تو این رژیم دیگه تو هیچ انتخاباتی شرکت نمی کنم!

چند هفته پیش در فیس بوک نوشتم:
من در کمال صحت عقل اعلام می دارم که در این رژیم دیگر در هیچ انتخاباتی شرکت نمی کنم!
بعضی ها شماتتم کردن که نباید کلمه «هیچ» رو به کار ببرم… و اگر انتخابات واقعا آزاد و سالمی برگزار شد چه!… و تو چند بار خواستی نری رأی بدی و آخرش جوگیر شدی و رفتی دادی( چقدر کج فکری,رأی رو می گم بابا جان)
من در انتخابات گذشته, گاهی رأی نمی دادم و البته هیچوقت کارمو به دیگران توصیه نکردم. و معمولا بعد از انتخابات می گفتم رای دادم یا ندادم.
اما این انتخابات آخر رو رفتم رأی دادم, چون تعداد تحریم کننده ها خیلی کم بود و فکر می کردم رأی ندادن من تأثیری در نتیجه نداره. و هنوز امیدی داشتم که شاید حکومت از تقلب های قبلیش که همه دنیا فهمیدن خجالت بکشه, و شاید به خاطر اینکه مخالفین علنی تعدادشون چندین برابر موافقین جیره خوار حکومت شده بتونیم شرایط رو کمی بهتر کنیم. اما هر دفعه حکومت نذاشت و وضع هی بدتر و بدتر شد.

من دیگه «هیچ» امیدی به برگزاری انتخابات آزاد و سالم و دموکراتیک تو این حکومت ندارم. حالا هی بگین گفتنِ»هیچ» حرف آدمای احمقه. هی بگین اقلا بگو تا اطلاع ثانوی. آخه چه اطلاع ثانوی. این حکومت چیش قراره عوض بشه؟

حالا که ما می دونیم تعدادمون چند برابر جیره خواراست, حالا که نمی ذارن حتی تو راهپیمایی های سکوت شرکت کنیم, با تحریم انتخابات حتما می تونیم کاری از پیش ببریم. باید باور کنیم عمر اینا دیگه به سر رسیده و حکومت از درون مضمحل شده.
اصلاح طلبا هم نیان وسط گود که پایگاه های مردمی خودشون رو از دست می دن.

balatarin

عشوه مکن/رشید بهبودُف

ترانه «عشوه مکن» رشید بهبودُف خیلی زیباست.
دیدم تو گوگل شعرش نیست. نوشتمش تا روز جمعه ای گوش بدید و باهاش بخونید. حالش رو ببرید:

از شوق بهار, بلبل پریش
بر زد چهچهی سوی یار خویش
گفتا عشوه مکن, یکدم غمزه مکن, زان لعلِ لب جام می ام ده(2)
گلم… جانم… قلبِ مرا مشکن از جفا…
بیا… در برِ من تو ای دلبر
بیا, بیا, در بر من ای سیمین پرواز
عشوه مکن تو به من یار
* * *
من آن بلبلم, بلبل چمن
گر تو بگذری سوی یار من
برگو راز دلم, از پرواز دلم, سوی آن مهروی دل آزار(2)
بگو…. مشکن… این دل من ای زیبا صنم
مکن… قلب مرا خون ای دلدار
بیا, بیا, از غم دل گویم من بس راز
تا شوی از مستی هشیار…

این ترانه به جز»بهار دلکش» از معدود ترانه هاییه که رشید بهبودف به فارسی خونده.
خیلی بامزه ست, به جای قلب می خونه گلب و به غم می گه گَم

——————
برای آقای نوری زاد خیلی ارزش و احترام قائلم. با اینکه بارها برای عقایدش هزینه داده, (در صورتیکه می تونست مثل خیلی های دیگه نونِ این دولت رو بخوره و حساب بانکیشو چاق کنه و به روش نیاره که چی داره می گذره) اما همچنان استوار و با شجاعت می نویسه. از حقیقت, از عدالت, ازآینده, از امید…
این نوشته ای بودد که خیلی منتظرش بودم, همه ما باید چنین کنیم, بگوییم, بنویسیم و خسته نشویم.
به افتخارش همه کلاه و ایضا روسری از سر برداریم ,
در فردایی که زیاد دور نیست، کمونیست های سرزمینمان، کرسی تدریس خواهند داشت. با هم، در بهترین نقطه ی تهران، برای سنی های سرزمین مان، مسجد خواهیم ساخت. روسری های اجباری را از سر بانوان مان برخواهیم داشت. به حجاب بانوان باحجابمان، بیش از پیش احترام خواهیم گذارد. و از مردان و بانوان مسلمان و مسیحی و کلیمی و زرتشتی، بخاطر تلخ نوشی های این سالهای پس از انقلاب، پوزش خواهیم خواست
.
محمد نوریزاد در تازه ترین مطلب خود اینگونه نوشت:
«روزگار، که بی تابانه چشم به راه فوران خصلت های ناب انسانی ماست، درست درهمین نزدیکی ها پای می کوبد. در آن روز، که دور نیز نیست، ما، قدر همدیگر را خواهیم دانست. به روی هم لبخند خواهیم گشود. به آبروی تک تک هم، و به آبروی کشورمان بها خواهیم داد. از جوانان و نسل های آسیب دیده ی خویش پوزش خواهیم خواست. و آنان، بزرگوارانه ما را خواهند بخشود.

فردا، که زیاد دور نیست، مردان و زنان رنجیده و قهرکرده و رفته ی ما، به سرزمین مان بازخواهند گشت. و ما، در معابرشهر، به یمن ورودشان پایکوبی خواهیم کرد. به شوق تماشای روی گل شان، طاق نصرت خواهیم بست. و دسته گل هایی از غرور، به گردنشان خواهیم انداخت. و التماسشان خواهیم کرد که اگر می توانند، ما را ببخشایند، و اگر آتشفشان نفرتشان راهی به بخشایش ندارد، برای فرونشاندن آن، به صورت ما سیلی بزنند، و به صورت های سیلی خورده ی ما آب دهان بیاندازند. شعله های سرکش نفرتشان که فرو نشست، بر فرش قرمز دل های ما پای بگذارند، و مام بی تاب وطن خویش را در آغوش کشند.

در فردایی که زیاد دور نیست، کمونیست های سرزمینمان، کرسی تدریس خواهند داشت. با هم، در بهترین نقطه ی تهران، برای سنی های سرزمین مان، مسجد خواهیم ساخت. روسری های اجباری را از سر بانوان مان برخواهیم داشت. به حجاب بانوان باحجابمان، بیش از پیش احترام خواهیم گذارد. و از مردان و بانوان مسلمان و مسیحی و کلیمی و زرتشتی، بخاطر تلخ نوشی های این سالهای پس از انقلاب، پوزش خواهیم خواست.

فردا که زیاد دور نیست، در قم، و درهرکجا، برای دراویش مان، خانقاههایی مفصل خواهیم ساخت. و پریشان موی و پیاده پای، به هر کجای کشورمان خواهیم رفت، و از بهاییان سرزمین مان، بخاطر سالها آسیب و دربدری و ظلم، دلجویی خواهیم کرد، و در پرداخت خسارت مالی و جانی به هر آن کس که از ما و پدرانمان آسیب دیده، شتاب خواهیم کرد.

در همین نزدیکی ها، پیش پای نخبگان و برجستگان مطرود سرزمین خویش بر زمین خواهیم نشست. و برای چرخش چرخ نخبگی در سرزمین مان، دست به دامانشان خواهیم شد. و شایستگان آنها را به پذیرش مسئولیت های حساس کشورمان ترغیب خواهیم کرد.
در یک اجتماع شورانگیز و میلیونی، مقصران و خطاکاران خویش را، دست بسته، به پیشگاه مردممان خواهیم آورد تا با آنان، هرآنچه خود صلاح می دانند، همان کنند. و مردمان ما، در آن روز، آنقدر از میوه های درخت فهم تناول کرده اند که میوه ی تلخ « تقاص» را دور بیاندازند.
در روزی که زیاد دور نیست، آبروی رفته ی ایران و ایرانیان را درهمه جای جهان، ترمیم خواهیم کرد. و به همگان نشان خواهیم داد که ایران و ایرانی، جز به افراختن پرچم پاکی و درستکاری و فهم، به چیزی دیگر چشم ندارند. به همه ی جهانیان نشان خواهیم داد که درنگاه فهم ما، مردمان بی گناه اسراییل، و شیعیان جنوب لبنان، یکسان اند.

در همان روزی که زیاد دور نیست، از قانون عذر خواهیم خواست. و از شرم این که از او در این سالها، مضحکه ای جهانی پرداخته ایم، سر به زیر خواهیم برد، و به او قول خواهیم داد که به حرفش گوش کنیم و به اجرای همه جانبه ی بایدها و نبایدهایش همت ورزیم. به او قول خواهیم داد که سینه اش را با رعایت زشتکاری ها و ویژه خواری خواص، نخواهیم خراشید، و بساط و حیات هزار فامیل را برخواهیم چید.

قدر شهدا و آسیب دیدگان و مدافعان راستین خود را خواهیم دانست، و از باب نمونه، به در خانه ی خالقی پورها (پدر و مادر سه شهید) و به درخانه ی شهید همت و شهید باکری خواهیم رفت و به آنان خواهیم گفت : ما آنقدر فهم داریم که قدردان گوشه ی کوچکی از رنج شمایان باشیم.

برای آبادانی ایران عزیز، جانانه کار خواهیم کرد. تنبلی ها و مصرف فراوان را کنار خواهیم گذارد. و اعتیاد و هرزگی های همه جانبه را در مذبله های دره های دور دفن خواهیم کرد.

دستگاه قضایی خود را با عدل و انصاف و درستی، آشتی خواهیم داد. و اگر مردم بخواهند، عمله های جور را به عملگی در پشت دیوارهای اعتماد مخدوش شده ی مردمانمان، به اردوهای کار اجباری خواهیم فرستاد.

آزادگی از دست رفته را، و فهم را، و انصاف و رشد را، به منبرها و تریبون های مذهبی مان باز خواهیم آورد.
و سرآخر، به سخنان اسلامی که حیثیتش در این سرزمین به تاراج رفته است، گوش خواهیم سپرد. و به او قول خواهیم داد حساب او را با حساب اسلامی که این روزها از دهان بی سوادان و پرخاشگرانی چون جنتی و صدیقی و سید احمد خاتمی و علم الهدی عربده می کشد و نفرت می پراکند، جدا سازیم.

عجب روز مبارکی است آن روز. روزی که خدای خوب ما، درست پا به پای خود ما، برای بارش برکات آن بی تاب است. بی تاب به هم پیوستن فهم ها و عشق ها و درایت های ما. روزی که زیاد دور نیست. روزی که در همین نزدیکی هاست.»

عاشقانه های من و سیبا- 3

از در وارد شد و با خنده و عشق بوسم کرد و با نگاهی فاتحانه دست تو کیفش کرد.
– اگه گفتی چی واست خریدم!
من با خوشحالی از اینکه بالاخره یک بار هم که شده بدون هیچ تیکه و یادآوری خودش عقلش رسیده کادویی برام بخره گفتم نمی دونم…
– حدس بزن(هنوز دستش تو کیفش بود. گل نمی تونست باشه…)
من با نیش باز: طلا؟
– نه…(حتی لبخندش نپژمرد.. یعنی کادوش بهتر از طلاست؟)
– اون انگشتر الماسه؟
– نه…
– سرویس نقره.
– نه…
– عطر
-نه
-ادوکلن
– نه بابا…
– یه تاپ خوشگل…
– نه (و خنده ای بلند)
– بگودیگه بدجنس… دلم آب شد…
در حالیکه با دهنش آهنگ دادارادام می خوند با ژستی مارلون براندو وار( یا اگه خیلی نخوام اغراق کنم ,حامد بهداد وار) چیزی از کیفش درآورد…
باورم نشد, یک قوطی بنفش نرم کننده موی گلرنگ بود.
– یعنی چی؟ مسخره کردی؟
هنوز در عالم هپروت و خوشحال و پر از اعتماد به نفس بود: نه عزیزم, اون روز داشتی تلفنی به دوستت می گفتی شونه کردن موهات سخته شنیدم, امروز تو تعاونی اداره اینو دیدم و برات خریدم. گفتم برات بخرم خوشحالت کنم.
با خنده گفتم- آخه آدم عاقل تو از اول ازدواج که هر روز می ری حموم دوش می گیری, تا به حال چشمت به اون همه کاندیشنر مو که تو قفسه بندی هست نخورده بود؟
بردمش حموم و انواع و اقسام نرم کننده مو از هر مارکی رو نشونش دادم, حتی عین همون که خریده بود و من ازش استفاده نمی کردم تو قفسه بود.
– حالا نزن تو ذوقم دیگه…
– باشه بابا … مرسی:)

—————
درسته که به قول هوشنگ ابتهاج عزیز:
هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست
هر چیز رنگ آتش و خون دارد این زمان…
اما من واقعا دیگه بریدم, نمی تونم از مرگ عزیت الله سحابی, هاله و بعدش هدی صابر بنویسم. اشک اجازه نمی ده.
همه دارن یا کشته می شن یا دق مرگ می شن. شهادت نامه 64 زندانی سیاسی به عنوان اعتراض به اهمال در معالجه هدی صابر رو که خوندم تا آخر نامه جلوی خودمو گرفتم اما به اسامی که رسیدم دیگه نتونستم جلوی اشک ریختنمو بگیرم. چرا باید بهترین و شجاعترین فرزندان کشورمون زندانی باشن؟
مدام لحظه مرگ ندا جلو چشممه.
چهره پروین فهیمی جلوی زندان اوین وقتی از بقیه زندانی ها سراغ سهرابشو می گرفت و نگران از دست دادن روز کنکور بود…

هر چیز رنگ آتش و خون ندارد این زمان؟

عشقانه های من و سی با – 2

بچه ها خواب بودن و من و سی با هرکدوم مشغول کاری بودیم. من تو آشپزخونه مشغول آشپزی و سی با رفته بود ریششو بزنه. تقدیر بر این قرار گرفت که هر دو هم زمان از مَقُرمون بیرون بیاییم. وسط هال به یک متری هم که رسیدیم سی با یهو با عشق تموم آغوششو باز کرد که یعنی بپر بغلم. منم با دیدن بازوهای ستبرش شل شدم, تصمیم گرفتم با تموم قوا این کارو کنم. چشامو بستم و درست در حالی که استارت زده بودم برای انداختن خودم در بغل سیبا, یهو صدای زنگ در و بعدش جاخالی سیبا و بعد با کله خوردن زمین اینجانب. و بقیه شو هم خودتون حدس بزنید..
.
.
بعد از هدیه روز مرد, هدیه روز تولد سیبا هم صرف امور خیریه خواهد شد…

بالاترین

عاشقانه ها-1

هوس کردیم بریم جاده چالوس. رفتنی خط ما تقریبا روون بود و خطی که از چالوس به سمت تهران میومد تقریبا قفل بود. ملت می گفتن این تنبیه کساییه که راه مرقد امام رو برعکس اومدن. همه پیاده شده بودن, یکی کنار جاده جیش می کرد, یکی بدنشو کش میداد تا خستگیش در ره. چند ماشین فامیل ضبط بلند کرده بودن می رقصیدن, یه عده حرف سیاسی از خودشون در می کردن و خیلی هاشون جلوی مارو می گرفتن که اون پایین چه خبره که ماشین ها حرکت نمی کنن. تصادفی چیزی؟ ما می گفتیم نه. پلیس ها الکی به بعضی ماشین ها گیر می دن و ماشینهاشونو می گردن…
ترس از برگشتن در این ترافیک وحشتناک داشت منو می کشت و سی با هی تو جاده پیچ می زد و بالاتر می رفت.
– سی با جان قربون قدت, موقع برگشتن خودمون هم میشیم جزئی از این ملت گرفتار ها …
نزدیکی های سد سی با هم در اثر غرغر من یواش یواش ترسید. تصمیم گرفتیم بریم تو یه رستوران بغل رودخونه یه دیزی و پشتبندش چایی بخوریم شاید گره کور ترافیک باز بشه.
شب بود, آسمون ستاره بارون, هوا خنک , آب رودخونه کرج پرآب و خروشان, نورهای رنگی رستوران کنار رودخونه تو آب منظره جالبی رو به وجود آورده بودن. من و سی با دست روی شونه ی هم رو یه تخت تمیز نشسته بودیم و به آب خیره شده بودیم. موسیقی دلنوازی پخش می شد.
سی با منو بیشتر بغل کرد و خواست چیزی بگه. گفتم چه کلمه عاشقونه ای الان می گه؟ و از حدس هایی که می زدم قند تودلم آب می شد.
.
.
.
گفت:
زیتون جان فکر می کنی الان چند مترمکعب در ثانیه آب داره از جلوی ما رد می شه؟

بدین وسیله اعلام می دارم که کادوی روز مرد صرف امور خیریه خواهد شد.

بالاترین

در کجای دنیا اینطور دخترِ پدر مرده رو می زنن؟

1-هر وقت میام چیزی در وبلاگم بنویسم یه خبر بد داغونم می کنه. روحیه مو می ریزه به هم و دستم برای تایپ خشک می شه. میگم قرار بود چیزی بنویسم که دیگرانو بخندونه. ببینن تو موقعیت های سخت هم میشه امیدوار بود و خندید. اما …
کشته شدن هاله سحابی هزار بار فجیع تر از مرگ پدر مبارزش عزت الله سحابی بود.
نمی دونم اعضای این حکومت پیش خودش چی فکرمی کنن؟ تاکی می تونن به این دیکتاتوری وحشی خودشون ادامه بدن…
واقعا شوکه شدم. فکر می کنید این خبرو چه جوری شنیدم .از صبح بیرون بودم. کارای اداری و بانک و خرید و… صبحش وقتی تو کانال های ماهواره ای می چرخیدم به صورت زیرنویس خونده بودم که وزارت اطلاعات به خانواده سحابی دستور داده مراسم تشییع جنازه رو بندازن ساعت 7 . پیش خودم گفتم ای چه ظلمیه برای خانواده ی مردی که یک عمر مبارزه کرده و هرگز از حرفش پایین نیومده. سحابی خیلی راحت می تونست مثل خیلی ها بره خارج و راحت زندگی کنه. (نه البته خیلی راحت, مبارزه از راه دور ) اما موند و حرفشو زد و کلی هزینه داد.
ساعت 5 بعداز ظهر خسته و گرسنه رفتم مرغ فروشی, دادم دوتا برام تیکه کنه تا برم خونه برای خودم چیزی درست کنم.
مرغ فروش شرق و آرمان می خونه و هر وقت میرم تا وقتی کارشو بکنه با هم گپ می زنیم. گفتم نمی دونم از کی روغن شده دوبرابر؟ بطری یک لیتری که دوهفته پیش خریدم هزار و هشتصد تومن امروز خریدم سه هزار و ششصد. گفت کاش فقط گرونی اذیتمون می کرد. نگاش رفت به سمت عکس سحابی روی صفحه اول آرمان. گفتم آره واقعا حیف همچین مردی.
گفت و حیف همچون زنی. گفتم کدوم زن؟ چی شده؟
گفت برای ناهار رفته بودم خونه. پسرم پای اینترنت بود گفت که هاله دختر سحابی تو مراسم ختم پدرش به دست لباس شخصی ها کشته شده شده.
با چه حالی برگشتم خونه.

نه که ندونم توی مراسم دفن و ختم عزت الله سحابی لباس شخصی ها حتما می ریزن. اما باورم نمیشد اینطور با شقاوت. واینطور گستاخ که دختر پدرمرده رو بزنن.

2- روایت یک زندانی سیاسی از اکبر امینی که ۲۵ بهمن از جرثقیل بالا رفت
انگیزه اکبر برای بالا رفتن از جرثقیل چه بود؟

3- شنیده شد که هاشم صباغیان در پی حمله قلبی در مراسم تشییع جنازه دوست و همرزمش عزت الله سحابی فوت کرده اما بعد تکذیب شد.

4- چه باید کرد؟

لینک در بالاترین