آخه مگه فرشته هم رسم شکستن بلده

1- آخه مگه فرشته هم رسم شکستن بلده
آدم می‌تونه بد باشه ، مگه فرشته هم بده…
(ابی، کامران، هومن- پی‌ام‌سی)

2- ترک عادت موجب مرض است
خانه‌ی احمدی‌نژاد
پسر: بابا من دوچرخه می‌خوام:((( تو قول داده بودی اگه عضو بسیج شم برام می‌خری!
+ مقادیر زیادی گریه
بابا: نمی‌خرم. اون‌قدر گریه کن تا گریه‌دونیت بترکه!

زنش: محمود، از دست تو من دارم می‌میرم! چند بار بگم قندونو نذار تو یخچال، کفشتو نذار تو کابینت آشپزخونه، جوراب کثیفاتو نچپون توی کمد لباسای من! + مقادیر بسیار زیادی جیغ.
محمود: اون‌قدر جیغ بزن تا جیغ‌دونیت درآد! هر کار دلم خواست می‌کنم.

دخترش: بابا، بابا، منو نمی‌بری سینما، برام مداد رنگی 36‌تایی نمی‌خری، کفش تق‌تقی می‌خوام، چادر گل‌گلی برام بخر و…
بابا محمود: اینقدر غر بزن تا غر دونیت بترکه!

محمود می‌ره سخنرانی:
– اینقدر قطعنامه صادر کنید تا قطعنامه‌دونی‌تان منفجر شود!

3- خیلی خوبه اقلا گاهی انسانیت هم مد ‌می‌شه!
وقتی من به دستگیری حسین درخشان اعتراض کردم کلی فحش خوردم، تو بالاترین کلی منفی گرفتم و چندده‌تایی ای‌میل پندآموز و نصیحتانه به دستم رسید که ترحم بر پلنگ تیز دندان ستمکاری بود بر گوسفندان(!) البته چند نفر دیگه هم نوشتن.
بعد از یکی دو روز یواش یواش انگار یه موجی ایجاد شد و همه حتی اونایی که به من فحش داده بودن ازش نوشتن و همه هم اصرار داشتن حتما قید کنن با اینکه درخشان آدم بدیه ولی خوب چون ما خوبیم با دستگیریش موافق نیستیم.(می‌خوان بگن هر چی فحش تو این چند سال بهش دادیم حقش بود –که اونم به اعتقادم برای بعضی‌ها مد بود انگار-)

از اولش با اومدن حسین درخشان به ایران موافق نبودم و خیلی براش نگران بودم.
به نظرم حتما حالا پشیمونه. و احتمالا هر چی وادارش کنن بگه از روی اجباره.
بازم می‌گم اینا به هیچکی حتی به طرفدارای خودشون رحم نمی‌کنن.

4- روزی که اومدم بنویسم حسین درخشان اونجور که فکر می‌کنید نیست و چند سال پسورد وبلاگ من دستش بوده و اگر وابسته به حکومت بود تاحالا لوش داده بود. تا به اینترنت وصل شدم دیدم کل وبلاگم پریده:)
با ناراحتی فکر می‌کردم هک شده و حتما کل مطالبم پاک شده. در عین حال خنده‌م گرفت از این تصادف.
و اتفاقا یکی از دوستان در فرند فید به شوخی گفت کار کار درخشانه.
خواستم جریان پسوردو بگم اما گفتم اگر وبلاگم دوباره زنده شد اینو تعریف می‌کنم. مطمئن بودم اون اهل این چیزا نیست. و بعد از سه روز وبلاگم خود به خود برگشت.
(داستان پسورد دادنم هم ااین‌جوریه که چند سال پیش مشکلی برای ادیتورم پیش اومد و دوستی گفت که فقط درخشان ممکنه بتونه درستش کنه چون استاد موبل تایپه. براش ای‌میل زدم گفت پسوردتو بفرست تا درستش کنم. البته هیچوقت وقتشو پیدا نکرد و درستش نکرد. و منم پسوردشو نه بلد بودم و نه خواستم عوض کنم.)

5- دو تا مژده دارم
ولگرد عزیزم، سلامتیشو به کمک عمل جراحی، به دست آورد. امیدوارم سال‌های سال با سلامتی و دل خوش زندگی کنه.
آذر عزیزم بعد از چند ماه غیبت به خاطر مهمون‌داری، دوباره به اینترنت برگشت.
بر این مژده‌ها چون جان‌ها فشانم رواست…

6- باعث خوشحالیه، هر روز که می‌گذره تعداد وبلاگ‌های محیط زیستی بیشتر می‌شه.
شش هفت سال پیش کمبود این‌جور وبلاگا خیلی حس می‌شد. من به سهم خودم تا اونجایی که می‌تونستم از جلوگیری از آلودگی محیط زیست و حمایت از حیوانات می‌نوشتم. و دوستان برام می‌نوشتن بیشتر بگو.
هر چه گذشت، وبلاگای تخصصی که توسط متخصص اون رشته نوشته می‌شد بیشتر شد و خیال ما راحت…
البته باز دلیل نمی‌شه اگه چیزی به فکرم رسید یا ماجرایی پیش اومد پا تو کفششون نکنم و ننویسم:)

7- چند وقت پیش گربه‌ای به یک کفتر چاهی خوشگل که داشت وسط کوچه دونه می‌خورد حمله کرد و محکم گازش گرفت. سی‌با سر رسید و نجاتش داد(بیچاره گربه‌هه که گرسنه موند) زیر بالش یه زخم عمیق به وجود اومده بود. گذاشتیمش توی بالکنمون که نسبتا هم بزرگه. اولش خیلی ازمون می‌ترسید و تا به طرفش می‌رفتیم تموم بدنش بخصوص دمش عین بید می‌لرزید.
بعد از چند روز عادت کرد. مرتب براش آب و دونه و پلو می‌بردیم. دو تا صندلی هم گذاشتیم تو بالکن.
روزها از پشت شیشه مي‌دیدم تموم طول بالکنو مغرورانه قدم می‌زنه و تا میاد بالشو باز کنه از درد به خودش می‌پیچه. شبا هم زود می‌گرفت می‌خوابید. کم‌کم تونست بره روی نشیمن صندلی بشینه و بعد تونست بره بالاترین نقطه‌ی تکیه‌گاه صندلی.

دوسه روز آخر می‌دیدیم چه تلاشی می‌کنه از روی این صندلی بپره به روی اون یکی صندلی. هر دفعه فاصله دو صندلی رو بیشتر می‌کردیم و او هر روز ده‌ها بار این‌کارو تکرار می‌کرد. جالب اینجاست که هیچوقت نمی‌رفت روی نرده‌ها بشینه و بپره بیرون. شاید خودش می‌دونست کی قدرت پرواز به دست میاره.
روز آخر دیدم موقع پرواز بین دو صندلی حسابی می‌پره بالا. به خودم گفتم من جاش بودم امروز دیگه می‌پریدم می‌رفتم. اما از فکرم ناراحت شدم. من و سی‌با و سی‌بائک حسابی بهش عادت کرده بودیم.
سی‌با صبحش به شوخی گفت کاش با یه نخ بلند پاشو ببندیم به صندلی نکنه بپره و بیفته زمین. گفتم ظاهرا عقلش بیشتر از این حرفاست وگرنه تا حالا پریده بود. گفت به غیر از اون اگه بره خیلی دلم براش تنگ می‌شه. بهش عادت کردیم حسابی. گفتم آره….
اون روز که داشتم می‌رفتم بیرون کلی براش برنج قد کشیده‌ و دانه بلند محسن ریختم( جدی می‌گم:) برای اون خریده بودیم اصلا ) با یه ذره گوشت مرغ و هویج و سیب رنده شده و خیلی عاشقانه نگاهش کردم. گفتم نری ها… چند روز دیگه‌م بمون.
وقتی برگشتم هول‌هولکی رفتم تو بالکن. حسم درست می‌گفت. رفته بود…
تمام برنج‌ها و گوشت و میوه‌های رنده شده رو هم خورده بود و به عنوان قدردانی کلی کود کفتری برامون گذاشته بود.
جوجوی خوشگل و مغرور ما رفت پی زندگیش…

پیاز نذری

1- پیاز به این گنده‌گی در عمرتون تا حالا دیدید؟

تقابل توجه اسد‌آقا: به جان خودم از صاحب پیاز اجازه‌ی عکس‌برداری گرفتم!
اگه پروین اعتصامی الان بودش یه شعر مشتی برای پیاز لایه‌لایه‌ و پیچیده‌ام می‌گفت… شاعرای الان که ازاین خاصیت‌ها ندارن. فقط بلدن از عشق و مرگ بگن!

2- آخر خنده!
نیست حقوق بشر به تمامی و کمالی در کشور خودمون اجرا می‌شه، رفتیم سر وقت کانادا.
انتشار كتاب نقض حقوق بشر در كانادا از سوی جمهوری اسلامی

3- هزارتو رو خودهزارتویی‌ها تمام کردند…
هر نشریه‌ای که بسته می‌شه آدم غصه‌ش می‌شه.

4- شماره 85 گذرگاه مخصوص آذرماه منتشر شد…

5- تلاش آمن‌هوتپ خدای مصر، برای درز نکردن لهجه‌ی اصفهانی‌اش قابل تقدیر است!

6- تکرار…
از چهره‌ی شریفی‌نیا تو فیلما خسته شدم. از چهره‌ و اداهای بهاره رهنما تو فیلما و جشنواره‌ها خسته شدم… مهران رجبی هم داره به همین بلا دچار می‌شه…
می‌شه یه کم کمتر حضور پیدا کنید تا دلمون تنگ شه براتون؟

7- خجالت نمی‌کشید کچلی خدا رو تیتر کردید؟
مگه نگفتن هیچوقت دست رو عیبای جسمانی نذارید؟ اونم کی؟ خدا… استغفرالله…

8- شرایط ضمن عقد ایمان کافر و مهربان همسرش
ایمان و همسرش خودشون نقصای قانون اساسی رو پر کردن.

نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »

خواب شیرین…

کارگری که برای کار نبرده ‌بودنش خسته شد، چرتش گرفت و وسط چمن میدون خوابید، غافل از اینکه یک ساعت بعد وانتی از راه رسید و همه رو برای کار خواست و برد. دلش نیومد این‌یکی رو بیدار کنه.
امضا: زیتون، شاهدی در صف نون

نوشته شده در Uncategorized. برچسب‌ها: , . 1 Comment »

آیا راسته که حسین درخشان رو گرفتن؟

این چند روزه بارها در نظرخواهی‌ها ویا در فرندفید اخبار ضد و نقیضی در باره‌ی دستگیری حسین درخشان خوندم. و در کمال تعجب راوی همیشه ابراز خوشحالی کرده. مثلا گفته «پیش سعید مرتضوی جونشه» و یا بی‌رحمانه‌تر: «حقشه»!

آیا هم‌عقیده نبودن ما با حسین درخشان و یا اشتباهات او باید مجوزی باشه برای زیر پا گذاشتن عواطف و وظایف انسانی ما؟
آیا اگه او رو شکنجه بدن یا وادارش کنن به اعترافاتی که بهش عقیده نداره ما نباید اعتراض کنیم؟

می‌دونم خیلی از شما قبلا باهاش دوست بودید و یه زمانی باهاش ارتباط داشتید و حتما شماره تلفن منزل پدرشو دارید.
می‌شه یه نفر ازش خبر بگیره؟
من واقعا برای درخشان نگرانم! صرف نظر از تموم اختلاف‌ عقیده‌ها…
لینک در بالاترین

پ.ن.
خبر جهان‌نیوز:
حسین درخشان وبلاگ نویس مطرح ایرانی که از او به عنوان پدر وبلاگ نویسی نام برده می شود بازداشت شد و هم اکنون در حال بازجویی است.

پ.ن.2
یکی مدتی‌ست نیست… مسعود بهنود

نیکو خردمند به‌سلامتی از بیمارستان مرخص شد.

نیکو خردمند بازیگر و دوبلور معروف سینما و تلویزیون که از 29 مهر ماه به علت ناراحتی قلبی در بیمارستان قائم کرج بستری بود روز سه شنبه 21
آبان با سلامتی از بیمارستان مرخص و به خانه‌اش واقع در مهرشهر کرج بازگشت.

نیکو خردمند متولد سال 1311 ، فارغ التحصیل کارگردانی از رویال تاتر سلطنتی، کارهای هنری خود را از سال 1337 با گویندگی رادیو شروع کرد و دوسال بعد یعنی در سال 1339 شروع به دوبلوری سینما کرد. از هنرپیشه‌های ایرانی که نیکو خردمند به جایشان حرف زده می‌توان از: فخری خوروش، ایرن و کتایون نام برد و از هنرپیشه‌های خارجی: کلودیا کاردیناله، آوا گاردنر و الیزابت تیلور.

مردم کشور ما الیزابت تیلور را به صدای زیبا‌، شیرین و گرم نیکو خردمند می‌شناسند و بارها شده بود که سینماروهای ایرانی با شنیدن صدای او فکر کرده بودند تیلور در مهمانی یا مغازه حضور دارد.

نیکو خردمند از سال 1342 تا 1347 همزمان با سینما در نمایش‌های رادیویی هم شرکت ‌کرد. او بازی در فیلم‌های سینمایی را از سال 1369 یعنی در 58 سالگی با باری در فیلم «پرده‌ی آخر» واروژ کریم مسیحی آغاز کرد که برای همان نقش نیز برنده‌ی سیمرغ بلورین بهترین بازیگر زن نقش دوم در نهمین جشنواره فیلم فجر شد.

او برای بار دوم همین جایزه را در دوازدهمین جشنواره فیلم فجر سال 1372 برای بازی در فیلم «بازیچه» به کارگردانی تورج منصوری دریافت کرد.
او تابه امروز در 29 فیلم سینمایی بازی کرده:
• خاك آشنا(۱۳۸۶) – راننده تاكسي(۱۳۸۵) – پرونده هاوانا(۱۳۸۴) – پيشنهاد 50 ميليوني(۱۳۸۴) – چند مي‌گيري گريه كني(۱۳۸۴) – كافه ستاره(۱۳۸۳) – صبحانه‌اي براي دونفر(۱۳۸۲) – قلب‌هاي ناآرام(۱۳۸۱) – كاغذ بي‌خط(۱۳۸۰) – ازدواج غيابي(۱۳۷۹) – دختري به‌نام تندر(۱۳۷۹) – هزاران زن مثل من(۱۳۷۹) – همسر دلخواه من (۱۳۷۹) – تو را دوست دارم (۱۳۷۸) – شراره (۱۳۷۸) – رواني(۱۳۷۶) – هفت سنگ(۱۳۷۶) – قاصدك(۱۳۷۵) – سفر پرماجرا(۱۳۷۴) – غزال(۱۳۷۴) – روزهاي خوب زندگي(۱۳۷۳) – نگاهي ديگر(۱۳۷۳) – راز گل شب‌بو(۱۳۷۲) – زينت(۱۳۷۲) – بازيچه(۱۳۷۱) – خانه خلوت(۱۳۷۰)
– مسافران(۱۳۷۰) – پرده آخر(۱۳۶۹) – حكايت آن مرد خوشبخت(۱۳۶۹)

نیکو خردمند در سریال‌های تلویزیونی همچون باغ گیلاس، آوای فاخته، کت جادویی، آپارتمان، دزدان مادربزرگ نیز خوش درخشید.

اکثر پرسنل بیمارستان قائم کرج او را بسیار شبیه به مادربزرگ مهربان و خوش‌لباس و قشنگ قصه‌ی دزدان مادربزرگ می‌دانستند و می‌گفتند با اینکه مرتب به دیدن او در سی‌سی‌یو می‌رفتیم و گاهی فکر می‌کردیم شاید مزاحمش باشیم اما او با مهربانی و خوش‌رویی بسیار با ما رفتار می‌کرد.
یکی از نگهبانان بیمارستان با اینکه از سلامتی نیکو خردمند خوشحال بود اما از اینکه او را نمی‌بیند اظهار دلتنگی می‌کرد. می‌گفت مثل سهراب سریال مادربزرگ به او دل‌بسته‌شده‌ام.

قابل ذکر است که نیکو خردمند فرزندی ندارد و همسر او چند سال است فوت شده اما به گفته‌ی پرستاران ، در این مدت خواهرزاده‌ی ‌او همیشه و تا آنجایی که مقررات بیمارستان اجازه می‌داده در کنارش بوده.

خواهر ِ نیکو خردمند یعنی آهو خردمند متولد 1329 (18 سال کوچکتر از او) هم از بازیگران با سابقه سینما و تلویزیون است.
سلامتی روز افزون برای هنرمند گرامی‌مان نیکو خردمند آرزومندیم.

از بیمارستان رفتن نیکو خردمند همه نوشتند و از مرخص شدنش هیچکس!
زبانم لال اگر طوریش می‌شد همه آه و ناله بر‌می‌آوردند که از این خبر تا صبح گریه کردیم و حیف شد که رفت و هر کس یک خاطره از او تعریف می کرد و مسابقه‌ای به راه می‌افتاد که کی به او نزدیک‌تر بوده!
نیکو خردمند حالا در خانه‌اش تنهاست. به فکر او باشیم!
لینک در بالاترین

آقایان، خرافات فقط دخیل بستن به درخت نیست!

اوائل وارد صحن داخلی هیچ امام‌زاده‌ای نمی‌شدم.

1- زیبایی بنای بیرونی آرامگاه برام بیشتر به عنوان میراث فرهنگی ارزش داشت.

2- نمی‌تونستم همین‌طوری با مانتو روسری وارد شم و حتما باید پارچه‌ای به اسم چادر روی سرم بندازم و معمولا همرام نبود و دلم هم نمیومد از چادر اخ‌تفی و اشک‌آلود دیگران استفاده کنم.(خوشبختانه امام‌زاده‌های معروف چادر یک‌بار مصرف گذاشتن دم درش)

3- می‌دونستم خیلی از این امام‌زاده‌ها دروغی هستن و فی‌المثل یکی از اهالی ذی‌نفع یک روستا که در اون امامزاده و جود نداشته‌ و می‌خواسته روستاش مثل روستای بغلی رونق بگیره ناگهان خواب‌نما شده و توی خواب بهش محل دفن یکی از امام‌زاده‌ها رو نشون دادن. اونم عدل می‌ره سراغ مرغوب‌ترین نقطه روستا که احتمالا زمین‌های خودش در اطرافش بوده(که بعدا گرون شه) و…

4- اصلا این‌همه فرزند و نواده‌های امام‌ها چطوری اومدن ایران و تو هر شهر و روستاش فوت شدن؟ مثلا چرا تو یه روستا خانوادگی دفن نشدن و حتما تو روستاهایی با فاصله‌ی چندین کیلومتر تک‌تک مردن.

5- وقتی می‌شنیدم چطور مردم به ضریح و در و دیوار امام‌زاده می‌چسبن و می‌بوسنش و گریه می‌کنن و از امام طلب شفای خود و نزدیکانشون رو می‌خوان و شاید تنها فکری که تو ذهنشون نمیاد فاتحه برای اون امام‌زاده‌ست. بیشتر یاد بت‌پرستی می‌افتم تا خدا دوستی!

6- پول‌ها و طلاهایی که مردم می‌ندازن توی ضریح در اصل به نیت شفا و یا باز شدن گره زندگی‌شونه اما همه می‌شنویم معمولا به جیب یه عده شیاد می ره .

اما یواش یواش کنجکاو شدم ببینم چه خبره و دوست داشتم رفتار مردمو ببینم.
بنابراین چند ساله که به هر شهری سفر می‌کنم ضمن دیدن آثار باستانی حتما به امام‌زاده‌ش هم سری می‌زنم.
می‌بینم پیرزنی روستایی با لباسی مندرس و چهره‌ای زحمتکش و پر از چروک در حالیکه زار زار گریه می‌کنه تنها النگوی نازک دستش را درمیاره و می‌ندازه تو شکاف ضریح.
وقتی کمی آروم می‌شه و دلیل ناراحتیشو می‌پرسم می‌بینم نوه‌اش دوسال پیش موقع حمل هیزم از الاغ افتاده زمین و لگنش شکسته. شکسته‌بند گفته دیگه کاری از دست من برنمیاد تنها راه چاره‌ش اینه که یک تیکه طلا بری بندازی به نزدیک‌ترین امامزاده و پیرزن تنها داراییشو نذر کرده.
زنی دیگر گوشواره‌ای با احتیاط از کیسه‌ای که در گردنشه در میاره و می‌ندازه اون تو.
زنان دیگری که چهره‌شون حکایت از سوءتغذیه داره اسکناس‌های هزاری و دوهزاری و پنچ‌هزاری رو با حسرت در میارن و می‌ندازن. زنی رو می‌بینم که پسر فلج یازده دوازده ساله‌شو 48 ساعته و با طنابی بسته به ضریح و می‌گه تا شفاشو نگیرم نمی‌رم.
اون‌یکی خانم، دخترش دیابت داره و دکتر گفته باید هر روز انسولین تزریق کنه اما آخوند محل گفته به جای این آشغالا(!) نذر امامزاده فلان کن خوب می‌شه انشالله.
زن پولداری تراول چک پونصد هزار تومنی می ندازه و ضریح رو ناز می‌کنه و می‌ره.

زنی دیگر صد هزار تومن در ضریح می‌ندازه و نذر می‌کنه اگه شوهرش زن صیغه‌ای جدیدشو طلاق داد صدهزار تومن دیگه بیاره بندازه! و خیلی مطمئنه این روش جواب می‌ده.

حالا باید دید چه کسانی در این هزار سال این افکار خرافی رو در کله‌ی مردمان ما کاشتن؟ چه کسی گفته خانم به جای دکتر رفتن بهتره نذر امامزاده کنی؟
آیا آماری هست که متوسلین امامزاده‌ها زودتر شفا می‌گیرن یا اونایی که به دکتر و بیمارستان مراجعه می‌کنن؟
اگر قانون چهار زن عقدی و بی‌نهایت صیغه ملغی بشه زن زودتر به آرزوش می‌رسه تا دویست‌هزار تومن نذر؟
چه کسی از این خرافات و از جهل مردم داره سود کلان می‌بره و می‌ره به اسم پسرش کارخونه می‌خره؟

آیا اگر درختانی که به خاطر خرافات قطع شدن، شکافی برای پول ریختن به حساب آقایون داشتن آیا هرگز قطع می‌شدن؟
آقایان، زورتون به درخت‌ها رسیده؟

(عکس: داخل ضریح امام‌زاده‌ای درشهر سمنان)

ده لینک بهتر از دو صد گفتار…

1- قطع درختان كهنسال در استان گيلان به بهانه‌ي مبارزه با خرافات!(محمد درویش)

2- بیانیه جمعیت زنان مبارزه با آلودگی محیط زیست:
…ریشه خرافه در درخت نیست که با بر کندن آن از میان برود

3- تاريخچهء نظافت بدن…نوشته‌ی وينيفرد گالاگر. مترجم: عبدی کلانتری

4- تلفیقی از موسیقی ایران، افغانستان و هندوستان: گفتگوی فرهنگی بین کمانچه ایرانی و رباب افغانی و سارنگ هندی… در سایت زهره جویا

5- دهسال از قتل‌های سیاسی سال 1377 گذشت. قتل داریوش فروهر، پروانه فروهر، مختاری و پوینده… و هنوز مسبب مرگ آن‌ها معرفی نشده.
برای اعلام پشتیبانی از خانواده‌ی این قربانیان می‌توانید به این آدرس ای‌میل بزنید: daadkhahi@googlemail.com

6- ناگفته‌هایی از آتش‌سوزی در خوابگاه دخترانه‌ی دانشگاه علم و صنعت… در قسمت نظرخواهیش

7- زن از زمین ارث نمی‌برد

8- داستان بدون سانسور در کتابخانه‌ی خوابگرد:
چند روایت معتبر درباره‌ی برزخ… نويسنده: مصطفی مستور

8- بازگر نقش یوزارسیف بدون گریم

9- نیکو خردمند از بیمارستان مرخص شد…

10-

نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »