتب فکر عمل جراحی زیبایی و خرید لباس و پیش فالگیر رفتن برای نگهداشتن زندگیشه. دو پسر و دو دختر بزرگ خانواده آرزوهای بزرگ دارن یه پسر دیگه هم در اثر شیطونی های پدر خانواده به تعدادشون اضافه میشه. بچه ها هم طی عملیاتی پدرو مادرو از خونه بیرون میندازن.
برای در آمد بیشتر دو تا از اتاقاشونو به دو تا آقا اجاره میدن. یه مرد آمریکایی ریاضت کش و یه پسر پولداری که به دستور پدرش باید برای یه سال بین مردم فقیر زندگی کنه و ما از همون اول حدس می زنیم این دو با دو دختر خانواده ازدواج می کنن.

جدا» باید نشست تحلیل کرد فارسی1 چی داره که از تموم کانال های ماهواره ای(داخلی ها که اصلا به حساب نمیان) جلو افتاده.
اینم نمیشه گفت سریالهای فارسی 1 هیچی نداره.
دیدن عشق قشنگ «ماماجون» و «یه یانگ» و تدبیرهای «آریانگ» برای دوستی با خانواده شوهر وبامزگی های مامارین وخواهرشوهر بازیهاش در افسانه افسونگر که در فرهنگمون مشترکه.
دیدن دوست پسر دوست دخترهای نامناسب مثل سیمون و اون دختره که اسمش یادم نیست درس عبرتیه.
عشق دختر پولدار (آنجلا) با پسر فقیر(آنتونیو). عشق های ممنوع که تو هر پنج سریال پره و تماشاگر ایرانی که اینا رو تا حالا ندیده با ولع میشینه می بینه.
توالت رفتن که تو ایران تابوئه به کرات در سریالهای کره ای نشون داده میشه. دختر خوشگلی که یبوست داره و دوساعته روی توالت فرنگی نشسته و بقیه پشت در صف وایسادن. گوز دادنش. اسهال مادر که چه جور می دوه دامنشو میزنه بالا و کاملا نشستنشو روی توالت فرنگی نشون میده.
اینکه چطور مردم کره سلام نکرده چگونگی کار کردن شکم همدیگه رو می پرسن.
اینکه هر وقت میرن رستوران اول از همه بهشون یه لیوان آب میدن.
رستورانهای فقیرانه چه طوریه و رستورانهای لوکس اتاق دار چطور. مردم ایران احتمالا تشنه شنیدن و دیدن اینان.
با اینکه لحظات حساس سکس و بوسه هارو سانسور می کنن.ولی همه شون پر ازهمین صحنه هاست. پراز صحنه های خوابیدن زن و مرد پیش همدیگه. حرف زدن زن و شوهرا قبل از خواب.اتفاقهای بامزه ای که موقع دعوا براشون می افته و ماچ و بوسه های فروان. چیزایی که سی ساله مردم از دیدنش وگاهی انجام دادنش محروم بودن.
و دلیلهای دیگری که خود بینندگان این سریالها بهتر می دونن.
تلویزیون ایران هرگز هرگز نمی تونه با این کانال ها رقابت کنه چون در هر سریالش باید یه مرد ریشوی حزب اللهی خوب ومثبت و همه چی تموم باشه که هیچکدوممون در زندگی واقعی نمی بینیم.(مومن ریشدار می بینیم اما همه چی تموم نیست.) در سریالهای ایرانی هیچکس به حموم و توالت نمیره.هیچ زن و شوهری پیش هم نمیخوابن. تازه عروس تازه دامادها عین خوهر برادر با هم رفتار می کنن.هیچکس هیجکسو(جنس مخالف) بوس نمیکنه,جز مردهای ریشو که بعد از نماز چلپ چلپ تف می چسبونن به صورت هم. زن با مانتو شلوار مقنعه می ره تو تختش.هیچ زنی به شوهرش خیانت نمی کنه..

چیز دیگری که در این سریالها کشف کردم شخصیت پردازی و تیپ سازی درستشونه.یعنی در فیلمهای کره ای به قدری شخصیت مثلا کوم شیلا (مادر شوهر آریانگ) پدر شوهر, مادر بزرگ و مستخدم خونه, شخصیت یه یانگ و مامان باباش, ماماجون بچه مثبت و مامارین شیطون و مامانشون( من عاشق مامانشونم) قشنگ درآوردن که تو نمی تونی عین شخصیت های ایرانی ازشون ایراد بگیری: ئه… چرا همچی شد؟ چقدرپدره غیر عادیه و چرا همه تو سریالهای ایرانی نفرت انکیزن
حتی لباس پوشیدنشون به شخصیتها می خوره. لباسهاشون خیلی شیک وپوشیده ست خیلی خانمهای ایرانی که سنگین می پوشن از سریالهای کره ای تقلید می کنن.
در فیلمهای کلمبیایی این مسئله رعایت نمی شه. می بینی صبح اول صبح آنجلا و ایزابل و ربکا هزار من آرایش دارن و گردنبندوگوشوره و انگشترشون با هم سته و لباسهایی در حد لباس شب دکولته و سکسی تنشونه.
مثلا ربکا که دیشبش موی قرمز بلند داشت صبح فرداش موی کوتاه صاف بور داره و عصرش موی قهوه ای فرفری. با اینحال شخصیتها بیننده رو درگیر می کنن.
مردم ایران چشماشونو روی اشتباهات و بعضی ابتذالات فارسی وان بستن و شیفته ش شدن.
ذهن مردم ما تو این سی سال تنبل شده. تربیت نشده. ساده ایم. یاد نگرفتیم میشه از فیلمی انتقاد کرد و میشه انتخاب کرد بین فیلم خوب و بد.
فکر می کنم این دوره ایه که باید طی بشه. مث دوره خوندن کتابهای مایک هامر و ر.اعتمادی درقبل از سال 57 و مثل دوره خوندن کتابهای فهیمه رحیمی در سالهای اخیر که خیلیها تونستن ازش گذر کتن.
گذر میکنیم…

لینک در بالاترین
لینک در دنباله

عوض تشکر, این چنین با احساسات پاکم بازی می کنن:

این وبلاگ به یکی از دلایل زیر مسدود شده است

* دستور مراجع قانونی جهت مسدود سازی وبلاگ
* تخطی از قوانین استفاده از سایت
* انتشار محتوای غیر اخلاقی یا محتوایی که براساس قوانین کشور تخلف است

آخه تورو خدا شما بگین من چه تخلفی از قانون کردم و کدوم نوشته م غیر اخلاقی بوده؟
از شماهایی که لطف کرده بودید به زیتون در بلاگفا لینک داده بودید خواهش می کنم به سایت اصلی یا زیتون در بلاگ اسپات لینک فرمایید.
اجرتون با اسمشو نبر

Advertisements

قوانین تبعیض آمیز بین زن و مرد به زبان ساده (۱- ازدواج)

قوانین تبعیض آمیز بین زن و مرد به زبان ساده (۱- ازدواج)

۱۸ تیر ۱۳۸۹ زیتون
image

در یازده سالگی شوهری برای من انتخاب شد واقعا مومن و باخدا و سربه زیر و خجالتی. آنقدر خجالتی که شب عروسی اصلا روش نمی‌شد با من توی یک رختخواب بخوابه و منی که از مادر بارها قصه اون شب کذایی رو شنیده بودم و می‌دونستم باید فرداش دستمال روسفیدی خانواده روتحویل بدم نمی‌دونستم چه جوری بهش حالی کنم. ازش خواستم زیپ پشت لباسمو برام باز کنه. دست چپشو گذاشت روی چشاش و با دست راست برام باز کرد و بعد روشو کرد اونور و خوابید.
تا از تبعیض قانونی بین زن و مرد حرف می‌زنی فوری می‌شنوی(بخصوص از مردان) که:

– اووه… کدوم زن تو این دوره از مرد می‌خوره؟ مگه جرأت داری به زنت بگی بالای چشمت ابروئه؟ والله ما که زن ذلیل ِ زن ذلیلیم. تازه باید یکی بلند شه برای ماها کاری کنه!

خیلی از زن‌ها هم  از زن برادرانشان مثال می‌آورند:

–  دختره خیره سر، هزار سکه مهریه شو اجرا گذاشته و پدرِ برادرمو درآورده.  نباید به همه زنان رو داد. این قوانین به درد همین جور دخترا می‌خوره!

من با بدی و خوبی آدم‌ها کاری ندارم. فقط می‌دانم در قانون ما  عجیب به زنها ظلم شده.
تصمیم گرفتم از بین جمع کوچک کلاس ورزشمان همه مثال ها را پیدا کنم و اینجا بنویسم.

قانون تبعیض آمیز اول- ازدواج

زهرا خانم ۴۲ ساله، سفیدرو،  نسبتا تپل و  قد کوتاه، بسیار زیبا  با بینی که انگار بهترین جراح با همکاری بهترین نقاش رویش کار کرده‌اند. نوه آیت الله الف است (از آیت الله‌های نسبتا خوشنام) چادر و مقنعه سر می‌کند و راننده مخصوص او را  به کلاس می‌رساند.

تا می‌رسد، فوری چادر و مقنعه‌اش را به طرفی پرت می‌کند و به طرفمان می‌دود و می‌گوید: بچه ها جوک جدید، جوک جدید!
و سکسی‌ترین جوک‌هایی که تابه حال شنیده‌ایم را  برایمان تعریف می‌کند و خودش بلندتر از همه قاه قاه می‌خندد. همه دوستش داریم و فکر می‌کنیم خوشبحت ِ عالم است.
روزی تعریف می‌کند:
– خوش‌ترین ایام زندگی من کلاس اول و دوم دبستان بود. و البته الان که اجازه پیدا کردم بیام کلاس ورزش و بقیه جز رنج چیزی نیست.

می‌پرسیم: چرا فقط اول و دوم دبستان؟

می‌گوید: قبل از انقلاب پدرم اسم من و خواهرمو در مدرسه ارتش نوشت. او خبر نداشت که بعد از چند روز به علت کمی تعداد بچه‌ها،  دبستان پسرونه و دخترونه رو در هم ادغام کردن. منی که در عمرم اجازه نداشتم با پسرخاله و پسرعمو و پسردایی و پسرعمه حرف بزنم-چه برسه به بازی- ناگهان دیدم که پسرها نه شاخ دارن نه دم و چقدر بازی دسته جمعی دخترونه پسرونه می‌چسبه. بهتر از اون ناظم مدرسه بود که به محض تحویل ما از راننده پدرم، ما رو می‌برد دفتر و چادر و مقنعه رو از سرمون برمی‌داشت و می‌گفت می‌ترسم موقع بازی یا وقت بالا پایین رفتن از پله  تو دست و پاتون گیر کنه بیفتنین پایین. چه کیفی داشت احساس باد بین موها موقع دویدن.

من و خواهرم شاد و شنگول طی یه قرارداد نانوشته تصمیم گرفتیم این موضوعو از خانواده پنهان کنیم.

دوسال با شادی و شعف طی شد.

روزی نمی‌دونم کدوم شیرپاک خورده‌ای رفت حجره پدرم و بهش خبر داد که چه نشسته‌ای که  در فلان مدرسه، کلاسها مختلط برگزار می‌شه و  تازه روسری و چادر دخترارو بر می‌دارن. پدرم سرخ شده از عصبانیت، عین شیر غران فوری خودشو رسوند مدرسه. هیچ وقت یادم نمی‌ره، زنگ تفریح بود. من و خواهرم بی خبر از همه جا داشتیم با پسرها و دخترای مدرسه بالا بلندی بازی می‌کردیم. رو بلندی پله‌ای بودیم که  ناگهان دیدیم هر دو با بافه‌ی گیس‌هامون که مادر صبح به صبح برامون می‌بافت تو هوا آویزونیم. چه دردی  داشت. از اون بدتر درد خجالت از همکلاسی‌ها بود.  پدر مارو کشون کشون برد  سوار ماشین کرد ورسوند خونه و دستور زندانی شدنمون رو داد. مدرسه تا آخر عمر برای ما ممنوع  شد.

ما با اون سن کم  باید آماده می‌شدیم برای شوهر کردن. ما که چیزی نمی‌فهمیدیم، مهم نظر پدر بود که دنبال پسر باخدا، مومن و سربه زیر و البته  بازاری می‌گشت و من و خواهرم یواشکی توی پستو اون دوسال رویایی رو زیر لب مزمزه می‌کردیم. مادر تند تند به ما غذا می‌داد که زودتر رسیده و بالغ بشیم که شدیم. در یازده سالگی شوهری  برای من انتخاب شد واقعا مومن و باخدا و سربه زیر و خجالتی. آنقدر خجالتی که شب عروسی اصلا روش نمی‌شد با من توی یک رختخواب بخوابه و منی که از مادر بارها قصه اون شب کذایی رو شنیده بودم و می‌دونستم باید فرداش  دستمال روسفیدی خانواده روتحویل بدم نمی‌دونستم چه جوری بهش حالی کنم. ازش خواستم زیپ پشت لباسمو برام باز کنه. دست چپشو گذاشت روی چشاش و با دست راست برام باز کرد و بعد روشو کرد اونور و خوابید.

یک هفته تموم مادرم صبح زنگ می‌زد: زهرا بالاخره عروس شدی یا نه. دستمال رو بیام ببرم؟ و من با ترس می‌گفتم نه. و مادرم می‌گفت: وای. خاک به سرم!

بگذریم از این که بالاخره با پیغام پسغام های مکرر فامیل، شوهرم راضی به اون کار شد و خانواده از نگرانی روسیاهی دراومدن.
شوهرم که پدرم طبق معیارهای خودش انتخاب کرده بود سرد مزاج از کار دراومد ولی هیچوقت نتونستم اینو به کسی حتی مادرم بگم.
در این ۳۱ سال زندگی مشترک علی رغم میل شدید من  شاید سالی سه چهار بار بیشتر با هم  نزدیکی نکرده باشیم. اونم روزای بخصوصی که اون انتخاب کرده: ۲۲ بهمن، عید غدیر و عید فطر و اگه پاش بیافته و مهمون نداشته باشیم عید نوروز!
بقیه شبا باید حسرت بکشم.
البته با هزار  ترفند نذاشتم دخترمو تا شونزده سالگی شوهر بده و کمک کردم  تا درسشو زیر چادر مقنعه بخونه. منم چند کلاس پابه پاش خوندم.  اما در  انتخاب شوهر  نتونستم به همسرم بفهمونم که زن به عشق هم احتیاج داره و هر کی تو انتخاب کنی لزوما مورد پسند دخترمون نیست. اما قانون به من این اجازه رو نداد که دخالت کنم. در قانون ما اجازه با پدرهاست.
این کلاس ورزشو هم با اصرار دکتر خانوادگی که گفت باید زودتر لاغر کنم  با هزار زحمت تونستم از شوهرم اجازه بگیرم. تنها دریچه من به دنیای بیرون.(یادش رفت اضافه کنه به اضافه موبایلی برای گرفتن جوک های بی ناموسی اس ام اسی)

کلاغ پیشگوی ما اکبر آقا

بهمان برخورد. مگر «اکبر آقا » کلاغ بالکن ما از نظر هوش و حسن پیشگویی چی کم داره از «پُل» هشت پای آلمانی و دلفین آرژانتینی.
امروز صبح دو توپ رو شبیه پرچم کشورهای آرژانتین و آلمان رنگ کردم و گذاشتم تو بالکن.
اکبرآقا طبق معمول سر ظهر پیداش شد. دل تو دلم نبود.
با غرور تمام غذاهایی که براش گذاشته بودم خیلی آروم و آهسته خورد- اگه دندون داشت می گفتن داره 24 بار غذاشو می جوه- و پرواز کرد رفت بالا, کمی چرخ خورد بین دو توپ و هی رفت بالا و پایین(معلوم بود داره فکر می کنه)
بعد یهو اوج گرفت و رفت به سمت توپ آلمان. کفتم یعنی چی, می خواد چکار کنه!
و عین توپی که داره دروازه بانی رو گول می زنه در آخرین لحظات راهشو کج کرد و رفت به سمت توپ آرژانتین, گفتم یعنی آرژانتین می بره حتما … اما او با بی ادبی تمام چند بار خیلی ببخشید, گلاب به روتون, رید روش…
حالا ببینم کلاغ خوش تیپ ما از نظر پسشگویی تنایج بازی فوتبال جهانی چه کم داره از اون اختاپوس بی ریخت و دلفین لوس…

قوانین تبعیض آمیز بین زن و مرد یه زبان ساده(1) چگونگی شهادت برای قنبل کردن کون حمیرا خانوم

مربی ورزش داد زد:
– در این حرکت موقع دولا شدن باسن هاتونو ببرید عقب و زانوهاتونو کمی خم کنید تا وقتی بلند می شید به زانوهاتون فشار نیاد.
و حین ورزش فریاد زد:
– آهای حمیرا! باسن عقب, بعدا نگی کمر و زانوم درد می کنه.
حالا حمیرا خانوم ماشالله باسن داره آاااا… به چه گندگی, (دستاتونو به قاعده یک متر از هم باز نگه دارید. آهان همینقدر…) و من که استثنائا در ردیف دوم ایستاده ام حین این حرکت چند باری نزدیک بود در اثر عقب دادن ناگهانی باسنشون به هوا پرتاب شم. برای تلافی گفتم:
– بابا, من اینجا شاهدم که ایشون با تموم قوا کونشونو قنبل می کنن! اصلا قنبل تر از این در دنیا نداریم.
همه از جمله حمیرا خانوم غش غش خندیدن.
مربی گفت آهای, زیتون شهادتت قبول نیست. مگه خودت چند وقت پیش یه ساعت برای ما توضیح ندادی در قوانین اسلامی زن نمی تونه به تنهایی شهادت بده.
با خنده گفتم: حالا من تو این هیری ویری مرد از کجا پیدا کنم. برم بیرون ورزشگاه دست یه آقا رو بگیرم بیاد شهادت قنبل شدگی کون حمیرا رو بده.
یه عده بخصوص از دخترای جوون نمی دونستن اصلا چنین قانونی وجود داره. سوال کردن و بحث در گرفت. بین بچه ها دو تا وکیل بود که توضیحات لازم رو دادن که در قوانین جمهوری اسلامی شهادت زن تنها قبول نیست و تازه در صورتیکه شهادت هر دو زن یکی حساب می شه که یه مرد هم قضیه رو دیده باشه توضیحات لازم رو دادن و دخترا عجیب ناراحت شدن و شروع کردن فحش به… و … و… که یعنی زن اینقدر کم ارزشه که برای قنبل کردن کون حمیرا خانوم هم باید یه مرد باید بیاد شهادت بده.
شلوغ شد و از دفتر اومدن تذکر دادن تجمع بیش از سه نفر ممنوع و باقی قضایا…

لینک در بالاترین