چندش…

روی صندلی جلو تاکسی نشسته‌ام، نزدیک ظهر است، آخوندی در رادیو دارد در مورد حدود حجاب زن حرف می‌زند.
در مورد اینکه آیا پوشاندن انگشت‌های پای زن و قوزک پا الزامی‌ست یا پوشاندن پا با شلوار و دامن تا مچ پا کفایت می‌کند.
با آب و تاب زیادی در مورد قوزک و انگشت‌های پا حرف می‌زند.
می‌گوید بهتر است با جوراب پوشانده شوند. اما حواستان باشد حتی بعضی جوراب‌های نایلون نازک و چسب هستند و پا را وسوسه‌انگیز‌تر نشان می‌دهد.
از پشت جوراب تنگ حتی اگر کلفت باشد برآمدگی قوزک پا می‌تواند باعث مفسده شود.
برآمدگی روی استخوان مچ دست هم همینطور، بهتر آن‌است که با دستکش ترجیحا سیاهی که آن‌هم توری و نازک نباشد پوشانده شود…
در تمام مدت راننده تاکسی که مرد حدودا 50 ساله‌ قدکوتاه و ریشویی‌ست دارد با آلتش بازی می‌کند…

balatarin

اوضاع مملکت…

از فروشگاه اومدیم بیرون، به سی‌با گفتم آخه تو چیکار داری پسر نوکیسه صاحب فروشگاه می‌خواد سانتافه بخره 188 میلیون و کیفشو ببره. برای چی نصیحتش می‌کردی تو این اوضاع یه ماشین ساده‌تر بخره بهتره… ندیدی چطوری نگاهت می‌کرد؟ می‌گفت کمتر از سانتافه و آزرا و سوناتا اُفت داره سوار شم! دخترای خوشگلتری سوار ماشینم می‌شن!
– خوب دلم سوخت، اوضاع خیلی خرابه، روزی نیست سرکار نشنوم به یکی از دوستام حمله نشده و یا ماشین یا کیف یا زنجیرگردن یا حتی ساعتشونو ندزدیده باشن.
– دوستای تو فرق دارن کارمندن، این که می‌گی باباش  اول انقلاب یه پادو بوده با هزار دوز و کلک و احتکار و بند و بست با سپاه به اینجا رسیدن. پولش زیادی کرده می‌خواد بخره. به ما چه!
امروز تو فروشگاه شنیدم باباش داشت برای یکی تعریف می‌کرد که پسرش هنوز یه هفته پشت سانتافه‌ش ننشسته(شربتی از لب لعلش هنوز ننوشیده که) که یه پراید جلوش می‌زنه رو ترمز، پسره میاد پایین ببینه چقدر خسارت زده، که 5 تا پسر گردن کلفت با قمه و شمشیر از پراید پیاده می‌شن و میان سراغش و چون مقاومت کرده کلی خطی و خیطیش می‌کنن و الان بیمارستانه و کل بدنش بخیه خورده… پدره تا دید من دارم گوش می‌دم با ناراحتی گفت شوهر این خانوم بهش گفت… باید برای پسرم گوسفند بکشم! و جنسامو با اکراه حساب کرد…
شب برای سی‌با ماجرا رو که تعریف کردم با افتخار گفت دیدی گفتم.  حالا به من ایمان آوردی؟
گفتم من که هیچی، این پدر و پسر از این به بعد به شوری چشمت ایمان آوردن! فکر نکنم دیگه چیزی بهمون بفروشن.

توهم…

دور نمی‌بینم وقتی را که ورق‌پاره‌های مرا از گوشه‌گوشه‌ی اینترنت، اعم از فیس‌بوک و وبلاگ و توئیتر و فرندفید و حاشیه‌های ایمیل و درون کامنت‌ و حتی لایک‌ها(!)… جمع‌آوری کرده و کتابی بسازید، نامش زیتون ینهاده و قَسَم راستتان «به زیتون» باشد!

جنتی و سال 42…

آیت‌الله جنتی تعریف می‌کرد: سال 42 با دو نفر دعوام شد،‌
سال 42 هجری قمری دو نفر خیلی بود!!!!!!

نوشته شده در طنز. برچسب‌ها: , , , . Leave a Comment »