آی آدمها…

آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید
یک نفر اینجا دارد می سپارد جان

برای نجاتش تلاش کنیم.
قرار است فردا حبیب الله لطیفی را اعدام کنند

پی نوشت
خوشبختانه حکم اجرا نشده اما
اعضای خانواده حبیب الله لطیفی، شماری از فعالان مدنی در شهر سنندج از سوی نیروهای امنیتی بازداشت شدەاند

Advertisements

ایران برای فرزاد کمانگر گریست…

شاید باورتون نشه اما من خبر اعدام فرزادکمانگر و 4 نفر دیگه رو از یه پیرمرد گریان نشسته روی نیمکتی در پارک شنیدم.
زانوهام تا شد و کنارش نشستم. سی با هم!
مدتی بود دل اینو نداشتم بیام اینترنت و یا اخبار رسانه های ماهواره ای رو دنبال کنم. فکر میکردم تحمل شنیدن خبر بد دیگری رو ندارم.

با گریه گفتم باورم نمی شه.
پیرمرد عصبانی شد و گفت یعنی چی که باورت نمی شه خانوم. سی ساله داره جنایت می کنه و ما هی نشستیم کنار می گیم این آخرین جنایته. این بی پدرا روز به روز هارتر می شن.
چند نفر زن و مرد دورمون جمع شدن. اونا هم از شنیدن خبر شوکه شدن. آدمهایی از فرزاد و شیرین و بقیه حرف می زدند که اصلا فکرش رو نمی کردم.
به مدد اینترنت و کانال های تلویزیونی ماهواره ای مردم فرزاد و شیرین رو مثل بچه های خودشون می شناسن.
برای اولین بار بود که می دیدم وسائل ورزشی پارک بدون مشتری مونده بود و ما انگار همه جمع شده بودیم برای عزاداری یکی از عزیزانمون.

مردی که نصف شب ها بغل پمپ بنزین سی دی غیر مجاز می فروشه وقتی خبر رو شنید محکم زد روی پیشونیش.
با گریه گفت داریم تو جهنم زندگی می کنیم. روزی دو شیفت کار می کنم و خرجم نمی رسه مجبورم یواشکی نصف شبها هم بیام سی دی بفروشم (بچه ها و خانمش خبر ندارن). بی پولی رو یه جوری می تونستم تحمل کنم اما کشتن جوونای پاک مملکتمو نمی تونم.

کردی می گفت کردها ساکت نمی شینن. مطمئن باش روزی به روزگارشون بیاریم که روزی هزار بار از این کارشون پشیمون بشن.
زن فارسی می گفت:کرد و غیر کرد نداره. همه ایرانی هستیم. فرزاد رو عین پسرم دوست داشتم و نامه هاشو که از زندان می نوشت دنبال می کردم. اگر اجازه ملاقات می دادن هر روز می رفتم ملاقاتش. خون فرزاد دامنشو می گیره . ببینید کی گفتم.
مرد آذربایجانی می گفت:
تو این سی سال چقدر سعی کردن بین فارس و ترک و کرد و بلوچ فاصله بندازن تا با هم متحد نشیم و راحت به مفت خوری هاشون برسن.
دختری زندگینامه شیرین رو خونده بود و می گفت به جای دلجویی از جوونا میان می کشنشون.
همه گریه می کردن, نفرین می کردن, خط و نشون می کشیدن…

توی این سالها بین این همه جنایت و خبرهای بد, هیچوقت مردم رو اینطور عصبانی ندیده بودم.

لینک در بالاترین

13:50 | Zeitoon | نظرها