قحطی‌نامه(1)

ایش… قحطی بیاد… در خودنویس
داشتم فریزر رو تمیز می‌کردم دیدم سبزی خورد شده‌مون تموم شده.
فرداش ساعت ده صبح رفتم مغازه‌ علی‌آقا که سبزی‌های پاک‌کرده و شسته رو جلوی چشممون با دستگاه خورد می‌کنه، دیدم دو تا خانم جلومن و هر کدوم ده کیلو سبزی قرمه می‌خوان، گفتم اووه… کی حوصله داره وایسه 20 کیلو سبزی قِرقِر خورد شه.
پس‌فرداش بعد از ظهر ساعت 3 رفتم وقتی که علی‌آقا تازه از خواب بیدار می‌شه و مشتری‌ها هنوز بیدار نشدن، دیدم 5 نفر حی و حاضر تو صفن و وقتی ازشون پرس و جو کردم دیدم هر کدوم بین 4 تا 8 کیلو سبزی آش و قرمه و پلو می‌خوان، گفتم ولش کن بابا. حیف وقت نیست. هر چی علی‌آقا اصرار کرد بمون نوبتت بشه، گفتم اصلا و ابدا!
پس‌اون‌فرداش ساعتی رفتم که دیگه مطمئن بودم هیچکی نیست. علی‌آقا عادت داره سر ساعت 1 ناهار بخوره و یه چُرتی بزنه و اگه مشتری اون ساعت بره عین دورازجون سگ پاچه‌شو می‌گیره! گفتم خودش دیده من دوسه روزه میرم، کارمو راه می‌ندازه.
چشمتون روز بد نبینه ساعت یک بعد از ظهر رفتم دیدم او وَه، ده دوازده نفر تو صفن. علی‌آقا هم بداخلاق با دهن کف‌کرده تندتند داره سبزی خورد می‌کنه، قیمتی هم که پشت شیشه زده کیلویی 500 تومن بیشتر از دیروزه. فهمیدم هوا پسه، یاد اوضاع فروشگاه رفاه دو روز پیش افتادم که مردم لَه لَه می‌زدن برای خرید و هر چی تو قفسه‌ها بود جارو می‌کردن می‌ذاشتن تو چرخ خریدشون. گفتم دیگه اقلا برای سبزی باید پیروز به خونه برگردم. سبدهای بزرگ سبزی پاک کرده و شسته شده تا سقف پر بودن و نگرانی از تموم شدن سبزی نداشتم.
شاید بگم حدود دوساعت طول کشید نفرات جلویی کارشونو راه انداختن. آخه دستگاهش برای هر بار بیشتر از سه‌چهار کیلو سبزی نمی‌تونست خورد کنه، تازه وسطاش هم تیغه‌هاش کُند می‌شد و باید عوضش می‌کرد.
تا اینکه رسید به خانم جلویی من، یه خانوم حدود پنجاه ساله، مانتو بلند تا قوزک پا و روسری گلدار تا ابرو پایین کشیده با اعتماد به‌نفس عجیبی گفت: 50 کیلو قرمه! ای‌بابا، بابات خوب، ننه‌ت خوب! 50 کیلو؟ مگه می‌خوای به هیئت غذا بدی… به علی‌آقا که ناهار نخورده حرکاتش عین فیلما اسلوموشن شده بود گفتم علی‌آقا چرا تو این موقعیت برای خودت کمک نمیاری؟ زد تو دهنم که اگه بیارم تو حقوقشو می‌دی؟
من و نفر عقبی‌ها هی به هم نگاه و بعد نچ‌نچی ‌کردیم. شما فکر کنید علی‌آقا که هر نایلونش دوسه‌کیلو بیشتر سبزی جا نمی‌گرفت چند بار رفت نایلون بیاره و از زور خستگی نایلونو می‌نداخت زمین و با همون دست دوباره سبزی بر‌می‌داشت ‌می‌گذاشت تو دستگاه؟
خلاصه 50 کیلوش تموم شد،‌ اومدیم یه نفس راحت بکشیم که گفت: علی‌آقا، 20 کیلو هم سبزی پلو –کوکو(شبیه به همه‌ن) و 30 کیلو هم آش، زیاد خورد نشه و 20 کیلو سبزی سوپ و ده کیلو اسفناج و ده کیلو نعناج جعفری و ده کیلو کرفس خورد شده( که دوتای آخرو نداشت خوشبختانه)…
صدای همه دراومد. من گفتم خانم این همه مگه تو فریزرت جا می‌شه اصلا؟
با غرور گفت: بَه، دیروز به خاطر همین یه فریزر بزرگ آمریکایی اصل خریدم گذاشتم اتاق دخترم!
– خوب برای چی؟
– مگه نمی‌دونید قطحی اومد؟
– والله خانم قحطی رو شماها ایجاد می‌کنید!(همه با تحسین نگام می‌کردن اما خودشون جرأت حرف زدن نداشتن بخصوص که دوتا پسر تیپ حزب‌اللهی اومده بودن ببینن بارهای خانوم حاضره براش حمل کنن و طرز رفتارش با اونا یه جوری بود انگار زیر دستای شوهرش بودن)
بعدش هم شما نمی‌گید اون یکی دو میلیون پول فریزر به اضافه هزینه برق ماهانه نگهداری این سبزی‌ها به پولش اضافه می‌شه؟
دیدم محل نمی‌ذاره اضافه کردم: تازه گرون هم بشه شما که ککتون نمی‌گزه این مردم متوسط و فقیرن که بهشون فشار میاد.
دیدم نخیر! دماغشو گرفته بالا و هی به علی آقا دستور می‌ده: این کیسه نایلون رو بذار اونور بذار اینور، آهان، بده این آقا(حزب‌اللهی) ببره من یهویی حساب می‌کنم و…،
گفتم یه چیزی بگم بسوزه!
– شما فکر تموم شدن اکسیژن خونه‌تون نیستین حاج خانوم؟ فریزر اضافی اکسیژن هواتونو می‌گیره
(می‌دونم چرت گفتم اما خیلی لجم گرفته بود)
یه خورده به فکر فرو رفت…
– اتاق مال اون دخترمه که خارج از کشوره. باید پنجره‌شو باز بذارم…
حالا یه صف درست شده پست سرم این هوا…
همه غرغر می‌کردن اما هیچکس هیچی نمی‌گفت…
وقتی تشریفشو برد… همه منو تشویق می‌کردن که خوب بهش می‌پروندی و حالشو سر مسئله اکسیژن گرفتی و حالا میره یه دستگاه هواساز هم می‌خره می‌ذاره تنگ فریزر و … همینان قحطی درست می‌کنن وگرنه سبزی که تو مملکت ما کم نمیاد… سبزی بیشتر از دوماه بمونه دیگه ویتامین نداره و… لابد دوسه تا فریزر هم برای گوشت و مرغ گرفته و….
گفتم پس چرا یه کدومتون به طرفداری از من حرف نزدید تا اقلا از علی آقا بخواهیم یه حدنصابی بذاره برای خرید سبزی…
چی داشتن بگن؟ فوقش می‌گفتن سری که درد می‌کنه دستمال نمی‌بندن.
خلاصه که یه نصفه روزم کامل رفت برای چند کیلو سبزی خوردشده ناقابل… و هیچ احساس پیروزی هم نداشتم….

Advertisements

مصاحبه انتخاباتی/ جواب‌های دندان‌شکن من به آمارگیر صدا و سیما

– در میدون معروفی با دوستم قرار داشتم. طبق معمول دیر کرده بود. من خسته و بی‌حوصله به دختر مقنعه‌ای-چادری‌یی نگاه‌‌ می‌کردم که فرم‌هایی در دست داشت و هر چند دقیقه‌ آدمی رو از بین جمعیت سوا می‌کرد و باهاش مصاحبه می‌کرد و روی صفحه‌ای علامت می‌گذاشت و چیزهایی می‌نوشت. جالب اینجا بود که با تموم سختی پیدا کردن افرادی برای مصاحبه و با اینکه چندبار نگاهش به من افتاد اما از من تقاضای مصاحبه نمی‌کرد. با دقت بیشتر، متوجه شدم فقط از آقایون ریشو و زنان چادری یا مانتو مقنعه‌ای رو از بین جمعیت انتخاب می کنه. یک ربع بیست‌دقیقه بعد دیدم بیکاره و باز تا نگاهش به من افتاد نگاهشو فوری دزدید و روشو کرد اونور. گفتم: چیه؟ من نمی‌تونم به سوالاتون جواب بدم؟ با اکراه کمی اومد جلو و با تردید گفت باشه. از طرف صدا و سیما برای انتخابات آمار می‌گیریم. با لبخندی پیروزمندانه گفتم اشکالی نداره! بپرسید.(انگار کارمند صدا و سیما جرمی مرتکب شده و من با بزرگواری می‌گم اشکالی نداره)
تأخر و تقدم سوالها دقیقا یادم نیست. اما اینها رو پرسید:
– می‌دونید چه انتخاباتی در پیشه؟
– بله، انتخابات مجلس.
– فکر می‌کنید چند درصد مردم شرکت کنند؟
– بین 20 تا 30!
با نگاه شماتت‌باری پرسید چرا اینقدر کم؟
– شما بقیه سوالاتونو بپرسید لطفا.
– خوب اینم سواله دیگه،( من کله کشیدم، او ورق را از من قایم کرد) آخه هیچکی به کمی شما نگفت.
– خوب من نظرمو گفتم.
– دلیلش؟
– یه دلیلش انتخابات ریاست جمهوری سال 88ه.
– یعنی چطور؟
من با خنده: شما فکر کنید موسوی مثلا چند رأی داشت؟
– وا… چه ربطی داره؟
– الان می‌گم، شما فکر کن مثلا 13 میلیون رأی، رای کروبی و رضایی (تندتند یه چیزهایی می‌نوشت) چند تا؟ بگیریم به قول شما 5 میلیون. خود به خود 18 میلیون از رای دهنده‌ها می‌رن کنار؟
– برای چی برن کنار؟ یعنی فکر می‌کنید اصلاح‌طلبا نمی‌رن رای بدن؟
– لابد انتظار دارید با چیزهایی که پیش اومد و کشت و کشتارها و زندانی شدن رهبراشون موسوی و کروبی برن رأی برن؟
طفلک رنگ و روش پرید. اما پرسید: یعنی در حصر بودن آقای موسوی هم در رأی ندادن موثره؟
– نه پس موثر نیست!
فقط همین؟
– نخیر، شما فرض کن، خیلی‌ها می‌خوان رأی بدن و اصلا هم از کشت‌و کشتارها و تجاوزات و زندانی‌کردن‌ها ناراحت نیستن، اما کاندیدای مورد علاقه‌شون رد صلاحیت شده.
– پس بنویسم، به علت رد صلاحیت کاندیدای مورد علاقه!
– اینم بنویس لطفا: نارضایتی از وضع مملکت، گرونی‌ها، قیمت دلار و طلا، بیکاری و…
خودش حرفمو برید: آیا به اخبار صدا و سیما گوش می‌دید؟
– نه، وقتشو ندارم.
– وقتشو ندارید یا…
– اعتماد هم ندارم. کی تاحالا حرف راست شنیدیم ازشون؟
– آیا رسانه‌های خارجی مثل بی‌بی‌سی و وی‌اُ اِی در رأی ندادن مردم مؤثرن؟
– بله که مؤثرن.
– چرا؟
من با خنده- پرسیدن نداره؟ چون مردم ایران هر شب پای اخبار همین رسانه‌هان!
– من یه سری اسم می‌گم شما بگو کدوم از اینا برای رأی دادن یا ندادن رو مردم، دانشجوها تأثیر می‌ذارن: رسانه‌های داخلی، خارجی، روزنامه‌ها، روحانیون، هم‌کارها، استاد دانشگاه، هم‌کلاسی‌ها، مسجد، همسایه، مردم کوچه و بازار و…
– همه‌شون!
– مگه می‌شه همه‌شون؟
– بله، شما مثلا دختر همسایه‌تونو تو تظاهرات 88 گرفتنش و میاد تعریف می‌کنه تو زندان چی بر سرش گذشته، تو تاکسی می‌شنوید یکی از فامیلش می‌گه که از فقر کلیه‌شو فروخته، تو روزنامه می‌خونیم که دزدی و جنایت چند برابر قبل ازانقلابه، همکار تعریف می‌کنه دخترش دانشگاه قبول شده اما پول نداشته و نذاشته بره دانشگاه، روحانی تو مسجد محل تعریف می‌کنه که قناعت کنید اما پسر خودش ماشین صد یا دویست میلیونی سواره، استاد دانشگاه هم که وظیفه‌شه روشنگری کنه و همکلاسی‌ها هم که خودتون می‌دونید چیا می‌گن…
حرفمو قطع کرد… خوب ، خوب متوجه شدم…(یواش یواش داشت عصبانی می‌شد)
– شما چقدر به سلامت انتخابات باور دارید؟ خیلی زیاد، زیاد، کم، خیلی کم،
– خیلی کم!
– آیا فکر می‌کنید در انتخابات آتی تقلبی از طرف یکی از جناحها صورت خواهد گرفت.
– بله، مسلما.
– فکر می‌کنید کدوم گروه بیشترین رأی رو برای نمایندگی بیارن؟ اصولگرا، اصلاح‌طلب یا هر گروهی که خودتون اسم ببرید.
– خوب معلومه اصولگراها از توی صندوق بیرون میان!
– سوال آخر، شما می‌رید رأی بدید؟
– جوابشو خودت بهتر می‌دونی…
– همین دیگه، برای همین نمی‌خواستم باهات مصاحبه کنم. از همون اولش فهمیدم.
و پشتشو کرد و داشت می‌رفت… فکر کنم تحقیقات میدانیش جریحه‌دار شده بود.
صداش کردم و گفتم خانوم،(برگشت به طرفم)- آمار گیری اون نیست که بیای همه‌ش با همفکرای خودت مصاحبه کنی. من از اولش دیدم یه عالمه پسر دختر دانشجو و خانوم و آقای با ظاهر غیرمذهبی از جلوت رد شدن با یکیشون مصاحبه نکردی، فقط با هم‌تیپای خودتو صدا کردی. یه طرفه می‌ری قاضی و راضی برمیگردی.
بعدا می‌گید آمار گرفتیم 80 درصد مردم تو انتخابات شرکت می‌کنن. و بعد انتظار دارید بگیم تقلب نشده؟ همین مصاحبه شما با افراد شبیه به خودتون مصداق بارز تقلب در آماره…
پشت چشمی نازک کرد و یه خداحافظی کوچولو کرد و رفت.
حیف من میام با اینا مصاحبه می‌کنم والا…

بالاترین

عاشقانه‌ها- 5

عاشقانه‌ها در سایت مرد روز

رفته بودم رو صندلی تا لامپ سوخته رو عوض کنم. شوهرم از راه رسیده به شوخی گفت:

وای… عزیزم، مگه من مُردم که تو داری لامپ عوض می‌کنی

و دوید طرفم… در حالیکه آخرین پیچ لامپ سالم رو می‌پیچوندم گفتم: خودتو لوس نکن. پس وقتی تو نیستی کی به امورات خونه می‌رسه؟ همیشه منم دیگه

و اومدم یواش از صندلی بیام پایین، که نذاشت و دستاشو باز کرد با عشق ومهربانی تمام گفت:

بپر بغلم!

ناز کردم.

وای… من آخه سنگینم

چشم‌هاش هم می‌خندید…

می‌گم بپر!

بابا مگه خودت نگفتی دوسه کیلو اضافه کردی

عشق این چیزا رو نمی‌فهمه، بپر!

با لبخند گفتم علی الله و دست‌هامو باز کردم بالا گردنش و چشمامو بستم و خودمو مثل اوائل ازدواج برای یه دور چرخوندن دور اتاق آماده کردم. هر چی بدنم پایینتر اومد می‌دیدم نه از گرما خبری هست و نه از نرمی آغوش، تا اینکه مثل معذرت می‌خوام پِهِن نقش زمین شدم. تموم بدنم درد می‌کرد.

دیدم شوهرم با چشم‌های گردشده از تعجب به طرفم میاد و هی میگه معذرت می خوام ، ببخشید…

با بغض می‌گم: …..(بوق) پس چرا جاخالی دادی؟

می‌گه:‌ «به خدا تقصیری نداشتم یهو تا خودتو ول کنی فکرم رفت به اینکه اگه کمرم نتونه سنگینی ‌تو تحمل کنه و دیسکم در بره و چند روزی نتونم سرکار برم و عمل جراحی بخوام و پول نداشته باشیم و تو و بچه‌ها گرسنه بمونی و …»

نشون به اون نشون که من یک هفته تموم تو تختم خوابیده بودم و شوهرم کوتاه نمیومد که می‌بینی اگه من می‌خوابیدم زندگیمون لنگ می‌شد

امان از عشق با حساب کتاب آقایون…

عاشقانه ها-1
عاشقانه‌ها -2
عاشقانه‌ها-3
عاشقانه‌ها-4

نوشته شده در Uncategorized, عاشقانه. برچسب‌ها: , , . Leave a Comment »