کرج را «خدا» استان کرد!

گزارش لحظه به لحظه از ورود رئیس جمهورک محترم و مردمی به استان همیشه سرفراز کرج
در فیس بوک اینجانب

گزارش لحظه به لحظه از ورود رئیس جمهورک محترم به کرج: رادیو البرز داره با آب و تاب درمورد استقبال چند صد هزار نفری تو مسیر میگه اما شاهدان عینی می گن هیچکس نیست و هنوز حتی اتوبوسهاشون هم نرسیده.

ساعت ده و پنج دقیقه ماشین حامل رئیس جمهورک محبوب و مردمی وارد کرج شد و در انبوه میلیونی مردم گم شده. به یابنده جوائز ارزنده ای تعلق می گیرد. یه هلی کوپتر مجهز به تلسکوپ مشغول پیدا کرن ایشون می باشد و گل روی مردم می ریزند.

عوامل سیا و موساد در صددند که احمدی نژاد رو در کرج بدزدند اما بسیجیان جان بر کف به صورت جالبی توطئها رو در نطفه خفه می کنند. آنها به صورت کاملا خود جوش از گوشه گوشه ایران عزیزمان برای محافظت از رئیس جمهورکمون به کرج آمده اند.

از شلوغی مسیر چه بگویم که به گفته رادیو هنوز 5 دقیقه نشده رئیس جمهور به محل سخنرانی رسید. فکر کنم احمدی نژاد بال درآورد وگرنه فرار از میلیونها جمعیتی که تو رادیو می گفتن با اون خیابونی که انتخاب کردن حداقل چند ساعت باید طول می کشید. معجزات الهی مرتب در حال رخ دادن است! ما کرجی ها چقدر خوشبختیم. همه چیز آرومه

احمدی نژاد یک ربع داشت از طرف خدا به مردم استان البرز پیغام می داد کسی جیکش در نیومد همینکه از بودجه ای که از سال نود به کرج تعلق می گیره یهو سوت و کف مردم بلند شد.

احمدی نژاد با وقار و آرامش تمام معضلات کشور رو در کرج حل کرد.
————–
بمیرم برای این زن که از فرط استیصال چه می کنه( (گاهی فکر می کنم آینده خیلی از ماست
+18 خود زنی با یک تکه شیشه
از بی عرضگی پلیس ایران چی بگم دقیقا بین اونا و هویج هیچ فرقی نیست. معلوم نیست برای چه کاری حقوق میگیرن.
فقط خدا پدر اون خانومو بیامرزه که نشست پای درددلش و کمی آرومش کرد.

Advertisements

آن مرد هفته پیش از ترس به کرج نیامد

آن مرد سپاه دارد

آن مرد بسیج دارد

آن مرد تفنگ دارد

آن مرد باتون دارد

آن مرد زندان دارد

طبق بعضی روایات, آن مرد کاپشن دارد

آن مرد جوراب دارد.

آن مرد رو دارد
آن مرد بو دارد

آن مرد هاله دارد

آن مرد کرامات دارد

آن مرد نیامد

آن مرد هفته پیش از ترس به کرج نیامد

آن مرد متاسفانه فردا باز هم می خواهد بیاید…

شما فکر کنید برای 30 آذر برای اومدن «آن مرد» یعنی احمدی نژاد چقدر -به قول بعضیا- تمهیدات چیدن. فقط چندین میلیارد تومن خرج پلاکاردها شد. برای هر کدوممون چند اس ام اس اومد که حتما برید استقبال. اونوقت این آقا شب پیشش به این فکر افتاد که با هدفمند سازی یارانه ها تازه ر..ده به اقتصاد مملکت و سفره مردم و ممکنه مردم بهش اعتراش کنن. پاره کردن و سوزوندن بیشتر پلاکاردها اصلا ربطی به تصمیم ایشون نداشته.

حالا در ازای هر پلاکارد خوش آمد گویی, یک چهره مشکوک بیسیم به دست(یا به جیب) نزدیکیاش می پلکه. تمام دانش آموزان تهدید شدن که مبادا از مراسم استقبال کیک و ساندیسشونو بذارن جیبشون و در برن.

شنیدم دستور دادن به بچه ها لباس مخصوصی(شبیه پرچم ایران سرخ و سفید و سبز) بدن بپوشن که اگه فرار کنن شناسایی بشن.

به راننده اتوبوس می گم این چیه زدی به اتوبوست؟ می گه چکار کنم آبجی, اگه نمی زدیم اجازه خارج شدن از پارکینگ رو بهمون نمی دادن. می گم خوب یه گوشه وایسا بکنش. میگه بهمون گفتن سطح شهر بسیجی ها شماره اتوبوس هایی که پلاکارد ندارن برمیدارن و نونمون آجر می شه. این خودش می دونه کسی تو کرج دوستش نداره و هفته پیشم به همین خاطر سفرشو لغو کرد.

تاکسی دارها هم همه چیزهای مشابهی می گفتن.

. – بی انصاف ها نیومدن که فقط تاریخ پلاکاردهای هفته پیش رو که خیلی هم بزرگ بودن عوض کنن و همه رو جمع کردن و خرج دوباره کردن. تموم این خرجا داره از جیب ما میره.

– بچه ها داشتن برنامه می ریختن که سه شنبه 7 دی دسته جمعی(حدود 50 نفر) برن پارک تنیس. یکی گفت چه روزی هم دارین برنامه می ریزین. اونم کجا درست نزدیک جایی که احمدی نژاد می خواد سخنرانی کنه. پاسدارا فکر میکنن داریم تظاهرات می کنیم همه مونو می زنن یا میگیرن.

– زن داشت خودش را می کشت.

میگفت خدا بعد از ده سال این پسر رو به من داده با هزار سختی بزرگش کردم و حالا مجبورش کردن فردا بره برای استقبال احمدی نژاد. میگم از چی می ترسی, خوب نره یا اگه رفت وسطاش فرار کنه. می گه مدیر سر صف گفته اگه نره تمره هاش صفر می شه و موقع برگشتن هم حاضر غایب می کنن مبادا مثل دفعه پیش فرار کنن. می گم نگران نباش بعدا که بزرگ شد براش توضیح می دی که اجباری بوده. می گه لکه ی ننگش یه طرف اما ترس من از بمب گذاریه. می گم یعنی کی بمب بذاره؟ می گه آخه مردم همه ازش متنفرن می ترسم یکی بمب بذاره احمدی نژاد به درک, پسر من یه وقت آسیب نبینه. و اشک تو چشاش حلقه می زنه. میگم نه بابا ناراحت نباش, مردم ایران صلح طلبن و از راههای خشونت آمیز نمی خوان به اهدافشون برسن. برای همین هم انگ انقلاب مخملین می زنن به آدمهای مبارز. نترس, از مخمل نرمتر چی می خوای. ضمن گریه می خنده میگه توروخدا خیالم راحت باشه؟

پی نوشت
آفتاب آمد دلیل آفتاب

امتحان های مدارس کرج لغو و دانش آموزان موظف به حضور در مراسم استقبال از احمدی نژاد شدند

آی آدمها…

آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید
یک نفر اینجا دارد می سپارد جان

برای نجاتش تلاش کنیم.
قرار است فردا حبیب الله لطیفی را اعدام کنند

پی نوشت
خوشبختانه حکم اجرا نشده اما
اعضای خانواده حبیب الله لطیفی، شماری از فعالان مدنی در شهر سنندج از سوی نیروهای امنیتی بازداشت شدەاند

شب یلدای شما مبارک… زلزله کرمان را کجای دلمان بگذاریم؟

1- شنیدن خبر زلزله شش و خورده ای ریشتری کرمان(بعضیها می گن شش و نیم و بعضیا میگن شش و سه دهم) کام همه مونو تلخ کرد. امشب یاد شش دی هفت سال پیش – زلزله بم -افتادم. اون طرفا خونه ها بیشتر گلیه. تنها خوبیش اینه که خیلیا هنوز خواب نبودن و شاید مثل زلزله رودبار خیلی ها مشغول دیدن برنامه ورزشی تلویزیون(اون سال جام جهانی فوتبال و امسال برنامه نود فردوسی پور) بودن و شاید خیلیا تونسته باشن بپرن بیرون.
این تلویزیون لعنتی ایران هم فقط دوسه کانالش اوائلش خبرو داد و تو دلمونو خالی کرد و بعدش خیلی راحت شروع کرد برنامه های معمولی پخش کردن. نمی گن آخه تو این عصر ارتباطات دیگه هر دهکوره ای یه دوربین پیدا می شه. چطور موقع سفرهای استانی رئیس جمهور تا توی چادر عشایر بالای کوه هم دوربین می ره؟
امیدوارم کسی کشته نشده باشه.

2- دیروز که رفته بود میوه بخرم. به خاطر نزدیک شدن به شب یلدا صف بسته بودیم. آقای پشت سری بهم گفت امسال شب یلدا نداریم. وضع آجیل فروشا حتما کساد می شه. گفتم برای چی؟ گفت مگه نمیدونی هفتم امام حسینه! گفتم هفتمش که همون سال اول بود حالا هزار و چهارصدسال گذشته سوم و هفتم نداریم. فقط سالگرد داریم که تموم شد. اخمی کرد و گفت. شما مطمئن باش هیچکس شیرینی و آجیل نمی خره. میوه شاید. اما آجیل هرگز. دیدم بحث فایده نداره ولش کردم. نوبت که به من رسید میوه فروش داد زد این آجیلا دم صندوق مال کیه؟ نبرنش . با ترس و لرز پشت سرمو نگاه کردم. آقاهه آنچنان اخمی رو پیشونیش بود که روم نشد بگم مال منه. گذاشته بودم پایین صندوق که بعد که میوه خریدم با هم ببرم.
اما بالاخره دید. به …
اگه امشب صف جلوی آجیل فروشا رو ببینه کله ش سوت می کشه.

3- شما نمی دونید مسئولین دولتی برای اومدن احمدی نژاد چه جوری دارن خودشونو پاره پوره می کنن. می ترسن مثل اوندفعه که احمدی نژاد اومد کرج هیچکس نره به استقبالش. صبح تا شب دارن تو رادیو تبلیغ می کنن که توروخدا برین استقبال. مگه مامان بزرگامون بهمون یاد ندادن که وقتی مهمون میاد بریم به استقبالش و خوش آمد بگیم و… سه چهار روزه هم رادیو البرز کرج یه برنامه گذاشته که مردم زنگ بزنن و خواسته هاشونو تو رادیو بگن. خیلی خنده داره. یکی زنگ می زنه برای دخترش شوهر می خواد و یکی زن میخواد, یکی خونه می خواد, یکی کار می خواد, یکی سر کوچه ش باغچه می خواد, یکی جهیزیه می خواد, یکی زنگ زده می گه شوهرش شش نفرو کشته و دو نفرو زخمی کرده. پول دیه دو نفرشونو دادن بقیه شو احمدی نژاد بده. هیچکس هم اسم و آدرسی نمی ده. نمی دونم احمدی نژاد چه جوری این همه وقت می شینه رادیو گوش کنه و به یکی یکی درددل ها برسه. بگو آخه جوون, خود احمدی نژاد باعث بیکاریته. دختر جان دلیل ازدواج نکردنت خودشونن که اجازه نمی دن در اجتماع و دانشگاه دختر و پسر با هم آشنا بشن. همه جا رو زنونه مردونه کردن و…
یه هفته ست ادارات درست کار نمی کنن که چی؟ دارن برنامه ریزی می کنن که همه رو ببرن سر سخنرانی آقا, مدارس هم همینطور.
تو خیابونا هم که بگرد بگرده که چی؟ مبادا یکی بخواد نظر سویی به آقا داشته باشه.

4- این خانم همسایه ما چند روز پیش منو دیده, می گه می خوام سه شنبه که احمدی نژاد اومد کرج راجع به مشکلاتم بهش بگم بلکه گره کارمونو باز کنه. طفلک تموم پس انداز زندگیشونو دادن از یکی از کارمندای اداره برق یه تیکه زمین 220 متری فاز 5 بلوک 5 هشتگرد خریدن. بعد از سه سال معلوم شده زمین دزدیه و تازه همین زمین که صاحبش یکی دیگه بوده نه تعاونی, فقط 15 هزار قواره ست ولی مسئولین تعاونی به 30 هزار نفر فروخته نش.
گفتم اگه احمدی نژاد بلد بود مشکلات مردمو حل کنه که الان این وضع نبود. گفت حالا زنگ می زنم به رادیو کرج. گفتم میل خودته. دیروز ظهر منو تو راه پله دیده می گه خاک برسرشون. گفتم چرا, چی شد؟ زنگ زدی؟ گفت کسی که گوشی رو برداشت گفت چرا عین طلبکارا حرف می زنی, یه بار دیگه ضبط می کنیم به شرطی که یک, اولش بگی اومدن رئیس جمهور ِ محبوب ,مردمی و بسیجی رو به شهرمون کرج تبریک می گم و یه کمی قربون صدقه ش بری, دوم با لحن التماس آمیز حرف بزنی. گفتم می رم تمرین کنم بعد زنگ می زنم. اما غلط کرده. بهش رأی دادیم که برامون کار کنه, نه اینکه بگیریم تو سرمون و حلوا حلواش کنیم و با التماس چیزی ازش بخواهیم.
امروز صبح برای کنجکاوی رادیو کرجو گرفتم. راست می گفت. همه بدون استثنا اول می گفتن» اومدن رئیس جمهور محبوب! مردمی! و بسیجی رو خیر مقدم (یا تبریک) عرض می کنیم «و بعد با تضرع می گفتن از رئیس جمهور خواهش میکنیم التماس می کنیم منت بر سرما بگذارن و فلان کار مارو راه بندازن.
بابا این طرف موظفه به مردم خدمت کنه نه برعکس.

5- آقا, این یارانه ها به حساب ما با 4 سر عائله واریز نشده(واقعا نشده).
از رئیس جمهو محبوب, مردمی و بسیجی خواهشمندیم, منت بر سر ما بگذارن و…
(غلط کرده)

6- فریبرز رئیس دانا که داشت تو ماهواره از برداشتن یارانه ها انتقاد می کرد بلند گفتم چه عجب اینو نگرفتن هنوز, آخه به نظرم آدم خیلی شجاع و جسوریه و شاید تنها کسی تو ایران باشه که خیلی راحت می گه من ماتریالیستم و از برچسب الحاد نمی ترسه.
همینکه تو اینترنت خوندم که همون شب ساعت یک نصفه شب ریختن خونه ش و گرفتنش گفتم ای داد و بیداد من چشمش کردم

7- از چشم زدن گفتم.
تو سونای بخار نشسته بودم. خیلی شلوغ بود, فکر کنم به غیر از من بیست و سه چهار نفر دیگه بودن. یه گروه پنج نفری داشتن سر اینکه کدوم آرایشگر در کرج دستش خوبه کدوم بد حرف می زدن. هی حرف زدن هی کشش دادن و هی سر بعضی آرایشگرها رو زیر آب کردن. وسط حرفاشون هم این و اون هی دخالت می کردن. توروخدا بگو کی دستش بده دیگه نریم پیشش, کی خوبه؟ و از این حرفا.
سرم دیگه داشت درد می گرفت. بدون اختیار بلند و خیلی جدی از اونی که بیشتر از بقیه رفته بود رو منبر پرسیدم:
– ببخشید می شه بگید دستش بده, یعنی چی؟
یه خورده جا خورد و گفت باور کن از وقتی رفتم پیش خانم … دیگه موهام رشد نکرده؟
گفتم مثلا شما تحصیلکرده ای! گفت آره به خدا, سال آخر رشته فلان. گفتم به به. رشته ت هم که علمیه و خودت می دونی پیاز مو به رشدش ادامه می ده . من زیاد اطلاعات ندارم اما شاید در اثر نرسیدن ویتامین یا در فصلهای بخصوص رشد مو کم شه. اما آرایشگر که نمی تونه جادو یا معجزه کنه.
یه خانم مسنی بهم براق شد و گفت حضرت فاطمه هم چشمو قبول داره. گفتم من به دین و مذهب کار ندارم. اما از اینکه این همه آدم بیست دقیقه ست وقتشونو گذاشتن رو اینکه کی چشمش شوره کی نیست دلم می سوزه. راستش من جرات ندارم دیگه به هیچ خانومی تو مهمونیا بگم چه خوشگل شدی یا لباست چه قشنگه یا بچه ت چه نازه. فردا عطسه کنید می گید فلانی چشمم زد. بس کنید توروخدا.(حسابی آب روغن قاطی کرده بودم و جواب هر کی رو که این مسائلو قبول داشت با کمی تندی دادم. البته راستش از مسئله دیگه ای هم ناراحت بودم و دق و دلیم رو سر اینا خالی کردم)
دختری خندید و حق رو به من داد. گفت مامان منم تا یکی ازم تعریف می کنه فرداش هر چیزی بشه, مثلا رنگ و روم سفید شه می گه فلانی چشمت زد.
هر کدوم یه همچی خاطراتی تعریف کردن.
قضیه رو بیجهت به احمدی نژاد ربط دادم و گفتم همینه که این مردک رئیس جمهورمونه. مسائله مهم مملکتی رو ول کردیم چسبیدیم به خرافات. اونام هر غلطی دلشون خواست می کنن. گفتم که قاطی کرده بودم. گرمای سونا هم زیاد شده بود و زدم بیرون و پریدم تو آب سرد. دلم کمی خنک شد…
شما هم توجه کردید تقریبا هر خونه ای می رید یکی از این چشم های آبی بابا قوری زدن دم درشون؟ حتی شما دوست عزیز

لینک در بالاترین

تاسوعا و عاشورای خود را چگونه گذراندید

1- وقت کمه و مجبورم تلگرافی بنویسم. اما اینطور نباشه که شما عادت کنید ها.

2- شب تاسوعا اونقدر خیابونا شلوغ بود که منو یاد شبای انتخابات انداخت. کلی مردم شیک و پیک و خانمهای آرایش کرده ریخته بودن تو خیابون. تعداد نیروهای انتظامی هم خیلی بیشتر از همیشه بود. دور تا دور میدونا و دو طرف خیابونا پر از پلیس با همه تجهیزات به علاوه ماشین های آتیش نشانی بود بود. انگار همین الان مردم می خوان انقلاب کنن. ترس تو چهره شون معلوم بود. بیشتر خیابونهای فرعی رو به سمت خیابون های اصلی پرتردد یا میدونهای اصلی شهر بخصوص میادینی که زمان انتخابات شلوغ بود با گذاشتن ماشینهای بزرگ بسته بودن. یه جا من رفتم جلو به آقا پلیسه که داشت با باتوم و بی سیم دیگران رو ارشاد می کرد برن خونه هاشون, گفتم آقا شب تاسوعایی چرا مردم رو می فرستی خونه شون؟ چرا راه مردم رو می بندی؟
با عصبانیت تموم لااله الی الله گویان گفت: منظورم به تو نیست ها, بدت نیاد, تو بچه داری, اینا هیچکدوم برای عزاداری نیومدن که. با شیطنت گفتم پس برای چی اومدن؟خیلی بلند گفت برای دختر بازی! پسربازی! همه جوون های که نگران صحبت من و پلیس رو گوش می کردن غش کردن خنده. گفتم جوونهای الان که پرورده خود جمهوری اسلامی ین. برای تفریح کجا رو دارن برن؟ هر جا برن شما نمی ذارید. با خشم گفت به ما چه؟ برین به رهبراتون بگید!

3- کوچه پس کوچه های عشق
امکان نداره شب تاسوعا بری بیرون و تو کوچه پس کوچه ها تعداد زیادی دختر و پسر در حالیکه عاشقانه دست همو گرفتن نبینی.
تو این شبای عزیز, نویسنده های عشقی می تونن کلی سوژه به دست بیارن. فهیمه رحیمی, بدو!

4- امسال خیلی خیلی کمتر از هر سال نذری دادن, حالا نمی دونم دلیلش اینه که قیمت گوشت و برنج و حبوبات و شکر و روغن گرون شده یا مردم به آرزوهاشون رسیدن و دیگه احتیاجی به نذر ندارن. یا دیگه اعتقادی به نذر ندارن یا زیر سبیلی رد می کنن.

5- مردم از کیوسک های دولتی بسیج خیلی کمتر از هر سال چایی می گرفتن. دیگه علنی به مردم التماس می کردن بیان چایی بگیرن.
عاشورا هم مثل تاسوعا شهر پر از نیروهای امنیتی بود. اما مثل شب تاسوعا جلوی چشم واینمیستادن و علنی با مردم درگیر نمی شدن. برای خودشون سینه هم می زدن. یه جا خانومی اومد بهشون خوراکی بده یکیشون گرفت فرمانده چنان با ترس و لرز اومد از دستش گرفت و پرتش کرد انگار که سمی باشه.

6- هر سال که می گذره تعداد کسایی که دسته تماشا می کنن خیلی بیشتر میشه از کسایی که سینه میزنن. بخصوص تعداد آقایون مسن خیلی کمتر شده .یه مشت بچه قرتی سوسول شیک و پیک می کنن و موقع زنجیر زدن بیشتر چششون دنبال دختر میگرده تا دسته!

7- نامه محمد نوری زاد به همسرش
امیدوارم نوری زاد و نسرین ستوده و بقیه زندانیان سیاسی که اعتصاب غذا کردن به اعتصاب غذاشون پایان بدن.
اینا که رحم ندارن.
همسر نوری زاد رو جلوی اوین گرفتن و البته بعد از مدتی آزادش کردن.

8- به خواسته دختر نوری زاد این پتیشن رو امضا کنیم. تعداد امضاها به ده هزار و هشتصد و هجده رسیده.

9- نمی ذارن تو درد خودمون بسوزیم. احمدی نژاد 30 آذر داره میاد کرج, شب یلدامونو خراب کنه.

10- حسن ختام برنامه امشب ما معرفی یه وبلاگ طرفدار رهبره که در پست آخرش از کرامات ایشون گفته. جوری که از حیرت انگشت به دهن می مونی.

دیشب از ماه خون می چکید…

1- اول از همه باید بگم که چقدر خوشحالم بالاخره حسین درخشان بعد از دوسال و دوماه اومد مرخصی و سالمه.
لابد یه عده باز می گن سالم بودن و خندیدنش دلیلیه بر اینکه با رژیم همکاری می کرده. این قدر بی انصاف نباشید. کسی که به خاطر داشتن عقیده ای و نوشتن وبلاگ زندانی می شه زندانی سیاسی به حساب میاد حالا عقیده ش هر چی میخواد باشه. منتظر می مونیم بگه تو این مدت چه بلایی سرش آوردن. یادتون باشه خیلی از زندانی های سیاسیِ حالا یه زمانی برای این حکومت کار می کردن مثل رضا ملک و نوری زاد و …

2- پارازیت برنامه بدی نیست, بخصوص برای کسایی که اصلا در جریان اخبار نیستن و نه روزنامه می خونن نه تو اینترنت میرن و نه اهل بالاترینن. تویی که در جریان اوضاعی حتما می تونی حدس بزنی برنامه این جمعه برنامه پارازیت درمورد چیه و حتی نفرات خوب, بد, زشت هفته رو هم کم و بیش می دونی کی ین. اما نحوه اجرای کامبیز حسینی -که حسینی وار و با انرژی تمام با زبان طنز
همین خبرهایی که از قبل می دونی میگه- اونقدر جذاب هست که بتونه در ساعت پخشش تموم اعضای خانواده رو اعم از پیر و جوون جلوی تلویزیون دور هم جمع کنه. من حتی دیدم بچه کوچیکا هم طرفدارشن.و کلی از رفتار بی خیالانه و جوان پسندانه سامان شاد می شن.
پارازیت در حد خودش چهره های خوبی هم دعوت می کنه و کامبیز حسینی سعی می کنه سوالای شجاعانه و غیر کلیشه ای بپرسه.
اما مصاحبه ها معمولا ایراداتی داره. مثلا با هوشنگ امیر احمدی خیلی گستاخانه حرف زد, وسط حرفاش می پرید و نمی ذاشت حرف بزنه. خیلی ها از این کارش دفاع کردن. اما به نظر من مصاحبه گر نباید برای بیننده تصمیم بگیره که مصاحبه شونده آدم خوبیه یا بد. بلکه نوع سوال ها باید طوری باشه که بیننده یا شنونده حقایقی که مورد نظر مصاحبه گرهست خودش در خلال صحبت ها متوجه بشه. نوع مصاحبه نباید طوری باشه که آدم دلش برای مصاحبه شونده بسوزه چون خواه ناخواه کفه ترازو به سمت او میره. ملت ایران هم می دونیم چقدر مظلوم پرورن.
در مصاحبه با مدیر سایت بالاترین کامبیز حسینی به جای سوال حرف تو دهن او می گذاشت. مثلا می پرسید( در واقع حکم می کرد) که شما که(!) از جایی پول نمیگیرید.
انتظار دارید مدیر سایت چه جوابی بده.
یکی از سوالهایی که ازش پرسید(من تو کامنتهای هفته قبلش خواسته بودم بپرسه. همه کامنتها رو نخوندم ممکنه کسای دیگه هم این سوالو داشتن)این بود که چرا با باندبازی در بالاترین برخورد نمی کنه. مدیر بالاترین جوابی تو این مایه ها داد( اونقدر سرعت اینترنتم پایینه که الان نه اسم مدیر بالاترین رو می تونم چک کنم و نه جوابش رو ) که در جوامع دموکرات این مسائل طبیعیه و حتی یک کلمه هم در تقبیح این کار نزد.

3- از وقتی از پارکینگ اومدم بیرون, همه ش داشتم باصدای بلند با مرضیه می خوندم :
«مي، زده شب، چو ز ميکده باز آيم/بر سر کوي تو من، به نياز آيم/دلداده ي رهگذرم، از خود نبود خبرم، اي فتنه گرم/شبها سر کوي تو، آشفته چو موي تو/مي آيم، تا جـويم، خانه به خانه، مـگر از تو نـشانه»
خیابون خلوت بود و من حسابی تو حال و صدامو انداخته بودم پسِ سرم.
سر یه چراغ قرمز یه پراید اومد بغلم وایساد و یهو صدای کف زدن اومد. نگاهم رفت روی پنج پسر جوون توش که همه منو نگاه میکردن و می خندیدن و دست می زدن و ایول می گفتن. چشام گرد شده بود. چه جوری صدا به این واضحی میومد تو. وای… پنجره شاگرد از شب قبل حدود ده پونزده سانت باز مونده بود و من اصلا حواسم نبود. حتی باد رو احساس نکرده بودم. هوا هم البته روزها گرمه.
اما اگه فکر می کنید از رو رفتم و دیگه نخوندم اشتباه می کنید. خودمو بازیافت(!) کردم و شیشه رو کشیدم بالا و در حال دنده چاق کردن دوباره شروع کردم. «می زده شب چو ز میکده باز آیم….»
راستی, یه مورد کوچولوی دیگه. از همون اول تا آخر مسیر, روسری رو هم از رو سرم لغزانده بودم رو شونه هام.
سی با همیشه می گه اگه برای نوشته هات نگیرنت حتما یه روز به خاطر روسری سرنکردنت تو ماشین می گیرن.

4- حالا که اینطوره, ما اهل کوفه هستیم!

5- دوستی می گفت خیلی مسخره است که مردم ایران روزهای قبل از شهادت امام حسین سیاه می پوشن, هر شب تکیه می رن, تو سر و صورتشون می زنن, آرایشگاه نمی رن, موزیک گوش نمی کنن, نمی رقصن, و … اما به محض اینکه شهید می شه فورا سیاه در میارن, آرایشگاه می رن, موهاشونو رنگ می کنن موزیک می ذارن و… یعنی از شهادتش شاد می شن؟,

6- دیشب تو چند تا تکیه شایع شده که از ماه داره خون می چکه و همه تو سر زنون رفتن بیرون و دیدن بله! کاملا درسته و از ماه فرت و فرت داره خون میاد. حالا اینو کی برای من تعریف کرد یه خانوم دکتر که نذر داره هر سال دهه محرم کسب و کارو تعطیل کنه بره در مسائل شکمی تکیه ها یعنی طبخ و توزیع غذای امام حسین کمک کنه. توصیه ش هم همیشه به بیماراش اینه که حتما از غذای امام حسین بخورن که اثر درمانی خیلی بالایی داره. خانوم دکتر قسم می خورد که خونی که از ماه میاد قرمز رنگ هم بوده… بهش گفتم خانوم دکتر از شمایی که تحصیلکرده اید بعیده این حرفا . کره ماه که موجود زنده ای نیست توش که دبحش کنن و خونش بچکه, تازه اونقدر زیاد که از صدها هزار کیلومتر معلوم باشه. نگاهی عاقل اندر سفیه به من انداخت و گفت تو مثل اینکه به این چیزا اعتقادی نداری. بهش گفتم معلومه که ندارم. در ضمن شماهایی ادعای سبز بودن دارید بعیده که می رید به تکیه های دولتی که جدیدا همه شون دست سپاهه رونق می دید. یه ذره کنف شد ودیگه هیچی نگفت و رفت…

7- امسال محرم مُد شده این جوانکها ماشینشون رو تماما گِل مالی می کنن و روش رنگ قرمز مثل خون می پاشن, اونوقت بین ماشینها ویراژ می دن و دختر بلند می کنن. امروز عصر خیلی خنده دار بود که بارون گلها رو می شست و دخترا و پسرای توش معلوم میشدن. اند ضایع بود ماجرا

نامه ای به امیرکبیر درباره درخواست موقوف کردن شکنجه در ایران

نامه ای که وزیر مختار روس و انگلیس در سال 1267 ه.ق. به امیرکبیر نوشتن و از وجود شکنجه از طرف عُمال شاهزاده و وزیر نظام آذربایجان در شهرهایی به جز پایتخت خبر می دن و اونو نصیحت میکنن که اگه می خواد ایران جزء کشورهای بشردوست حساب بشه باید به اعمال زشت پایان بده و شکنجه گران رو مواخذه و مجازات کنه. امیر هم بعد از خوندن این نامه دستور داد تا شکنجه متوقف و برای دلجویی از شکنجه دیدگان عاملان شکنجه را در ملأ عام تازیانه بزنند.( که البته در زمان ما تازیانه زدن در ملأ عام خودش شکنجه به حساب میاد ولی لابد اون موقع دل مردمو شاد می کرده که یکی هست که به دادشون برسه )
حالا شما مقایسه کنید با نامه هایی که حالا ملت تحت ستم برای رئیس جمهور و رهبر می نویسن و اونا اهمیت که نمی دن هیچی نویسنده های نامه رو هم میدن زندانی و شکنجه کنن.

و اما متن نامه:

» دوستداران بر عهده خود می دانند که در خصوص برخی حرکات تازه شاهزاده و وزیر نظام آذربایجان به اولیای دوست ایران اطلاع بدهند. حرکات مزبور ضمیمه نامه در نوشتاری دیگر است اگر امنای دوست ایران اجازه بدهند که این حرکات بسیار زشت بدون مؤاخذه و مجازات ادامه و به دیگر نقاط کشور برسد آنها هم در این اهمال مهیب خوفناک آلوده خواهند بود و این دولت دیگر حق ندارد خود را داخل ممالک بشردوست بشمارد. آن جناب در مراسله مورخ هفدهم ربیع الثانی سال 1267به دوستداران اعلام گردید که در مخالفت شکنجه احکام برای حکام و ولایات صادر می شود. با وجود این نواب شاهزاده آذربایجان چنین تصور کرده که شکنجه احکام برای حکام و ولایات صادر می شود. با وجود این نواب شاهزاده آذربایجان چنین تصور کرده که شکنجه مزبور منسوخ شده و فقط در پایتخت حکم است و در شهرهای دیگر وجود ندارد. به این جهت خود را مجاز دانسته هر نوع شکنجه را مرتکب شود بدون اینکه مؤاخذه شود. دوستداران امید دارند آن جناب فرصت وقت را از دست ندهد که این بی مبالاتی را که گناه متوجه می شود را رفع فرمایند. لازم بود اظهار شود.»
تحریر در 29 شهر رمضان 1267

این نامه رو من در هفته نامه «نامه امیر» که در شهر اراک, استان مرکزی چاپ میشه پیدا کردم.
که اونم به نقل از کتابِ «نامه های امیرکبیر» در سازمان اسناد ملی ایران صفحه 76 آورده