اوضاع مملکت

1- داستان اختلاس 3000ميليارد توماني به زبان ساده/ نیما نامداری (ساز مخالف)

2- یادداشتی در ارتفاع 30 هزار پایی/ دکتر مهدی خزعلی

3- نهال سحابی، از دوستان بهنام گنجی و کوهیار گودرزی پس از اقدام به خودکشی، درگذشت
وبلاگ نهال بوی مرگ و ناامیدی می‌داد… کاش دوستاش زودتر می‌فهمیدن…

4- دور دور حاجی شومبول طلایی‌هاست…

5- فرار مدیرعامل بانک ملی به کانادا

6- همراهی عروس و داماد و نوه احمدی نژاد در سفر کاری به آمریکا
.

Advertisements

چایی اکبرآقا

تعریف می‌کرد:
«من و اکبر آقا به فاصله چند ماه در سازمان … مشغول به کار شدیم. من به عنوان منشی گروه، و اکبر آقا در سمت آبدارچی. اون‌موقعا من یه دخترسوسول و وسواسی بودم و اصلا نمی‌تونستم از دست کسی که از تمیزیش مطمئن نبودم غذایی چایی چیزی بگیرم بخورم. حتی تو خونه چایی که مامانم برام می‌ریخت تا قبلش نمی‌رفتم آشپزخونه لیوانو جلوی نور نگیرم تا نکنه یه وقت لکه‌ای چیزی داشته باشه و از تمیزی قوری و کتری و مطمئن نمی‌شدم لب نمیزدم.
مسلمه چایی اکبرآقای صفر کیلومتر رو هم که استکان چاییش پر از لک و پیس بود و تازه تو راه یه عالمه‌ش تو سینی می ریخت نمی‌تونستم بخورم. روم نمی‌شد بهش بگم چرا.
اما او هرگز تسلیم نشد. هر روز سر ساعت با یه دلخوری استکان چایی رو روی میزم می‌گذاشت و یه ساعت بعد در حالیکه نگاه شماتت‌باری بهم می‌انداخت و من از خجالت سرم پایین بود، همونطور دست نزده برمی‌داشت می‌برد. آقایون همکار انگار هیچ براشون مهم نبود از زیادیِ جرمِ چایی رنگ استکان قهوه‌ای شده باشه. فرت و فرت چایی می‌خواستن و این گناهمو در نظر اکبرآقا بیشتر می‌کرد.
چندسال گذشت. من تحصیلاتمو حین خدمت تکمیل کردم و یواش یواش شدم مدیر گروه. اما شغل اکبرآقا همان آبدارچی موند.
در این سالها ماجراهایی پیش اومد که حسن نیست من بهش ثابت شد. بارها وقتی حق با او بود محکم پشتش وایسادم و حتی یکبار از اخراجش جلوگیری کردم. او هم برای تلافی سعی کرد از زیر زبونم بکشه که چرا اونجا چایی نمی‌خورم.
شاید ده سال از شروع کارم گذشته بود که بر خجالتم غلبه کردم و رفتم آشپزخونه. اکبرآقا رو فرستادم یه بطری وایتکس و یه تشت بزرگ پلاستیکی بخره و تموم استکانا و قوری و نعلبکی‌ها رو توش خوابوندیم. یادش دادم که وقتی استکانای خالی شده رو از جلوی همکارا جمع می‌کنه، آب کشیدن خالی کافی نیست و حتما باید با اسکاچ آغشته به مایع ظرفشویی اونارو بشوره و با یه دستمال تمیز درست خشکشون کنه.
از اون موقع به بعد من هم به جمع چایی خورای حرفه‌ای اداره اضافه شدم. البته هنوز قبل از خوردنش استکانو بالا می‌گرفتم و اغلب از دیدن لبه تمیز و بدون اثری از چربی لب همکاران لذت می‌بردم.
گذشت و گذشت و گذشت. من داشتم بازنشسته می‌شدم و اکبر آقا که از زمان بازنشستگیش گذشته بود هنوز به میل خودش اونجا مونده بود. من به مدد رنگ مو و لوازم آرایش مختلف و رژیم غذایی هنوز در پنجاه سالگی جوون به نظر میرسیدم و بنده خدا اکبر آقا در 55 سالگی تمام موهاش سفید شده بود و بعد از یه بیماری سخت لثه تموم دندوناشو از دست داده بود و گوشش سنگین شده بود. پشتش هم کمی قوز برداشته بود.
روزای آخر بود که تصمیم گرفتم یه روز به همه همکارا شیرینی بدم. گفتم به جای تلفن زدن، خودم شخصا برم دم آبدارخونه به اکبر آقا بگم یه شیرینی‌تر خیلی خوب بخره و به اندازه پرسنل چایی بریزه.
از همون لای در آبدارخونه دیدم که اکبرآقا در حال آواز خوندن داره یه چیزی رو داره سخت می‌شوره به طوری که شونه‌هاش بالا پایین می‌پرید و صدای خوندنش بریده بریده می‌شد. گفتم بذارم بنده خدا کار و آوازش تموم شه و بعد خودمو نشونش بدم.
چیزی که بعد شستن سخت با اسکاچ و سیم ظرفشویی دیدم آب کشید و گذاشت تو آبچکون برق از چشمم پروند! دندون مصنوعیش بود. بعد خیلی شیک با همون اسکاچ و بقیه‌ی همون آواز، لکه‌هایی که روی زمین آبدارخونه زیر کفشش بود پاک کرد و اسکاچی هم به کفشش کشید و بعد قوری رو ریخت توی سبد تفاله‌گیر و با همون اسکاچ شروع به شستن قوری کرد.
شما فکر کنید حال منو…
آیا دیگه می‌تونستم به چایی لب بزنم.»

لینک در بالاترین

به کجا رسیده‌ایم… دیدن اعدام به صرف صبحانه

«ف» دختر 26 ساله زیبارو و ظریفیه که باشگاه بدنسازی داره.
چند وقت قبل دیده بودمش که از مرگ روح‌الله داداشی فوق‌العاده ناراحت بود. عکس بزرگش رو در تمام این مدتی که به قتل رسیده بود زده بود پشت ماشینش. «ف»چند بار در مراسمی که ورزشکاران کرجی در تالار نژادفلاحی جایی جمع می‌شدن داداشی رو از نزدیک دیده بود. می‌گفت همیشه چند میلیون تومانی به خیریه‌ها کمک میکرد. خیلی دوستش داشت.
ایندفعه داشت با خوشحالی از جون دادن قاتل روح‌الله داداشی تعریف می‌کرد. می‌گفت از سه صبح، چهار تا ماشین پر از دوستان رفتیم به محل اعدام. به شاگردام هم گفته بودم حتما باید بیان.
زیرانداز و فلاسک چایی و صبحانه هم برده بودیم. پرسیدم حالت بد نشد. تونستی چیزی بخوری؟ در حالیکه چشاش از خوشحالی برق می‌زد و گفت خیلی هم حالم خوب بود. صبحانه هم دوبرابر همیشه خوردم. البته اعدام براش کم بود دلم می‌خواست قبلش کلی شکنجه‌ش می‌ کردن!
فکر کردم در این 33 سال به کجا رسیده‌ایم…

راستی، شد 33 ساااااااال؟!

بالاترین

میان محمود ما تا محمود اونا

تفاوت را احساس کنید! وقتی محمود احمدی نژاد در سازمان ملل سخنرانی می‌کرد همه صندلی‌های سالن خالی شدن ومردم ایران از خجالت تو خونه مونده بودن. اما موقع سخنرانی محمود عباس(رئیس تشکیلات خودگردان فلسطین) همه بلند شدن کف زدن و مردم کشورش از خوشحالی تو خیابونا جشن گرفته بودن.

نوشته شده در Uncategorized. Leave a Comment »

پیامک از آن دیار….

1- پارسال پیرارسال که یهو نصف شب از طرف ستاد برگزاری نماز جمعه پیامک(اس ام اس) میومد که فردا حتما تو نماز جمعه شرکت کن, بند دلمون پاره می شد نکنه شناسایی شدیم.
بعد که وزارت اطلاعات به هر مناسبتی وفت و بی وقت پیامک می داد. یواش یواش برامون عادی شد که ما اینقدر مهمیم اطلاعاتت اینقدر هزینه می کنه و برای تک تک مردم پیامک می فرسته و وظایفمونو در قبال جمهوری اسلامی گوشزد می کنه.
اما امروز صبح از طرف خود خود مقام معظم رهبری(باورکنید خودش اینطور امضا کرده بود) برای من پیامک اومد. ناگهان احساس نداری شدیدی باهاش کردم خواستم جواب بدم مرسی گوگولی من.و یه اسمایلی بوس هم ضمیمه ش کنم.
ولی قضیه به همین جا ختم نشد….
امروز عصر می دونید کی برام پیامک فرستاد؟ نمی تونید حدس بزنید؟… امام خمینی شخصا برام پیامک داد. متنش این بود:
روز نماز و جهاد- نماز جمعه سنگر است. و زیرش امضا شده بود امام خمینی.
درسته جمله اول فعل نداره و کلا جمله خوبی نیست. اما شما چه انتظاری دارید؟ بعد از بیست و دوسه سال اون زیر اکسیژنی باقی میمونه برای فکر کردن؟

آقایان، باور کنید شما به جز آلت چیز دیگری هم هستید!

دوستی آماری آورده بود که مردان ایرانی در سال گذشته(89) تعداد سه میلیون و هشتصد هزار عدد لارجر باکس خریدن. حالا بگذریم چه محصولات دیگری برای بزرگ کردن آلت آقایان وجود دارد. از اکسایت من گرفته تا کاندوم‌های بزرگ کننده و داروهایی مثل ویاگرا و …
هر وقت میآیی فیلمی در یکی از کانال‌های ماهواره‌ای ببینی در تمام طول فیلم مرتب ابزار و آلات و اداوت(!) بزرگ کننده آلت آقایان به صورت زیرنویس توی چشمته.
عمل‌های زیبایی بینی و گونه و سینه و شکم و ابرو و خانم‌ها بماند که در ایران از دیگر کشورهای دیگه پیشی گرفته.
یاد این جمله از دکتر دراوزیو وارلا برزیلی ، برنده جایزه نوبل پزشکی افتادم که گفته بود:
«در دنیای کنونی سرمایه‌گذاری برای داروهای مخصوص قدرت جنسی مردان و سیلیکون برای سینه زنان پنج برابرسرمایه‌گذاری برای درمان آلزایمر است. تا چند سال دیگر با پیرزنانی با سینه‌های بزرگ و پیرمردانی با آلت مردانه سفت روبرو خواهیم شد که هیچکدام از آنها بیاد ندارند که از آنها چه استفاده‌ای بکنند

عاشقانه های من و سیبا- 4

زنگ زده می گه: عزیزم, یه وقت خرید نکنی دست دردت بدتر می شه. تاحالا تو زحمت می کشیدی یه مدت هم نوبت منه. من جدا ناراحت شدم دیشب از درد خوابت نبرد.
– مرسی, اما آخه, تو نمی دونی چی رو از کجا بخری. خودم یه کاریش می کنم.
– خوب خودت بگو چی رو از کجا بخرم. تعارف نکن دیگه. دکتر گفت نباید بار سنگین بلند کنی…
-باشه… پس بنویس…
– نوشتن نمیخواد, به هوش و حواس من شک داری؟
– نه خوب… ببین سیبا جان من آلو زرد و خیار و گوجه فرنگی و کاهو خریدم ها. تو سیب و هلو و گلابی بخر.مواظب باش بهت له شده یا کال نندازن. دو تا مرغ حدود 1800 گرمی هم از فلان مغازه بخر بده ریز کبابی خورد کنن.
– چشم! دیگه کاری نداری؟
– قطع نکن, یادت موند چی باید بخری و چی من خریدم؟ آخه خیلی بیشتر از نیاز خیار و گوجه و آلوزرد و کاهوخریدم. مرغ هم یادت باشه حتما کبابی باشه.
– ای بابا, گوجه و خیار و آلو داریم, سیب و انگور و دیگه چی؟ کاهو؟…
– نه عزیزم, کاهو داریم. سیب و هلو و گلابی بخر. انگور هم خواستی بخر. گوجه و خیار و آلو زرد و کاهو نخر. مرغ هم ریز کبابی. جان من یه جایی بنویس.
– عزیز دلم, یادم موند. فکر کردی من خنگم؟ گفتی مرغا کبابی باشن دیگه؟
– آره, آره.


صدای زنگ. نایلونهای زیاد در دست و باز کردن در با باسن و..
– ئه اومدی. دستت درد نکنه. یه مقداریشو بده دست من.
– نه عزیزم, تو دست نزن. همه شو خودم میارم تا آشپزخونه.


– ای بابا, این نایلونه که پر از کاهوئه… گفتم کاهو یه عالمه خریدم. (با تأسف) این یکی هم که آلو زرده… من سه کیلو خریده بودم. ای وای…. اینا هم که گوجه و خیاره!! من اینا رو کجا بذارم؟ خراب می شه.
– خوب خودت گفته بودی!
– من گفتم اینا رو نخر!
– خوب من چه می دونم, هی می گی آدم قاطی می کنه.
– مرغ که الحمدالله خریدی؟
با افتخار و سربلندی: بعله! نایلونشو نشون می ده> ایناهاش…
– وای… اینا بوقلمونن یا مرغ؟ چرا اینقدر تیکه هاش درشتن… اَه…هر مرغو 4 تیکه کرده. اونم مرغای دو و نیم کیلو به بالا؟ من اینا رو نخواسته بودم! مگه نگفتم بنویس تا یادت نره.
با دلخوری: من چه می دونم بابا! اینقدر سمن(شایدم گفت صنم) دارم که یاسمن توش گُمه. فکرم همه ش تو مسائل مهمتره! مثل تو نیستم همه ش به چیزای پیش پا افتاده فکر کنم و…
– ….

نوشته شده در عاشقانه. 1 Comment »