قیمت‌ها افسار پاره کردن…

1- کمک!
قیمت‌ها افسار پاره کردن!

2- خیلی هوس ماهی سالمون کرده بودم،‌ دیدم شده کیلویی 36 هزار تومن نخریدم…
بچه‌ها موز خواسته بودن، دیدم شده کیلویی 5000 هزار تومن نخریدم…
رفتم بِه بخرم مربای به درست کنم دیدم بِه شده کیلویی 6000 تومن و شکر 2500، نخریدم…
رفتم تو غرفه‌ی چایی، دیدم چایی شده کیلویی 40 هزار تومن، نخریدم…
رفتم تو قسمت شوینده و بهداشتی، دیدم شامپوم شده 18 هزار تومن و دستمال کاغذی دوباره از دیروز هزار تومن رفته رو هر بسته‌ش، نخریدم…
پیاز نداشتیم، رفتم تو غرفه سبزیجات، دیدم پیاز شده کیلویی 2200 گفتم نمی‌خرم… دو کیلو سیب‌زمینی گرفتم دوهزار تومن.
رفتم داروخانه داروهامو بگیرم دیدم نسخه‌م می‌شه 156000 تومن، گفتم ببخشید برگردونین تو قفسه‌… نمی‌خوام…
کفشی که پسرم دوست داره شده 400 هزار تومن، مال پارسالشو دادم پینه‌دور دوره‌شو بدوزه، ده هزار تومن مزد گرفت…
ماه پیش رفتم دندون‌پزشکی،‌هر چی گفتم چقدر می‌شه، دکتر گفت قابلی نداره، نگران نباش باهات ارزون حساب می‌کنم. یه دندون پر کرد گفت 250 تومن می‌شه من 150 تومن دادم به خاطر بقیه‌ش کار دندونمو نصفه گذاشتم تا بعد که ایشالله پول دستم بیاد…
رفتم مرغ بخرم، می‌پرسم کیلویی چند می‌گه 7000 تومن، می‌گم پس بی زحمت یه بسته جیگر مرغ بده… شد 2500 تومن.
تازه من جزء اقشار فقیر نیستم…
تا کجا این وضع ادامه داره آیا…

3- هیچ مشتری تو مغازه‌هه نبود، همه پشت ویترین ایستاده بودیم و قیمت‌های جدید استکان و لیوان و ظرف و ظروف بلور و چینی و کریستال رو با چشم‌های گرد شده نگاه می‌کردیم.
و ناگهان انگار همه دوبلور اسکیپی باشیم، همه شروع به نُچ‌نُچ کردیم و بعد در اثر این هم‌زمانی نچ‌نچ همه خندیدیم و به عنوان بی‌ارزشی این دنیا و این حکومت همه سری به راست و چپ تکون دادیم و گذشتیم…
می‌خوام کمپین نُچ‌نُچ راه بندازم. شما فکر کنید یهو صدهاهزار نفر بریزن تو خیابون و نچ نچ کنن. رژیم یهو خودش خود‌به‌خود ساقط می‌شه!

توضیح: اسکیپی اسم یک کانگورو در سریالی به همین اسم بود که به جای حرف زدن همه‌ش نُچ نُچ می‌کرد.

0:53 | Zeitoon 

نوشته شده در گرانی. برچسب‌ها: , , , , , . Leave a Comment »

گرانی افسارگسیخته مایحتاج مردم…

دو روز مریض می‌شی می‌افتی گوشه‌ی خونه، روز سوم که می‌ری مایحتاج روزانه‌تو بخری می‌بینی قیمتا یه‌عالمه بالا کشیده. خوبه با خودم آب و آبنبات برده بودم وگرنه تو مغازه اولی دراز به دراز افتاده بودم.
حالا من به شوخی تو فیس‌بوک  گفته بودم مدتی تو غار بودم ولی نگفتم از اصحاب کهف بودم…
نرم‌کننده مو که بود 2000 تومن شده 3650، فکر کردم اشتباه شنیدم. روشو نگاه کردم. دیدم ای‌داد و بی‌داد. با نگرانی گفتم شامپوهم گ

رون شده؟ گفت تا دلت بخواد! بعد با احتیاط پرسید مطمئنی که تو ایران زندگی می‌کنی؟
صابون اصلا نداشت. دستمال توالت رولی رو من چهارتاییشو می‌خریدم 2000 تومن شده 4800…رب گوجه‌، روغن وحشتناک،‌هر بطری کوچیک 4000 تومن… هیچی نخریدم،‌یه آب‌نبات گذاشتم تو دهنم و یه قلب هم آب خوردم تا نفسم دراومد…
با خودم عهد کردم تا ده بیست‌تا مغازه رو نگردم برنگردم خونه. شاید تو کوچه‌پس‌کوچه‌ای چیزی رو به قیمت چندروز قبل پیدا کنم.حالا هر چی…
مغازه‌های بعدی هم همین وضع بود، اگر مغازه‌ای جنسی از قبل براش مونده بود به قیمت جدید می‌فروخت. داشتم از پا می‌افتادم.
آخرین مغازه رو خانمی مسن اداره‌ش می‌کرد. دیدم مایع ماشین‌لباسشویی پرسیل داره 2750 یعنی به قیمت قبل.(فکر کنم الان شده 4000 تومن) گفتم خانوم این چند؟ گفت همون که روش نوشته. باور نکردم، یعنی همین 2750؟ گفت خوب آره… گفتم می‌شه از چهارتایی که مونده دوتاشو من بردارم؟ دوتا بچه‌دارم و هر روز باید ماشین لباسشویی روشن کنم. خندید و گفت برای چی توضیح‌ میدی؟ همه‌شو بردار. گفتم نه شاید کس دیگری هم بخواد… همون دوتا رو برداشتم.
دیگه چیزی از قبل نداشت ولی خیلی از قفسه‌هاش خالی بود. گفت آقایی با وانت اومده و هر چی دستمال و صابون و پودرلباسشویی و شامپو و رب و روغن و چایی با قیمت قبل داشته خریده و برده. این چهار تا هم اون پشت‌ها مونده بوده ندیده. پرسیدم چرا قفسه‌هارو پر نکردی؟ گفت با همون سرمایه می‌تونم یک سوم جنس بخرم.
خواستم بگم چرا تو مثل بقیه فوری قیمت‌ها رو بالا نبردی. گفتم حالا یه آدم خوب تو این مملکت مونده می‌خوای خرابش کنی…

استخدام فوری «دادزن»

به یک «دادزن» فوری نیازمندیم!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
که به جای ما داد بزند و اعتراض کند به گرانی‌ها، به نبود آزادی، به وضع مملکت…

 

بالاترین

گمان‌ کنم من فوت شده‌ام!

هر روز که می‌گذره بیشتر احساس می‌کنم که دیگه زنده نیستم. واکنشم به مسائل روزمره دیگر مثل زنده‌ها نیست…
به سوپری می‌گم آقا مسعود ده تا بستنی کیم معمولی بده.
(مدتی بود هر وقت مسئله‌ی عصبانی‌کننده‌ای از اوضاع مملکتی می‌شنیدیم سعی می‌کردیم خانوادگی با خوردن ارزون‌ترین نوع  بستنی آروم بمونیم. قبلا که دونه‌ای 200 تومن بود 20 تا می‌گرفتم. بعد که شد 250، 15 تا  و حالا که شده بود 300 ده تا ده تا می‌خرم.)
آقا مسعود می‌گه شده 400 تومن ها…
می‌گم اشکالی نداره 4 تا بده!
نه عصبانی می‌شم و نه اعتراضی می‌کنم نه فحشی به حکومت می‌دم.
تازگی‌ها وقتی به اداره‌ یا بانکی می‌رم و موقعی که نوبت به من می‌رسه و کارمند مربوطه بهم کم‌محلی ‌می‌کنه  و تا ساعت‌ها کارمو راه نمی‌ندازه دیگه هیچ اعتراضی نمی‌کنم. اینقدر ساکت و بی‌صدا یه گوشه وای‌میسم تا صدام کنه، صدا هم نکرد نکرد. دیگه کتاب هم همرام نمی‌برم تا از فرصت استفاده کنم.
از مسافرت دو روزه برمیگردم می‌بینم  48 ساعته دلار 800 تومن وهر سکه طلا 300‌هزار تومن رفته روش… عین مرده‌ها فقط نگاه می‌کنم.
می‌دونم پروین‌خانوم همسایه‌ی بالایی و اکبرآقا همسایه پایینی، دوستم مهسا، مهرداد همکار همسرم، همه مدت‌هاست به فکر تبدیل تموم پس‌اندازشون به دلار و طلان، اونا زنده‌ن. فحش به حکومت و اقتصاد مریض می‌دن، از اون‌ور خودشونو با شرایط وفق دادن.
من دیگه قدرت وفق دادن خودم  رو با شرایط از دست دادم. آیا به من می‌شه گفت آدم زنده؟

با بیزاری اخبار ساعت دو بعداز ظهر رو می‌گیرم ببینم حکومت چه‌جوری می‌خواد قضیه دلار و طلا رو توجیه کنه،‌ می‌خوام بفهمم برای زلزله‌زده‌های آذربایجان چیکار کردن… می‌بینم فقط از غرق شدن کشتی چینی می‌گه و دیدار نخبه‌های ایرانی با رئیس‌جمهور محبوبمون(!)، نخبه‌هایی که در طول این سالها با بعضی خانواده‌هاشون آشنا بودم که پشت سر حکومت چه فحش‌ها می‌دن و حالا اومده بودن دست‌بوس… رو صورتشون لبخنده… چرا اونا احساس مردگی ندارن و من دارم!
حقوق شوهر مریم خانوم رو 6 ماهه ندارن، مجبور شده با خجالت بره خونه‌ی این و اونی که فکر می‌کنه دستشون به دهنشون می‌رسه قرض کنه. اما بیشترشون جواب دادن ما که پول رو نمی‌ذاریم سرگردون بمونه یا به صورت طلاست یا دلار… تو هم که اینا به دردت نمی‌خوره تا بخوای پس بدی قیمتشون شده دوسه برابر… آخرش مریم خانوم ترجیح داد بره از دوستای شوهرش  که مثل خودشون کارگره کمک بخواد. دو خانواده یه خونه اجاره کردن و حالا دارن پول پیش خونه‌ی یکی‌دیگه‌شونو خرج می‌کنن.
من هیچ دیگه حرص نمی‌خورم چرا کارگرای ما متحد نیستن و اعتصاب نمی‌کنن و سندیکا ندارن. فقط اخبار اینجنینی رو گوش می‌دم و قادر به نشون دادن هیچ واکنشی نیستم.
حتی ناراحت نیستم شاید شرایط خودمم یه روزی مثل مریم خانوم بشه. هیچ دیگه غصه  نمی‌خورم چرا بچه‌های خیلی از ماها نمی‌تونن مهد‌کودک یا آموزشگاه غیردولتی برن و نمی‌تونیم براشون سرویس بگیریم که تو سرما گرما پیاده نرن و بیان. ککم هم نمی‌گزه قدرت خریدمون و رفاهمون داره روز به روز پایین میاد…
تو اینترنت وقتی می‌خونم یه عده از بهترین امکاناتی که دارن می‌نویسن و از خونه‌ی جدید کنار دریاچه و ماشین جدیدشون عکس می‌گیرن و از اونور فحش می‌دن چرا ماها نمی‌ریزیم تو خیابونا هیچ غمگین نمی‌شم. می‌گم لابد باید فحش بدن دیگه.
وقتی می‌خونم یکی به مناسبت سالگرد وبلاگ‌نویسی خودش صدا تا تهمت به من زده هیچ واکنشی نمی‌تونم داشته باشم حتی قادر نیستم یه خط گله‌ بکنم. انگار احساس در من کشته شده… اسم مستعار نویس هم که هستم دیگه هیچ جای گله‌ای کلا نمی‌تونه باشه.
حتی مثل سالهای پیش که چند روز مونده به تولد یکیمون یا سالگرد ازدواج با هیجان از چند روز قبل به خانواده گوشزد می‌کردم آماده باشن، برای همدیگه کادو می‌خریدیم، این‌دفعه به روی هیچکس نیاوردم و هیچکس هم یادش نموند…
می‌شنوم فلان دوست رو بی‌خود و بی‌جهت به جرم اقدام علیه امنیت ملی یا توهین به رهبری( به یاد ندارم روزی از خونه بیرون رفته باشم و از مردم توهین به رهبری نشنیده باشم) دارن شش سال، سه سال، یکسال زندانی می‌کنن. دیگه هیچ واکنشی نمی‌تونم نشون بدم. دریغ از یه همدردی تلفنی با خانواده‌ش،  حتی دریغ از یه قطره اشک!
عین سنگ شده‌ام…
بدین وسیله فوت تدریجی و غیر ناگهانی خودم رو اعلام می‌کنم…
<a href=»https://balatarin.com/permlink/2012/10/2/3161641″&gt;
بالاترین</a>

پسرک موسیخ‌سیخی…

1- امروز تو سینما یه پسر مو سیخ‌سیخی جلوم نشسته بود و من تموم مدت فیلمو از بین یک دسته سیخ انبوه که انگار در گلدانی گذاشته باشن می‌دیدم.
آقا جان وقتی می‌ری سینما سیخا‌تو بخوابون،
خانم جان تو هم اون گل‌سر اندازه قابلمه‌تو بذار برای مهمونیا!
حالا از صدای چیپس و پفک و مغازلات عاشقونه می‌گذرم…

2- تنها رفته بودم سینما، اینقدر دلم به حال خودم سوخت که چی!! فکر کن یه زوج اینورم نشستن(طبیعتا دختره در کنار من) و همه‌ش حرفای عاشقونه می‌زدن و یه زوج دیگه اونورم(طبیعتا دختره در کنار من) و عین کفتر بغ‌بغو می‌کردن. از بخت بدم مو سیخ‌سیخی هم جلوم. گریه‌م گرفته بود برای حال خودم…

3- اینقدر از فیلم نارنجی‌پوش بد شنیده بودم که از اول فیلم به خودم گفتم فکر کن اینو مهرجویی نساخته و یه فیلم مثلا مستندگونه‌ست….
اونجوری از فیلم بدم نیومد. کلا وقتی تو از یه فیلم خیلی خوبی بشنوی موقع دیدنش ناخودآگاه دنبال نقطه ضعفاشی و وقتی خیلی بد می‌شنوی. پیش خودت می‌گی آیا این فیلم نکته مثبت نداشت.
اگه این فیلم باعث شه که مردم به آلودگی محیط زیست حساس شن خوبه. البته من دیدم کسایی که بعد از فیلم پاکت چیپس و پفک و بطری‌آبشونو انداختن زیرپا و رفتن….
بازی حامد بهداد( خود مارلون براندو بین) با اینکه اغراق شده‌ست بد نبود. من دیدم چطور دخترا براش غش و ضعف می‌کردن… لیلا حاتمی هم مثل همیشه، مثل همیشه بود… آخر فیلم از همه جالب‌تر بود. همه خانواده سپور شدن حتی مادر نابغه خانواده که در یکی از کشورهای اروپایی ماهی 15 هزار یورو درآمد داره.

4- آیا حالا که دیگه نیکلای سارکوزی رئیس‌جمهور نیست، کارلا برونی ازش طلاق می‌گیره یه نه:)
آره خواهر، ما به همه جنبه‌های سیاست نگاه می‌کنیم.

5- بعد از اینکه قیمت شیر و ماست یهو چهل درصد گرون شد، دولت اعلام کرد از سه‌شنبه 19 قیمتا دوباره برمی‌گرده به قبل از عید، مای ساده هم که شیرو ماستمون تموم شده بود منتظر موندیم تا… امروز که سه‌شنبه باشه، مغازه‌داره بعد از شنیدن حرفم فقط قاه‌قاه خندید!

6- علی دايي گفت «خدا به من عزت داد تا بالاتر از پرسپوليس قرار بگيرم.» ذهن شنونده ناخواسته دچار اين پرسش مي‌شود كه مگر چهاردهم شدن در ميان 18تيم هم به كمك خداوند و كلمات قلمبه‌اي مثل عزت نياز دارد؟ مثلا اگر خدا به آقاي گل جهان عزت نداده بود او الان كجاي جدول مي‌ايستاد؟ اگر بالاتر از پرسپوليس بودن نشانه عزت و اقتدار است كه الان 14تيم يعني تقريبا 78 درصد تيم‌هاي ليگ برتر صاحب اين عزت و افتخار هستند. پس ديگر چه نيازي است به خوشحالي كردن و سر به آسمان ساييدن؟!

والله این علی دایی یه پا رضا‌زاده‌ست برای خودش…
اونو ابوافضل کمک می‌کرد اینو خود خدا، بی‌واسطه!

0:59 | Zeitoon 

در زمان قحطی طلاهایمان را کجا قایم کنیم؟

نه، واقعا در زمان قحطی با طلاهای‌مان چه کنیم؟
برای ناهار نون نداشتیم، از اونجا که بعد از گرون شدن نون تقریبا جلوی نانوایی‌ها دیگه صف طولانی ندیده بودم گفتم برم سریع بخرم بیارم خونه. اون روزایی بود که سکه و طلا و دلار روز‌به روز بالا می‌رفت…از خانم همسایه خواهش کردم حواسش به بچه‌های من باشه و دوون دوون رفتم، دیدم ای‌دل غافل صفی جلوی نونواییه که بیا و ببین…
همینطور ته صف داشتم حساب می‌کردم که تا نوبت من برسه بچه‌ها از گرسنگی روکش مبل و کوسن‌ها رو خوردن پس بهتره برم ازین نون باگت آماده‌ها بخرم، که یهو بحث سه خانم جلویی من توجهمو جلب کرد…
ظاهرا هر سه همسایه بودن و اومده بودن برای خاطر جمعی از زنده‌موندنشون در برابر قحطی یه طبقه فریزرشونو پر از نون کنن چون حتما نون گرون می‌شه. شاید هر دونه یک سکه بهار آزادی… و آدما قراره همدیگرو بخورن! چشای من گرد شده بود. آقای جلویی این سه‌تا زن هم مثل من حواسش به حرف اینا بود چون گاهی برمی‌گشت نگاهشون می‌کرد و سری تکون می‌داد و برمی‌گشت ببینه صف رفته جلو یا نه.
بعد از بحث از گرونی و کمیابی قریب‌الوقوع نون، بحث شیرین طلا به میون اومد…
اولی گفت: حالا که طلا اینقدر گرون شده باید یه جوری اونایی رو که داریم حفظش کنیم، خواهرم چند روز پیش ساعت ده صبح میدون صادقیه داشته تیتر روزنامه‌هارو نگاه می‌کرده ببینه دنیا چه خبره، شوهرش هم با دومتر قد کنارش بوده. یه آقایی اومده اونطرفش وایساده مثلا اونم داره تیتر روزنامه می‌بینه و در عوض یک ثانیه دست انداخته گردن خواهرم و زنجیرشو پاره کرده و با مدال سنگینش برد( همه اینا رو با پانتومیم دست هم اجرا می‌کرد) و سوار موتور شده و فرار کرده. تا شوهرش اومده عکس‌العمل نشون بده دزده رسیده بوده سرخیابون. مردم هم انگار نه‌انگار هیچکی کمک نکرده.

دومی گفت: ای‌وای خدا مرگم بده، حالا حال خواهرت چطوره؟ خدا به خواهرت رحم کرده که روی زمین نکشیده‌تش و یا زنجیرش گردنشو نبریده. من می‌گم بهتره این روزا اصلا طلا نندازیم. به خاطر طلا هم شده می‌دزدنمون و یه بلایی هم سرمون میارن.
سومی گفت: بدبختی! از جوونی تا حالا برای پیری و کوری چارتا تیکه طلا جمع کردیم! چقدر به سر شوهره غر زدیم که کادوی سالگرد و عیدی بهمون طلا بده، تا پولی ازخرجی خونه موند دویدیم رفتیم طلا خریدیم حالا نمی‌دونیم کجا بذاریمش که امن بمونه.
اولی: آره به خدا، من سی سال آزگار که معلم بودم ،بعد از گرفتن هر حقوق می‌رفتم یه سکه می‌خریدم و پس‌انداز می‌کردم، حالا می‌ترسم بشه بلای جونم. خواهر شوهرم تعریف می‌کرد نصف شب اومدن پیرزن همسایه‌شونو کشتن و طلاهاشو برداشتن.

دومی با دستش زد تو صورتش. ای خدا مرگم بده. بیچاره.

سومی: راستی میگم، جاریِ من رفته طلاهاشو گذاشته بانک کارگشایی. در ازای هر ۱۴۲ گرم یک میلیون تومن وام می‌دن و سرسال فقط ۹۰ هزار تومن کارمزد می‌گیرن. میایید فردا با هم بریم؟
دومی: نکنه اوضاع بلبشو بشه و طلاهارو بعد از یه سال ندن؟
سومی: نه بابا، اینا دولتی‌ین. ازاین کارا نمی‌کنن.
دومی: ایش… هر چی دزدی و کار خلافه از گور این دولتی‌ها بلند می‌شه.
اولی: من که از ترسم رفتم بانک صندوق اجاره کردم.
سومی: چند؟
اولی: بستگی به اندازه‌ش داره و یا بانکی که توش می‌ذاری. بعضی‌بانک‌ها یک میلیون‌تومن پول پیش می‌گیرن و بعضی بانکها بین دویست تا ششصدهزار تومن و کرایه سالیانه بستگی به اندازه صندوق داره. من یه کوچیکش برام بس بود. سالی چهل هزار تومن.
دومی: اوضاع شلوغ شه، سارق مسلح‌ها می‌ریزن صندوق‌ها رو خالی می‌کنن.
سومی: نه بابا تو هم!!(به اولی) مگه جنس‌های تو صندوق رو بیمه نمی‌کنن.
اولی: اتفاقا من اینو پرسیدم. می‌گن ما کاری نداریم توش چی بگذارید اگه هم خطری براش پیش اومد یا آتیش‌سوزی شد به ما هیچ ربطی نداره! طلا، مدارک شناسنامه پاسپورت یا… هیچ تضمینی نیست. خودمم می‌ترسم.
سومی: پس بانک کارگشایی بهتره، تازه کرایه هم نمی‌گیره یه چیزی هم می‌ده.
اولی: مگه اون تضمینی می‌ده برای سرقت یا آتیش سوزی؟
سومی: نمی‌دونم والله… فکر نکنم، جاریم چیزی در این مورد نگفت.
دومی: دیدی هر چی جمع کردیم تو زندگیمون از دستمون رفت… من شبا خوابم نمی‌بره. یه ساختمون نیمه‌ساز چسبیده به خونه‌مون هست. هر شب می‌ترسم از طریق اون بیان رو بالکنمون و بیان هر چی برای پیری و کوری جمع کردیم بارکنن ببرن. دیگه جوونا دنیال کار آبرومند نیستن که. همه می‌خوان یه شبه پولدار بشن. شوهرم اومده یه گاوصندوق تو کمدمون جاسازی کرده اما چه فایده وقتی دزد بیاد با یه سیلی جای صندوقو می‌تونه دربیاره ازمون. مرد جلویی که کماکان جلو می‌رفت و گاهی برمیگشت کله‌ای تکون می‌داد یا نچ‌نچی می‌کرد دیگه نتونست جلوی خودشو بگیره و وارد بحث شد.
– همه اینایی که گفتید نامطمئنه! ما کُردیم، یه فامیل داریم مهرشهر خونه ویلایی دوهزارمتری داره. هر گوشه حیاطشو به یکی از ما اجاره داده. پول و طلا و سندهای مُهممونو می‌ذاریم تو یه گاوصندوقی چیزی چال می‌کنیم گوشه‌ای که تو حیاط به ما داده. روشو دوباره موزائیکمی‌کنیم. دو نفرلباس شخصی کُردمسلح هم استخدام کرده شبانه‌روز توی حیاط کشیک می‌دن. برای اموال هیچکدوممون هم تابه‌حال اتفاقی نیفتاده. نه بگم تو این دوره این کارو می‌کنه، نه… از بعد از انقلاب کار این آقا همینه. همه‌مون هم بهش اطمینان صددرصد داریم. مگه آدم عاقل این روزا به بانک و دولتی‌ها اطمینان می‌کنه.
زن اولی: حالا ما فامیل اینطوری از کجا بیاریم؟
دومی: بدبخت شدیم رفت…
سومی: والله چی بگم؟
و من بی‌اختیار دستم رفت روی حلقه‌ ازدواجم و درش آوردم و یواشکی گذاشتمش تو کیفم. دنیا رو چه‌دیدی شاید به خاطر یه حلقه دزدیدنمون…

balatarin

یار مقوایی من، با من و همراه منی…

همونطور که تا حالا حتما فهمیدید چون خبرش عین توپ ترکیده، که ورود خمینی به ایران رو در 12 بهمن بازسازی کردن و به جای خمینی از یه ماکت مقوایی استفاده کردن!
اینم لینک عکساش.

الان فیس بوک غوغاست و به یاد ندارم هیچ موضوعی اینقدر ملت رو به وجد آورده باشه. اول چند تا از پست‌های خودم تو فیس بوک رو بذارم:
– مقوای محبوب من از سفر آمد…
– کاغذ هم نبود، چه برسه به مقوا…
-امام جان، تو 33 سال پیش که اومدی پا داشتی:((((
– به جان شما، الان اگه ما اینکارو کرده بودیم و به جای خمینی از ماکت مقواییش استفاده می‌کردیم الان در کهریزک زیر شکنجه بودیم!
– اقلا از شکلات درستش می‌کردن بعد از مراسم می‌دادن چند تا بچه بخورنش یه نفعی داشته باشه!
– به خدا باید به طراح امام مقوایی مدال داد، اونقدر روحیه‌مون بد بود و از شروع دهه زجر اونقدر ناراحت بودیم که خود من فکر می‌کردم امسال دیگه دق می‌کنم.
اما شروعش خیلی خوب بود، یه مدت بود اینقدر نخندیده بودم!
لطفا برای نُه روز دیگه از همین برنامه‌ها بذارید:)
– موندم این ماکته چرا دست نداشت برای بوسیدن؟
طراحش باید توبیخ بشه. آخه ملت کجاشو ماچ کنن؟
– باور کنید اگه از بچه دبستانی‌ها می‌خواستن برای روز اومدن خمینی یه برنامه درست کنن از این بهتر می‌شد:)
– دنیا رو چه دیدی، شاید انقلاب بعدی از همین مقوا شروع بشه:)
– ساده نباشید، اینا این کارو کردن، تا جایزه فاطمه معتمدآریا و اصغرفرهادی از اذهان پاک بشه!
– خوبی امام مقوایی اینه که نمی‌تونه برینه به قیام!
– به رهبر مقوایی گفتن حالا که اومدی ایران چه احساسی داری؟
گفت: اِح‌ساس؟(اِح‌اش رو کشیده بخونید) من چسبم داره وا می‌ره اونوقت شما می‌پرسید اِح‌ساسم چیه؟
– حزب فقط حزب‌الله ، رهبر فقط مقوا
– بسیجی‌ها می‌خونن: یار مقوایی من، با من و همراه منی…

-مشاورای خامنه‌ای: آقا دستمان به دامنت(عبات) وضع مملکت خیلی نابسامانه، 12 بهمن داره می‌رسه و همه از دهه فجر نفرت دارن و می‌گن دهه زجر، از اونور هم طلا و دلار گرون، گوشت و میوه و لبنیات و حبوبات و پوشاک و… گرون، دارو گرون، دکتر گرون، اجاره خونه گرون، پول تو دست مردم نیست، همه ناراضی ین ، همه منتظر یه جرقه تا بریزن تو خیابونا… یه فکری بکن.
خامنه‌ای ریشش رو خاروند و گفت: یه خمینی مقوایی درست کنید، از یه هواپیما بیارید پایین عین فیلمهای کمدی همه به مقوا احترام بذارید، قول می‌دم دهه فجر که سهله تا عید خوراک خنده و تفریح مردم در میاد و بی‌خیال اعتراض…

ویه کاریکاتور زیبا از مانا نیستانی در مردمک

اینم یه لینک بامزه از خون‌ دادن یه پهلوون... .
برای آزمایشگاه بیمارستان. به مسائل مقوایی ربط نداره ولی عین اون خنده‌داره.
خوبه حالا آقایون زایمان نمی‌کنن وگرنه چه می‌کردن!