آمریکا موذیانه زلزله شیلی را ترتیب داد تا خبر دستگیری ریگی را تحت الشعاع قرار دهد!

احتمالا مهدی کلهر در مصاحبه بعدیش یه همچین چیزایی می گه.

در بالاترین

نه همین ماتیک قرمز, نشان کباب خوردن/ خدا بگم چیکارت کنه مهناز!

1- بهم گفت چقدر ازین روژای پایه نارنجی می زنی. یه بار قرمز خالص بزن ببین چقدر بهت میاد. دفعه دیگه اینطوری نبینمت.
ایندفعه که خواستم برم پیشش, یه روژ قرمزِ قرمز زدم. یه دستمال کاغذی رو تا کردم و دورشو هی لب زدم تا کمی کمرنگ شه.
اولین تاکسی که اومد رد شه تو سرپایینی همچین ترمزی کرد که صداش تا هفت تا خیابون رفت. موقع پیاده شدن هم با نیش باز بهم گفت مهمون ما باش!
سرچهار راه سرم توی بساط یه دستفروش بود که فروشنده با اینکه کلی مشتری از این دختر خوشگلا و جینگلا داشت اومد جلو خیلی گرم سلام علیک کرد و با شوق بی معنایی گفت وایسا بساطمو جمع کنم با هم بریم یه کباب مشتی بزنیم! و پنج انگشت دست راستشو جوری چرخوند که همین الان در حال گرفتن یه لقمه کله گربه ایه. دختر جینگیلا از تعجب داشتن شاخ درمیاوردن و هی به سرتاپام نگاه می کردن ببینن من چه مشخصه ای دارم که بهم گیر داده و چیزی دستگیرشون نشد.
با ناراحتی و تعجب گفتم به چه مناسبتی؟(اولش برای یک لحظه فکر کردم حتما یکی از کسایی که از طرف ان جی او بهش کمک کرده بودم. اما همه اونا معمولا با احترام باهام رفتار می کردن این یکی چرا اینقدر می شنگید) گفت توروخدا بیا دیگه. و خواست بیاد جلو که دستمو بگیره.
گفتم خدا شفات بده. و با عجله دویدم رفتم. از دم جیگرکی رد می شدم ساعت یازده بود و مغازه خلوت. جیگرکی دوید جلو گفت بفرمایید چند سیخ جیگر مهمون ما باش!
امروز چه خبر بود؟
خدا خدا می کردم زودتر برسم خونه ی مهناز. خدا دعامو اجابت کرد و رسیدم. دم در رختکن که شالمو برمیداشتم تو آینه سرخی لبمو که دیدم.
مهناز! خدا بگم چیکارت کنه!
گپ زدن با مهناز همه چیو از خاطرم برد.(اصولا موقع غیبت همه غم های انسان فراموش می شه)
موقع برگشتن با اینکه وقت ناهار بود و دندونای کباب خوریم هم هیچ عیبی به هم نزده بود هیچکس به ناهار دعوتم نکرد. صدای کشیده شدن هیچ ترمز تاکسی به گوش نرسید! سگ محلِ سگ محل!
یواشکی یه آینه از کیفم درآوردم دیدم روژم موقع چایی و میوه خودن خونه ی مهناز کاملا پاک شده.

– نه همین ماتیک قرمز, نشان کباب خوردن؟

پ.ن.
رفراندوم رو شدیدا» پایه ام!

پ.ن.2
زیتون بلاگفا پر؟
شنبه 1 اسفند1388 ساعت: 14:44 توسط:پشتیبانی
با سلام
کاربر محترم بلاگفا : طبق گزارشات رسیده شده از طرف کاربران بلاگفا وبلاگ شما حاوی مطالبی خلاف قوانین می باشد
برای پاره ای از توضیحات به سایت زیر که در پایین این نظر گذاشته شده است بروید
در غیر این صورت وبلاگ شما طی یک هفته ی اینده بصورت اتوماتیک حذف خواهد شد
در پایان
این اخطار ممکن است بصورت اشتباهی برای شما ارسال شده باشد
در این صورت می توانید موضوع را به اطلاع ما برسانید

با تشکر پشتیبانی بلاگفا
وب سایت ایمیل [ نظر خصوصی ]

(لطفا یکی از دوستان که ساکن خارج کشوره تو نظرخواهی این وبلاگه بنویسه زیتون چه گناهی داشت که فیلتر شدو حالا هم می خواهید حذفش کنید ؟ همین کارارو می کنید که هنرمندا و نوابغ و دانشمندا دلسرد می شن می ذارن از این مملکت می رن 🙂 )

خدا بگم چیکارت کنه مهنازشیرازی!
!( تشابه نام فامیل دوستم مهناز با آقای علیرضا شیرازی مدیر بلاگفا تصادفی می باشد)

پ.ن. 3
زین پس به جای واژه های منحوس قرمه سبزی, کوکو سبزی, سبز قبا, سبز مغز پسته ای, سبزی خوردن و…
بگویید: قرمه آبی, کوکو آبی, آبی مغز پسته ای, آبی خوردن,
چشم سبزها باید لنز آبی بزنن و…
از رنگ پرچم که عزیزتر نیستن

«خامنه ای با شمایل مبدل به میان مردم میرود» داستانی از ولگرد

نيمه شب است » خجسته «خانم ازصدای دعا و ورد خواندن «اقا «بيدار ميشود. در نور کم چراغ خواب»اقا» را می بیند لبه تخت اش نشسته. سرش را توی دستانش گرفته . با خودش حرف میزند. و گاهی میگوید الله اکبر… ! الله اکبر …!!
خجسته خانم از تختخواب اش که در طرف دیگر اطاق است بلند میشود . میاید کنار تحت » آقا» می نشیند .
ــ اقا جان چرا بیدارید چه تان شده است ؟
دستتان درد میکند ؟ باز فشارتان بالا رفته ؟ و یا باز فراموش کرده اید » پوشک»تان بگذارید !!
اقا سرش را بلند میکند نگاهی به همسرش میاندازد.
ــ نه عیال چیزیم نیست . خوابم نمیبرد . فکرم ناراحت است سخت از کارهای اطرافیانم عصبانی هستم. فکر های بدی به سرم میزند.
ــ چرا اقا ؟
ــ این حرام زاده ها ی اطراف ما وحتی مجتبای بیشرف پسر مان را میگویم همپالکی هایش و ان شکم گنده به من دروغ میگویند .هر وقت از انها از اوضاع داخل سوال میکنم انها میگویند : همه جا امن امان است ! من که خر نیستم باور کنم !تلویزیون و ستلایت راهم در این بیت از کار انداخته اند. که من هیچ خبری از دنیای خارج نشنوم . بیشرمها میگویند:
که نگاه کردن به تلویزیون و گوش کردن به اخبار بی جهت نگران ام میکند و برای قلبم خوب نیست .
در این بیت هم که به ملاقات من میایند.
برایم جوک میگویند و دود دم راه میاندازند ! واز پیشرفت های نیروی اتمی و موشک ها یمان حرف میزنند ! و یا از قیمت دولار.. یورو ..و نفت ..و چاوز.. و شیخ نصرالله .. بشار اسد .. حماس .. فجایع اسراییل .. زلزله هایتی ..جنایات امریکا وازاین چیز ها برایم قصه میگویند.
فکر میکنند که مرا با این نوع لات و ئلات خوشحال می کنند!! از وضع داخل که سوال میکنم میگویند :
امام ناراحت نباشید یک مشت خس وخاشاک بلند شده بود انها راهم جارو کردیم وبه هوا رفتند.
ولی عیال میدانم این ولد زنا ها همه شان دروغ میگویند و من بیشعورهم نشسته ام مثل بز بربرنگاه میکنم !!
نمیدانم در کله پوکشان چی است این مملکت را میخواهند به کجا ببرند ؟
هر گهی میخواهند به اسم من میخورند !باید یک کاری بکنم تا از اوضاع دقیقا خودم باخبر شوم ؟ خدا مرا از دست اینها راحت کند !خجسته خانم میگوید :
ــ خدا نکند آقا ..
من یک راه حل برایتان دارم که بفهمید در ایران اسلامی مان چه میگذرد !! شما هم مثل» رضا شاه» خدا بیامرز! و یا» شاه عباس کبیر» لباس مبدل بپوشید . خودتان بروید توی مردم ببینید اوضاع در چه حال است و مردم در باره شما چی فکر میکنند !!
با شنیدن این پیشنهاد یک دفعه گل ازگل «اقا» باز شد ..
ــ عجب فکر خوبی بسرت زده» خجسته خانم «. همین فردا این کار میکنم . اما این موضوع باید بین من و تو باشد . ولی چه کنیم که کسی متوجه غیبت من از بیت نشود ؟
ــ حاج افا برای چند ساعت اصلا مشکل نیست . من کمی ازریشتان را کوتاه میکنم! یک شلوار جین می پوشید . یک پیرهن معمولی به تنتان می کنید . یک کلاه بیسبال هم سرتان می گذارید . که با بسیجی ها اشتباه نشوید. ً
با آن ماشین بنز سفید که شیشه های دودی دارد از محوطه بیت خارج میشویم .من رانندگی میکنم . میبرمتان میدان انقلاب در انجا شما را پیاده میکنم . شنیده ام انجا بهترین نقطه تهران است . بسیار شلوغ است . با هر نوع ادمی میشود برخورد کرد . از بی سواد تا تحصیل کرده گرفته تا پیر وجوان و زن ومرد.
شما می توانید در انجا با هر نوع ادمی از نزدیک صحبت کنید. و از اوضاع داخلی مملکت با خبر شوید و ببنید مردم در باره حکومت و رهبری شما چگونه فکر میکنند. ! دوسه میلیون تومن هم بهتان میدم که اگر جایی گیر افتادید . به ان ماموران رشوه گیربیشرف بدهید خودتان را خلاص کنید!! انها همه شان پولی هستند !!این را که میگویم از بعضی خانم های دوستان شنیده ام که هر کاری را میتوان در این مملکت با رشوه انجام داد . راستی عصایتان را هم ببرید عینک هم بزنید و یک کتاب و یا روزنامه هم زیر بغل تان بگیرید.
….
روز بعد» خجسته خانم » شکل و شمایل اقا را انطور که گفته بود درست کرد و اقا را دور از چشم اهل بیت سوارآن اتومبیل بنز کرد در حالیکه خودش رانندگی میکرد از محوطه بیت بدون اینکه سوئ ظن نگهبانان برانگیزد از در برزگ اتوماتیکی بیت خارج شدند.
«اقا» در صندلی عقب کز کرده بود ! گاهی از شیشه دودی اتومبیل بیرون را نگاه میکرد بیاد روزهای پیش از انقلاب میافتاد .حسرت زمانی را میخورد که کسی او را نمیشناخت در خیابان ها ازادنه پرسه میزد .
خجسته خانم با احتیاط و با ترس ولرز از خیابان های شلوغ شمال شهر به طرف مزکز شهر از میان تراقیک سنگین با زحمت گذشت . چندین بار کم مانده بود گم شود مجبور شد از راننده ها وعابران خیابانها ادرس بگیرد چندین بار هم نزدیک بود تصادف کند . بلاخره پرسان پرسان به میدان انقلاب رسید .
روبه به «اقا » کرد و گفت اینجا همان میدان ۲۴ اسفند قبل از انقلاب است . که اسمش را انقلاب گداشته اند. من در گوشه ای از این میدان توقف میکنم . شما پیاده شوید . وقتی گشت وگذارتان تمام شد و خواستید به بیت برگردید !درجا یی بیاستید به مبایل من زنگ بزنید ادرس بدهید من میایم سوارتان میکنم . این هم مبابل در حالیکه تلفن را به دستش میداد گفت :شماره مرا که بلدید؟
«خجسته خانم » درگوشه ای از میدان در جلو یک ایستگاه تاکسی توقف کرد .همین که «اقا» را پیاده کرد . یک پلیس بطرف او امد گفت : آی » حاجیه خانم » اینجا توقف ممنوع بود .شروع به نوشتن برگ جریمه کرد. خجسته خانم بدون اینکه اعتراض کند قبض را از پلیس گرفت . روی صندلی کنارش گداشت به «اقا » که رفت بود در صف تاکسی ایستاده بود دستی تکان داد و پایش را روی گاز گذاشت و در بین تراقیک خیابان انقلاب گم شد .
………………
» اقا » از دیدن دست فروشها و انبوه جمعیت در میدان و اتومبیل ها که در حرکت بودند و در هم میلولیدند کمی وحشت کرد . سالها بود که بین مردم عادی رفت امد نکرده بود . سعی کرد به اعصابش مسلط شود نگاهی به اطراف انداخت چشمش به خانم مسنی افتاد که گوشه چادرش را به دندانش گرفته بود و در یک دست اش بقچه ای بود و با دست دیگرش دست پسر بچه ای را در دست نگاه داشته بود در کنار او در صف نا منظم مسافران ایستاد. ازان خانم پرسید
ــ ببخشید همشیره این تاکسی ها از اینجا به کجا میروند؟
آن خانم گفت : این صف مسافران میدان امام حسین است . شما کجا میخواهید بروید ؟
ــ منظورتان میدان فوزیه قدیم است؟
ان زن در حالیکه میخندید .
ــ بله اقا میدان» فوزیه » سابق این بیشرف ها اسم همه خیابا ن ها راعوض کردند ادم ها را گم و گور کردند! خاک برسرشان بگو با اسم خیابانها چکار داشتید ؟ شما بگویید اقا اخر امام حسین میدان داشته ؟
«اقا «اخم هایش را کمی توی هم کشید ولی چیزی نگفت .
و زن از اینکه او میدان امام حسین را «فوزیه» نامیده بود فکر کرد که همدلی پیدا کرده !
شروع کرد به فحش دادن به اخوند ها و حکومت اسلامی..
ــ اقا این روضه خوان ها ۵ریالی که این مملکت ما را تصرف کرده اند هم شان دزد و مفت خور و ادم کش هستند.!
در همین موقع یک تاکسی جلو صف ترمز کرد که صف بهم ریخت ادمهای توی صف به طرف تاکسی هجوم بردند هر کسی میخواست زودتر سوار شود. یکی از مسافران توی صف فریاد کرد خانم ها و اقایان » جان رهبر» نوبت را رعایت فرمایید که مسافران شروع به خندیدن کردند. یک پیر مرد همسن «اقا «که کنار او ایستاده بود در گوش » اقا «گفت قبر پدر رهبر…
ولی جمله اش تمام نکرد . بعد چند لحظه روبه «اقا» کرد و گفت :
حاجی واقعا اینها به اسم خدا واسلام.. ریدن به این مملکت .این دیوث ها اخلاق و انسانیت را هم از ما گرفتند!! هیچ کس به حق هیج کس احترام نمی گذارد این صف نمونه اداره این مملکت است و رفتار این مردم ناشی از رفتار این حکومت است . مردم بی تقصیر هستند . اون بالا خودش و ملیجک اش واعوان و انصارش. هرکدام بنوعی ایران را چپاول میکنند .و به این مردم ظلم میکنند زندان میاندارند اعدام میکنند به جان مال زن مرد تجاوز میکنند !!
در نتیجه رفتار مردم با یکدیگر این شده که هر کس به فکر خودش باشد ولی مطمئن با شندعاقبت صدامییان روزی در انتظار ان ها خواهد بود .
دیر وزود دارد ولی سوخت وسوز ندارد !!مرد ساکت شد و رویش را از او برگرداند. «آقا» مات به بدون اینکه چیزی در جواب او بگوید به او خیره شد .به فکر فرو رفت باور نمی کرد که چه دارد میشنود!!
در همین موقع ان تاکسی مسافر اش تکمیل شد و راننده گاز داد رفت.
و تاکسی بعد جلو صف درهم برهم ترمز کرد .خانمه که کنار» اقا » ایستاده بود روبه او کرد و گفت:
ــ حاجی جان هیج کس اینجا نوبت را رعایت نمیکند. این پنجمین تاکسی که این بی مروت ها نوبتم را از دستم گرفتند این که صف نیست هر کس زورش برسد میپرد جلو سوار میشود درست مثل جکومت .بااین بقچه وبچه هم برایم سخت است اتوبوس سوار شوم . خدا عوض تان بدهد اگر در تاکسی بعدی به من کمک کنید سوار بشم !!
ــ جاجیه خانم شما خانه دار هستید ؟
ــ نه خیر اقا من خانه های مردم را تمیز میکنم . تا یک نون خالی سر سفره خانواده ام بگذارم . دوتا پسر بزرگ و دوتا دختر دارم که دانشگاه شان را تمام کردند پسرهایم بیکارند . کار گیرشان نمی اید ویکی از دختر هام شوهر کرده این بچه نوه دختری من است. شوهرم هم علیل و ذلیل افتاده گوشه خانه من باید خرج همه انها را بدهم ..
این روزگار من است . این روضه خوانها پول های ما بیچاره را میبرند خرج فلسطین و لبنان و کجاها که نمی کنند ما بیچاره ها درایران باید از گرسنگی بمیریم .
خدا انشالله که ریشه شان را بسوزاند از وقتی اینها امده اند من یکی که از هر چه دین و خدا و پیغمبر است بیزار شده ام. ان خدا بیامرز اگر دزد بودجیب اش برای مردم سورا خ داشت !! و پول این ملت را به هیچ احدی نمیداد .خودش میخورد به مردم هم میداد اینها فقط خودشان میخورند و میدزدند!!
«اقا» ساکت بود میدید که خانمه بد جوری بالای منبر رفته بود ول هم کن نبود .احساس میکرد از شنیدن ان حرف ها شکمش پر از اسید شده و دلش درد گرفته بود ! بعضی از مسافران اطراف ان خانم هم با او همصدا شده بودند. هر یک جور بد و بیراه به حکومت و اسلام و رهبر رییس جمهور میداد !!
: «اقا «احساس کرد دیگر قادر به شنیدن حرف های ان ادم ها نبود . سعی میکرد چیزی نشنود میخواست گوشش هایش را بگیرد .در دلش ارزو میکرد ایکاش به حرف خجسته گوش نمیکرد ونمیامد . یاد کفته حضرت علی افتاد : که نباید به حرف
ز ن گوش کرد !نتیجه اش این شد که این همه بد وبیراه بشنود. ناگهان حس کرد سرش گیج میرود دهانش خشک شده بود پاهایش رمق ایستادن ندارد. روی زمین نشست..
حانمه کنارش با دست پاچکی گفت حاجی.. حاجی.. جه تان شد وای خاک برسرم افا نگاه خشم الودی به زن انداخت .. در حالیکه دست هایش را تکان میداد ناگهان با صدای بلند شروع کرد به فحش دادن به خمینی و رهبر و اسلام جمهوری اسلامی!!
یک اباس شخصی که ازان نزدیکی میگذشت فحش های اورا شنید .درحالیکه رگهای گردن اش کلفت شده بود . بطرف او دوید!
ـــ مردتکه احمق ضد انقلاب به حکومت اسلامی و اقای خمینی فحش میدهی؟ خفه شو نفهم الاغ..!!
تلفن اش را از جیبش بیرون اورد با کسی حرف زد . طولی نکشید که یک جیپ گشتی پلیس با دو مامور جلو صف ترمز کرد.
ماموران ازان پیاده شدند با عجله امدند » اقا» را از زمین بلند کردند . دست های او را با بند نایلونی بستند. و کشان کشان او را به داخل اتومبیل شان انداختند.
جانمه که کنار او بود. روبه ماموران کرد فریاد کرد
ـــ با با این پیر مرد بد بخت را ولش کنید اون تا چند دقیفه پیش خوب تود نیدانم چرا یکدفعه به سرش زد ؟ بیچاره که چیزی نگفته لابد از فشار بدبختی حرفی از دهنش در رفته. شاید دیوانه است ! تروخدا ولش کنید . ماموران به اعتراض ان زن .بقیه مسافران اعتنایی نکردند سوار اتومبیل شان شدند در مقابل چشمهای حیرت زده مسافرا ن توی صف . با سرعت از انجا دورشدند.وان لباس شخصی فاتحانه نگاهی به مسافران صف انذاخت راهش راکشید و رفت و دربین جمعیت که در پیاده رو در حال حرکت بودند گم شد .
ماموران «آقا» را در صندلی عقب اتومبیل در وسط نشاندند و دوتا از ماموران دوطرف او نشستند مامور دیگر رانندگی میکرد.
«اقا » به انها نگاه کرد همه انها ته ریشی داشتند و با هیبتی زشت .بیرحمی ازچهره انها میبارید ! او دقیقا نمیدانست که اینها پلیس هستند یا پاسدار؟ دومامور دوطرف اش شروع به تهدید او کردند. او را به باد فحش های رکیک گرفتند .هرچه گفت مرا کجا میبرید؟ جواب نمی داند . «اقا» شروع به التماس کرد که او را ازاد کنند!! در عوض عجز ولابه های اودر مامور دوطرفش در حالیکه می خندیدند گاهی مشت و لگدی هم نثارش میکرد !!
میگفتند که ساکت باشد . یکی از انها گفت: حالا حاجی جان برایمان بگو
که تو سلطنت طلبی یا منافق و یا جاسوس امریکا و اسراییل و یا کمونیستی یا بهایی!! اقا که گویا قراموش کرد که کجاست !! با صدای بلند گفت من طرفدار ولایت فقیه هستم !! با شنیدن این حرف هرسه مامور قاه قاه خندیدند یکی از انها گفت مرتکه به جمهوریاسلامی فخش میدهی و میگویی طرفدار ولایت فقیه هم هستی عجب این ولد زنا رویی داره !
بهت بگم «نا حاجی » تو به اسلام و رهبر در ملا عام توهین کردی !! به زودی به سزای توهین هایت خواهی رسید. میبریمت جایی که همه جور خوب نشانت مید هند. تا از گه خوردنت پشیمان بشوی .اگر زنده ماندی دیگر به رهبرو اسلام توهین نمی کنی !!
تا «اقا » سعی میکرد چیزی بگوید فریاد می کشیدند خفه شود طاغوتی بی دین!!
«اقا » باور نمیکرد اینهمه تحقیر را میتواند تحمل کند . در حالیکه در دلش هزار فحش نثار خجسته میکرد که او را به این روز انداخته ..
یکدفعه یاد پولی اقتاد که خجسته خانم به او داده بود . چون دست هایش را بسته بودند با ترس از یکی انها خواست اگر ممکن است دست کند به جیب اوکیف بغلی اورا بیرون بیاورد!
ان مامور به او گفت امیدوارم که بمب در جیب ات نداشته باشی !!
«اقا» لبخند تلحی زد و گفت نه! میخواهم خوشحالتان کنم !!
مامور با ترس ولرز دست کرد جیب اقا. کیف بغلی او را بیرون کشید انرا باز کرد چشمش که به دسته های بزرگ هراز تومنی افتاد از خوشحالی فریادی کشید و به دو مامور دیگر پولها را نشان داد و گفت بچه ها ببینید امشب پارتی داریم ..
روبه «اقا «کرد.گفت ببخشید»حاجی جان «اگر اذیتتان کردیم. المامور المعذور!! از حالا دیگر اصلا ناراحت نباش ماهم مثل تو هستیم . ما هم میگوییم گور پدر رهبرو جمهوری اسلامی و رئیس جمهورش !!
ما هم از این دیوث ها دل خوش نداریم اماچه کنیم باید یک جوری زندگی کنیم و شکم خانواده هایمان را سیرکنیم .
یکی از ماموران نخ نایلونی را که با ان دست های «اقا» را بسته بودند با چاقویش پاره کرد.
بعد با لخن مهربانی از اقا سوال کرد:
ـــ حاجی جان کجا میخواهید شما را پیاده کنیم؟ .اگر بخواهید تا منزلتان هم میتوانیم شما را برسانیم !! «اقا » که ترس اش ریخته بود دستی به ریش اش کشید و گفت: ممنون مرا در همین جا پیاده کنید .
یکی از ماموران گفت ببخشید
دراین شلوغی نمیتوانیم این کار بکنیم یک جای خلوت تر بگویید روی چشم شما را پیاده کنیم !!
ــ میتوانید در بلوار الیزابت جلو پارک فرح مرا پیاده کنید؟!!
ماموران هاج و اج به او نگاه کردند از اوپرسیدند بلوار الیزابت کجاست ؟ » اقا» از حافظه قدیمی اش کمک گرفت شروع کرد به نشانی دادن دادن و نام بردن خیابان های ااطراف . چون اسم بعد از انقلاب انجا را نمی دانست .
بعد ازکلی توضیح یکی از ماموران گفت اها پارک لاله را میگویید ؟
اقا شما هنوز قبل از انقلاب زندگی میکند ؟. فهمیدیم کجا را میگویید ! بلوار کشاورز پارک لاله !! ولی به شما نصیحت میکنیم که هیچوقت از اسمهای طاغوتی استفاده نکنید که ممکن است برای خودتان درد سر درست کنید .
راننده بطرف بلوار کشاورز حرکت کرد وبه انجا رسید روبه «اقا»کرد گفت : اینهم پارک لاله کجا میخواهید پیاده تان کنیم .
اقا تشکر کرد گفت :همین جا جلو درورودی پارک
راننده اتومبیل را جلو در ورودی پارک متوقف کرد. یکی از ماموران رو به او کرد گفت برادراز این به بعد مواظب حرف زدن ات باش به رهبر و جمهوری اسلامی در انظار بد بیراه نگو!!
قبل از اینکه آقا پیاده شود یکی از ماموران به او گفت:
«حاجی» راستی اگر دوست دارید امشب شما هم میتوانید به پارتی ما بیایید. هر چه بخواهید در بساط مان داریم !! البته با پول خودتان مهمان ما هستید از شما خوب پذیرایی میکنیم !! راستی پول اتوبوس یا تاکسی داری!! آقا گفت نگران نباشید تلفن میکنم کسی دنبالم میاد..
یکی از مامورها پیاده شد در عقب اتومبیل را برایش بازکرد با احترام اورا از اتومبیل پیاده کرد و خودش سوار شد انها به سرعت از انجا دور شدند.
اقا چند دقیقه ای کنار خیابان جلو در ورودی پارک مبهوت ایستاد . تمام وقایعی را که در ان چند ساعت برایش اتفاق افتاده بود بیاد اورد .گویا فراموش کرده بو د که کیست ؟ زیر لب گفت : لعنت به این جمهوری اسلامی و بانی و پایه گذارش که ما ها بودیم !!
تلفن اش را از جیب اش بیرون اورد خوشخال بود که ان ماموران تلفن اش را ندزدیده بود ند . شماره » خجسته خانم» را گرفت. به او ادرس پارک را داد که بیاید سوارش کند .تلفن دوباره در جیب اش گذاشت.
سخت خسته و تشنه اش شده بود. رمق ایستادن نداشت و در انتظار » خجسته خانم » چشم به ترافیک خیابان دوخت..
ناگهان متوجه پسرجوانی شد که در کنارش ایستاده و درگوشش به اهستگی می گوید : «حاجی» همه جور مواد داریم .
پایان
ولگرد. بهمن 88

پ.ن.
وای خدا مردم از خنده. این پست ایمان کافر رو ببینید:
تحقيقات ثابت كرده كه مست كردن همان فوايد حركات يوگا را براي شما دارد،

نیروهای انتظامی با سرکوب مردم مخالفند

1- ماه ها پیش می خواستیم پروژه ای رو در شهری کوچک اجرا کنیم که خیلی به نفع مردم محروم بود.
چند جلسه تو جیهی گذاشتیم با شهردار و معاون, امام جمعه شهر, رئیس کلانتری, مسئول ارشاد و… که بودجه و منابع انسانی ش رو از کجا می خواهیم تأمین کنیم و چیا می خواهیم به مردم آموزش بدیم و کجاها می خواهیم دفتر بزیم و…
قضیه ش مفصله. اما پس از کلی بحث و فحص و اجرای نمایشی قسمتی از کار برای مسئولین و هیئت همراهشون, در نهایت تونستیم موافقت همه شونو جلب کنیم. فقط نمی دونم چی شد که در جلسه آخر دو زن بسیجی بد اخلاق و کینه ای از کجا پیداشون شد که یکباره با تهمت به وابستگی به رسانه ها و منافقین زدن و تقلید از غرب کاسه و کوزه ی ما رو به هم زدن و کار به یکباره خوابید.
حتی یادمه خود رئیس نیروی انتظامی و چند مأموری که همراش بودن و امام جمعه و نیروهای شهرداری چقدر ابراز تاسف کردن از رفتار اون دو زن. چون با این طرح ما از کار اونا هم کم می کرد.(متاسفانه نمی تونم توضیح بیشتری بدم) فکر کنید, اونقدر به اون کار دلبسته بودم که برای اولین بار با میل و رغبت مقنعه سر میکردم که مشکلی پیش نیاد.

گذشت و گذشت تا اینکه چند روز پیش در استخر زنی خوشگل و خوش اندام اومد جلو و کلی ماچ و بوسه .
نشناختمش. گفت منو بادت نمیاد اون پروژه اون شهرستان. من جزء بچه های نیروهای انتظامی بودم.
یادم اومد خانوم پلیسی بود که روی چادرش آرم داشت و تو اون جلسه ها چقدر ازمون پشتیبانی کرد. بخصوص رابطه ش با من خیلی خوب بود…
حالا از اون شهرستان منتقل شده بود اینجا.
به شوخی گفتم, اگه آقایون نیروی انتظامی بدونن زیر چادر چه تیکه ای هست ولت نمی کنن.
کلی خندید. و بعد ابراز تاسف کرد برای به هم خوردن طرح توسط اون خانوم بسیجی ها. کفت من نمی دونم اینا چه طور به خودشون اجازه می دن در هر کاری دخالت کنن.
بعد از اون روز چند بار دیگه دیدمش و با هم دوست شدیم.
. هر بار از اوضاع مملکت بخصوص از وقایع بعد از انتخابات حرف می زنیم.
این بار ازش پرسیدم اوضاع مملکت رو چه جوری می بینی خانوم پلیس. نیروی انتظامی همه شون با سرکوب موافقن؟
گفت معلومه که نه. اکثرمون مخالفیم.
و گفت اونجور که شنیدم بالایی های نیروی انتظامی با هم در این رابطه جلسه می گذارن که ببینن چیکار کنن تا این قدر پیش مردم بده نشیم.

2- وقتی آخونده اومد تو صف تاکسی پشتم وایساد خیلی خوشحال شدم گفتم آخ جون, خوراک امروزمون در اومد. آخه خیلی وقت بود هر وقت سوار تاکسی می شم همه با هم هم عقیده ایم و کسی نیست سربه سرش بگذاریم.
تاکسی خالی که جلوم وایساد آخونده پرید که جلو سوار شه. گفتم حاجی, نوبت منه ها. با لبخند گفت من چاقم جلو بشینم بهتره. گفتم منم بارم زیاده وگرنه ماشین جلویی جا داشت. با احساس بزرگواری گفت: «اشکال ندارد»و رفت عقب نشست.
دو نفر دیگه که بغلش نشستن طفلکی ها داشت روغنشون درمیومد.
برای اینکه محک بزنم آخونده کدوم وریه. برگشتم عقب و پرسیدم حاج آقا چه خبر؟
با لبخندی ملیح در حالی که لنگشو گذاشته بود رو برآمدی وسط ماشین, گفت الحمدالله !امن و امان!
گفتم پس ایشالله اینا همین روزا رفتنی ین دیگه.
یکهو اخم کرد گفت: خدا نکنه!
گفتم شما که بنز سوار نیستید و پیاده اید دیگه چرا از اینا دفاع می کنی؟
گفت الحمدالله ماشینی هست . اینطور خواستیم به مردم نزدیک تر باشیم و اگه خدا قبول کنه امری به معروفی, نهی از منکری چیزی کرده باشیم.
گفتم پس انشالله(اینو غلیظ گفتم)متوجه شدید که هیچکی اینا رو نمی خواد!(روم نشد بگم شماها. گفتم طفلکی همین یکی دوروز مهمونه. خوب نیست زیاد آزارش بدم)
گفت شما اگه برنامه 20:30 کانال دو رو دیده باشید می دونید سران فتنه رو کی اجیر کرده ..

آقا, همین که اسم برنامه 20:30 رو آورد, صدای همه دراومد. راننده تاکسی گفت من که خیلی وقته دیگه تلویزیون دروغگوی خودمونو نگاه نمی کنم و فقط بی بی سی فارسی رو نگاه می کنم.(دمش گرم راننده تاکسیه. چون معمولا به خاطر جواز تاکسی شون می ترسن جلوی دولتی ها حرف بزنن) عقبی ها هم یکیشون گفت وی او ای نگاه می کنه و اون یکی هم گفت من هر شب از اینترنت اخبار دنیا و حتی مملکت خودمون رو دنبال می کنم.
منم گفتم تو برنامه های صدا و سیما 20:30 دیگه نوبرشه واقعا. یک خبر راست نمی شه ازش شنید..
اخونده عصبانی شد و هی می خواست ماهارو ارشاد کنه ما هم تلاش می کردم بهش بفهمونیم که حکومت ما دیکتاتوره و از زندانی کردن روزنامه نگارا و شکنجه و اعدام و باتوم و گاز اشک آور و سرکوب گفتیم. هر چی گفت صد برابر جوابشو دادیم تا آخر بیچاره هن هن کنان(دیگه نفسش در نمیومد) گفت کشتید منو. آقای راننده نگه دار. پیاده می شم.
دلم سوخت, گفتم حاج آقا کجا؟ بذارید به مقصد برسید بعد پیاده شید. با عصبانیت گفت تو یکی حرف نزن که از دستت سکته نکنم خوبه.
و شروع کرد به زنگ زدن به موبایل تا بیان دنبالش. کرایه هم یادش رفته بود بده. راننده بهش گفت. اومد از جیبش پول درآوره. پسری که عقب نشسته بود با خنده گفت ای یَه!!!!جیبش ماشالله تا کجاست هر چی دستش می ره پایینتر به تهش نمی رسه.
راننده هه از خنده داشت غش می کرد. گفت خدا خیرت بده یه دق دل اساسی خالی کردیم. خیلی وقت بود اینطور نخندیده بودم.

بعدا من البته از رفتار خودم یه کم عذاب وجدان گرفتم . …

3- حزب الله گفته امشب ساعت 9 الله اکبر بگیم و جنبش سبز گفته ساعت 10.
الله اکبر بگید اما خداوکیلی عکس کسی رو تو ماه نبینید.

4- تو سوپری کلی ساندیس دیدم گفتم چطور بسیجی ها همه رو نخریدن؟ فروشنده و مشتری ها همه خندیدن. فروشنده گفت اونا می رن سر منبعش, یعنی خود کارخونه.

5- شهر امروز خیلی شلوغ پلوغه. صف جلوی عابربانکا چند برابر روزای دیگه ست.
همه یه جور تشویش دارن.

16:24 | Zeitoon | نظرها

لقب الکی فلاحیان

داشتم برنامه «دیروز, امروز, فردا» رو با شرکت فلاحیان نگاه می کردم و از حرصم تند تند کرانچی تند و آتشین چی توز می خوردم(باید بخورید تا ببینید چی می گم).
لقب کم آورده بودن زیر اسم فلاحیان نوشته بودن حجت الاسلام والمسلمین فلاحیان.
آخه بگو مگه مذاهب دیگه حجت الاسلام دارن که یه کلمه مسلمین هم می چسبونید درِ کونش!
مثل این می مونه که بگیم الکشیش والمسیحیون یا الخاخام والیهودیون!
اگه دنبال لقب بودین که اسمش طولانی تر بشه بهتر بود می نوشتید:
حجت السلام والقاتلین ولزنجیریون…
والله بیشتر هم بهش میومد.

لینک در بالاترین

چرک گلو(+18)

سی با چراغ قوه آورد و نورشو انداخت تو گلوم.
– بگو اَ… بازتر… بازتر… آخ آخ… حسابی چرکیه. دو سه تیکه بزرگ چرک چسبیده به لوزه هات.
از صبح گلوم شدیدا می سوخت و موقع غذا خوردن یا آب دهان قورت دادن حسابی درد می کرد(نکته مهمش همینجاست. موقع غذا خوردن!)
رفتم آینه آوردم و گلومو نگاه کردم. افتضاح بود.
– سی با جان, می شه برام ظرف خلال دندونو بیاری؟
– برای چی؟
– بیار دیگه. سوال نکن لطفا.
آورد. با انگشتام دو تا خلال دندونو با هزار زحمت کردم تو حلقم و شروع کردم به فشار آوردن دو طرف چرک.
اولین چرک رو که به اندازه عدسی کوچک بود در آوردم.
سی با با چشمانی پر از تعجب و همراه با تحسین بهم نگاه می کرد با دندونایی کلید شده و دهانی کشیده شده به دو طرف از شدت انزجار ( خودتون امتحان کنید ببینید می تونید همچین نگاهی به یکی بکنید؟ تعجب و تحسین و انزجار همراه با هم. خیلی سخته ها…)
خلاصه هر سه تا چرک رو درآوردم و در دستمال کاغذی پیچیدم و انداختم تو سطل آشغال. گلوم راحت شد.
سیبا که هنوز دندوناش نیمه کلید بود پرسید:
– تو همچین کار وحشتناکی رو از کجا یاد گرفتی؟
– بچه که بودم زیاد آنژین می شدم. دکترها هم مرتب بهم آمپول پنی سیلین تجویز می کردن. تا یه هفته هم خوب نمیتونستم نوشیدنی و غذا قورت بدم. آخر یه دکتری که خدا پدر و مادر و هفت جد و آبادشو بیامرزه این راهو یادم داد. البته او با آبسلنگ( مثل چوب بستنی چوبی) این کارو می کرد و همراش هم قرص پنی سیلین بهم میداد.

پ.ن.
هر چی می نویسم می ترسم برداشت سیاسی ازش بشه.
مثلا بگن از خلال دندون منظورت این بود و از درآوردن چرک فلان منظورو داشتی.

پ.ن. 2
دوستی می گفت اگه یه وقت ببینم یکی از تظاهر کننده ها تیرخورده یا زمین خورده نمی دونم چیکار کنم. گفتم ندونستن نداره. خوب وظیفه هر آدمیه به آدم زخمی و زمین افتاده کمک کنه.
گفت آخه می ترسم بلایی که سر دکتر آرش حجازی اومد سر منم بیاد.