پیامک از آن دیار….

1- پارسال پیرارسال که یهو نصف شب از طرف ستاد برگزاری نماز جمعه پیامک(اس ام اس) میومد که فردا حتما تو نماز جمعه شرکت کن, بند دلمون پاره می شد نکنه شناسایی شدیم.
بعد که وزارت اطلاعات به هر مناسبتی وفت و بی وقت پیامک می داد. یواش یواش برامون عادی شد که ما اینقدر مهمیم اطلاعاتت اینقدر هزینه می کنه و برای تک تک مردم پیامک می فرسته و وظایفمونو در قبال جمهوری اسلامی گوشزد می کنه.
اما امروز صبح از طرف خود خود مقام معظم رهبری(باورکنید خودش اینطور امضا کرده بود) برای من پیامک اومد. ناگهان احساس نداری شدیدی باهاش کردم خواستم جواب بدم مرسی گوگولی من.و یه اسمایلی بوس هم ضمیمه ش کنم.
ولی قضیه به همین جا ختم نشد….
امروز عصر می دونید کی برام پیامک فرستاد؟ نمی تونید حدس بزنید؟… امام خمینی شخصا برام پیامک داد. متنش این بود:
روز نماز و جهاد- نماز جمعه سنگر است. و زیرش امضا شده بود امام خمینی.
درسته جمله اول فعل نداره و کلا جمله خوبی نیست. اما شما چه انتظاری دارید؟ بعد از بیست و دوسه سال اون زیر اکسیژنی باقی میمونه برای فکر کردن؟

Advertisements

هر چه عمیقتر باد شکاف بین ارگانهای حکومتی

1- نعش این شهید عزیز
روی دست ما مانده ست
روی دست ما, دل ما
چون نگاه ناباوری به جا مانده ست…
این پیمبر, این سالار
این سپاه را سردار
با پیامهایش پاک
با نجابتش قدسی سرودها برای ما خوانده ست
ما به این جهاد جاودان مقدس آمدیم
او فریاد می زد:
هیچ شک نباید داشت
روز خوبتر فرداست
و با ماست…
(م. امید)

2- خوشحالم که مردم کوتاه نیامده اند و به اصطلاح رهبران هم کوتاه نیامده اند و نهضت همچنان ادامه دارد.
در نشریه سلام نیوز خوندم که حسن خمینی برای اینکه در مراسم تحلیف احمدی نژاد شرکت نکنه از کشور خارج شده. اگه بیشتر بلند پایه های مملکت همین کارو بکنن خیلی خوب می شه. مجبور میشن چند تا اتوبوس از بچه مدرسه ایها رو با بهانه ی کیک و ساندیس بیارن تا مراسمش شکل بگیره

3- این شکافی که بین بالایی ها ایجاد شده باید به نفع مردم تموم شه. وقتی اسم آیت الله خزعلی و یا واعظ طبسی رو می شندیدم حالمون بد می شد حالا وقتی پسرش مهدی خزعلی رو به جرم مخالفت با رهبر می گیرن می برن زندان(البته آزاد شده) و یا واعظ طبسی به استقبال احمدی نژاد در سفر مشهدش نمی ره خوشحال می شیم.

4- روز جمعه خیلی خوب بود. راستش من کمی دیر رسیدم. نماز هم نمی خواستم بخونم.
اصلا ما رو از یه محدوده ای جلوتر راه نمی دادن. از تیپامون متوجه شده بودن برای چی می خواهیم بریم طرفای دانشگاه. هر چی گفتیم خونه مون خیابون انقلابه, مرغشون یه پا داشت و گفتن از خیابونای فرعی بریم و جوری نگاهمون کردن که یعنی خر خودتونید( ما هم البته جوری نگاهشون کردیم که خر اصلی شمایید که شدید عامل سرکوب مردم کشورتون)
گزارش اون روز رو همه نوشتن و دیگه لازم نیست منم بگم. فقط من نسبت به شعار مرگ بر روسیه احساس خوبی ندارم. (با اینکه گفتنتش در جواب شعار مرگ بر آمریکا و انگلیس و اسرائیل خیلی خنده دار و هیجان انگیز بود)یعنی هنوز نمی تونم بگم روسیه عامل موندن این حکومته. اینکه هر استبدادی رو بخواهیم به یه کشور خارجی نسبت بدیم یه جور ساده نگریه.
یعنی اگه کشور روسیه با خاک یکسان بشه در کشور ما دموکراسی برقرار می شه؟
با آتیش زدن پرچم یا کشیدن نقشش زیر پای آدما که پامالش کنن هم موافق نیستم. همونطور که هرگز از روی پرچم آمریکا و انگلیس و دانمارک و اسرائیل و هلند و فرانسه رد نشدم…
پرچم هر کشوری متعلق به مردمشه و آتیش زدنش توهین به اوناست.
پ.ن.
چه طوره هر هفته جمعه بریم نماز جمعه

5- جمعه غروب موقعی که تصمیم گرفتیم برگردیم. با همراهم حرف می زدیم و تند راه می رفتیم . نه شعاری می دادیم نه دوشاخه ی پیروزی هوا می کردیم و… ناگهان یکی از نیروهای سبز یشمی نمی دونم از کجا پیداش شد و پرید جلومون و گفت موبایلاتونو بدین! هر دو هاج و واج مونده بودیم. هرچی خواستیم کلک بزنیم بگیم موبایل نداریم بی سیمشو درآورد و گفت به من مشخصات شما رو دادن که داشتین عکس و فیلم می گرفتین. صورتش آفتاب سوخته بود و لهجه ی غلیظی داشت(نفهمیدم کجایی) و مرتب روی شهرستانی بودنش تاکید می کرد. می گفت شما شهری هستید و من شهرستانی می خواهید گولم بزنید. مجبور شدیم موبایلا رو درآریم. گفت تا نیومدن.. خودتون موموری(مموری رو می گفت) و سیم کارتتون رو در بیارید بدین بهم. من گفتم اصلا نمی دونم مموری چی هست. خودش گرفت درش آورد و زیر پا خوردش کرد و سیم کارت دوستمو گرفت با دست شکست و گفت دستور داشتم بگیرمتون اما زود برید. حالا نمیدونم ماشینشون جا نداشت یا واقعا دلش سوخت.( جستی ملخک)

6- دو تا مسئله دیگه اینجوری( شبیه شماره 5) برام پیش اومد این هفته که واقعا موندم بین نیروهای سرکوب هم دو دستگی افتاده یا اتفاقی بوده ؟

7- اینو خیلی دلم می خواست همون شب 18 تیر که برگشتم بنویسم اما چون هیجان زده بودم ترسیدم جوری تعریف کنم که شخصیت ماجرا لو بره و براش بد بشه.
اما حس می کنم حالا می تونم بگم و به دلایلی باید هم بگمش.
روز 18 تیر پسری حدودا 8-27 ساله نسبتا خوش تیپ با موهایی لخت , رهبری عده ای رو به عهده داشت. یعنی بدون هیچ ترسی شعارها رو اولین بار بلند می گفت و مردم هم به دنبالش… خیلی تر و فرز بود.
در حین در رفتن ها و دویدن ها بارها باهاش برخورد کردیم که بدون هیچ ترسی تاکتیک فرار رو به مردم یاد می داد و حتی او بود که اولین بار گفت که بسیجی ها دقیقا ساعت چند قراره حمله کنن. و کاملا هم درست گفت. بسیجی ها بعد از شکسته شدن هرم گرمای هوا حمله کردن.
شعار «مجتبی بمیری, رهبری رو نبینی» هم اولین بار او به صدای خیلی بلند گفت و در دهان ما گذاشت. وگرنه ما فقط الله اکبر و یا حسین و مرگ بر دیکتاتور بلد بودیم تازه به علت تعقیب و گریز نصفه می گفتیم.
خبر داشت که ماشین آبپاش کجاها قراره بیان رو مردم آب بپاشن و او بود که دستور نگه داشتن ماشین های آب فشان و خالی کردن آبش رو به مردم داد و یهو غیبش می زد و می رفت به محله های دیگه و دوباره برمی گشت.
یه جورایی قهرمان شده بود برای همه مون. از همه هم جلوتر می ایستاد. یه همه می گفت کی فرار کنن و کجا برن ولی خودش از همه کمتر فرار می کرد.
یه جا وقتی یه فوج موتور سوار لباس شخصی دوترکه با باتوم و شوکر و اسلحه اومدن یهو گیرش انداختن و دوره اش کردن. ماها که به سمت مخفیگاهامون فرار کردیم آهمون در اومد. من رفتم به بالای پشت بوم خونه ای دوسه طبقه همون نزدیکی ها و درحالیکه صورتمو با دستام گرفته بودم که کتک زدنش رو نبینم. از لای انگشتام می دیدم که عین یه آهو وسط چند تا لاشخور گیر کرده و اونا که عده شون بالای سی نفر بود باتوماشونو بالا آوردن و عربده می کشیدن. گفتم دیگه لهش کردن… صاحبخونه اومد رو پشت بوم و خواهش که توروخدا شما رو نبینن. فوری حرفشو گوش کردم و اومدن پایین. توی راه پله هم عده ای زن به خاطر گیر افتادن اون پسره جیغ وداد می کردن که گفتیم به خاطر صاحبخونه هم که به ما لطف کرده راهمون داده باعث نشیم شناسایی بشه. خلاصه وایسادیم تا لباس شخصی ها سوار موتور شدن و رفتن. بیرون که اومدیم در کمال تعجب دیدیم پسره رو نبردن و همونجا هست با صورت سرخ شده از عصبانیت. گفتم خیلی کتکتون زدن؟
گفت کی ها؟ این آشغالا؟ غلط می کنن دست روم بلند کنن! و رفت کنار.
یه عده نیروی انتظامی حمله کردن اما من خیلی کنجکاو بودم ببینم جریان چیه. دویدم دنبالش. داشت به مردم علامت می داد کدوم طرفی برن . پرسیدم چی شد؟ دوستاتون بودن؟ اولش نمی خواست جواب بده اما وقتی اصرار کردم گفت درست حدس زدی. من خودم یکی از اعضای رده بالای بسیج محله مونم. از روز بعد از انتخابات وقتی دیدم مارو میخوان بفرستن برای کتک زدن مردم, جلوشون وایسادم. ریشمو زدم و اومدم قاطی مردم. اینا آشغالن کثافتن. برای دوزار پول حاضرن هر جنایتی بکنن. خوشحالم که اینا رو شناختم. می دونن اگه دست روم بلند کنن مادرشونو به عزاشون می نشونم.
من خیلی خوشحال شدم از این شکافی که بین اعضای بسیج افتاده. شکاف بین انسانیت و سبعیت.

پ.ن.
یه چیز دیگه ای هم تو اون روز فهمیدم.
شعارها الکی پیداشون نمیشه؟
ماها کجا مجتبی خامنه ای رو می شناختیم که بیاییم بر علیه ش شعار بدیم؟
چطور شد از چند روز قبلش فهمیدم مجتبی چقدر پول تو بانک انگلیس داره و می خواد قدرت رو در دست خودش بگیره؟
خوب یکی از حکومتی ها حتما دستش تو کاره و داره افشا می کنه. و شعارها رو تو دهن ما میندازه.
الان بهترین افشاگرهای ما کیا هستن؟
امیرفرشاد ابراهیمی, سازگارا, و مخملباف, مهدی خزعلی, حتی همین اکبر گنجی و حجاریان و عباس عبدی و…
ماها که هیچ انگشتی تو حکومت نداشتیم از کجا کثافتکاری های اینا رو بدونیم؟
برای من اینا یه جورایی قابل تقدیرن.
امیر فرشاد ابراهیمی می تونست تو حکومت بمونه و مثل خیلی از اینا به آلاف و اولوف برسه…

8- روزهای اول بعد از انتخابات که در گوهردشت هم درگیری بود و سر هر خیابون به غیر از نیروهای انتظامی دو تا بسیج لباس شخصی هم برای جاسوسی بین مردم گذاشته بودن, شاهد درگیری دوتاشون با هم بودم. یکیشون داشت به اون یکی می گفت» اصلا فکر نمی کردم مجبور شم تو روی مردم وایسم. من خیلی به این حرکتمون انتقاد دارم .» دوستش هم داشت مجابش می کرد که برای حفظ نظام مجبوریم و این می گفت چه حفظ نظامی. نظام بدون مردم چه فایده ای داره. همین مردم این نظام اسلامی رو آوردن…

9- در مطلب قبلی یه عده در نظرخواهی(بخصوص در بالاترین) گفته بودن چرا نوشتی که بلد نیستی نماز بخونی و کلمه نمازاولی رو ساختی تا رژیم از این مسئله چماق بسازه بکوبه تو سرمون.
هر وقت عکس بچه می ذارم می گن, حالا نظام فکر می کنه همه ما بچه ایم.
عکس پیر می ذارم می گن حالا نظام فکر می کنه فقط پیرها مخالف نظامه.
عکس نانوا بذارم می گن الان نظام همه نانواها رو میگیره و…
عزیزان من, من خودمو گفتم. زیتون, که می تونه اقلیت کوچکی از این جنبش باشه. حتی اقلیت یک نفره(که مطمئنم خیلی بیشتر از اینا هم عقیده دارم)
چرا الکی بگم بلدم نماز بخونم وقتی بلد نیستم؟ چرا باید تو نوشته هام در اکثریت خودمو حل کنم؟
من اگه الان برای جنبش اصلاح طلبی و موسوی کلی فعالیت می کنم(گاهی از بعضی از خوداشون بیشتر. جز اولین نفرا بودم که گفتم به موسوی رای می دم و کلی بابتش فحش خوردم) مطمئن باشید وقتی اصلاح طلبا بیان رو کار, جزء اولین کسا خواهم بود که ازشون انتقاد کنم. رسالت من حق طلبی و عدالت خواهیه و هیچوقت بله قربان گو و مجیز گوی هیچ حکومتی نمی شم.(تکبیر)

10- خوب خدا رو شکر که بی بی سی دوباره با مردم ایران آشتی کرد و حس کرد کفه ی مردم دوباره از حکومت سنگین تر شده. حالا ببینیم بعد از تحلیف موضعش چی می شه.

11- این فَرِن نالوطی که حتی به ای میل ما هم محل نذاشت.(ای میل آدرسو از خورشید خانم گرفتم) خانم جان اگه می خوای از وبلاگ ها حرفی بزنی اقلا درست بخونشون. اگر هم اشتباه کردی شجاعت معذرت خواهی و تصحیحشو داشته باش. حالا عمومی نه, حتی شده یک خط در جواب من می نوشتی.

12- دلم تیکه تیکه ست برای اونایی که تو درگیریها و تو زندان ها زیر شکنجه کشته شدن و تازه خانواده شون برای گرفتن جسدشون باید پول بدن و قول اینکه سروصدا نکنن.
بمیرم برای خانواده های ندا آقا سلطان و سهراب اعرابی و محمد کامرانی (روم سیاه آقا یوسف و آقا کامران محمدی)و صدها شهید دیگه.
کارمند هواپیمایی نامه ای پردرد نوشته بود که وقتی پدر ندا پس از شنیدن کشته شدن دخترش در ترکیه به ایران برگشته بود چطور در فرودگاه وقتی برای ندا گریه کرده, مورد ضرب و شتم نیروهای پلیس قرار می گیره. به جای دلداری… و داستان پر از رنج خانم پروین فهیمی برای پیدا کردن پسرش که بعد از 26 روز جسد سهراب رو تحویلش می دن… و کشته های بیشماری که خانواده شون حتی می ترسن غمشونو با مردم در میون بذارن و بدتر ازهمه قصه ی پر غصه ی تجاوزات سبعانه و بعد سوزوندن پیکر ترانه ی موسوی…
وای… این درد به کجا بریم…

13- از بازداشت شده های اخیر نمی توان ننوشت؟
ژیلا بنی یعقوب چکار می کنه؟ کی نی نی ِ تو شکم مهسا امرآبادی رو چک ماهیانه می کنه؟
دایی نیما نامداری پیدا شد؟ محمد علی ابطحی روزگارش چطوره؟ شادی صدر؟
زید آبادی و حجاریان و سمیه توحیدلو و بقیه… روزی نیست به زندانی ها و به گم شده ها فکر نکنم.
حتی به حسین درخشان که چندین ماهه خبری ازش نیست…
به کدامین گناه…

14- خیلی مسخره ست… از کرامات بسیج… تو کشوی میز دفتر کار محمد دادخواه وکیل, تریاک و اسلحه پیدا میشه و لابد تو بساط حداد عادل و اسمشو نبر, آدامس خروس نشان!

15- دو شعر زیبا از حمید حمیدی برای سهراب و برای همۀ مادران که امروز سوگوار عزیزانشان هستند.

الف-» سراغ ریشه را بگیر»
برای سهراب و تقدیم به مادرش
* * *

مگر نمی دانستی؟
شکارچیان برای صید خود بر بامها دام گسترده بودند؟
حال که نیستی،
چه می کنی غم مادر را؟
برادر را ؟
غم آزادی را؟
تو رفتی و نیستی که ببینی
با رفتنت دوباره صاعقه افتاد به شهر ما
جهان کنون «سهراب» را با «ندا» ی دیگری میشناسد،
«ندای آزادی».
در زیر خاک خشک، سراغ ریشه را بگیر
ببین چگونه جان دارد!
کسی فرشتهء باران را، درآسمان به دار آویخته
تا ریشه ها جان نگیرند در خاک خشک،
اسکلت جهالت دهان گشوده، به نفرین تو و یارانت
فریاد می شود آوازت، بزن به کوه!
تا پژواکش کرکند گوش قاتلانت را.
ما که می دانیم چه رازیست در مرگت .
در آسمان دو پاره می شود ابر
و میگرید بر خاکت
نشان «سبزت» را برای که به یادگار نهادی
تا تو را به یاد من اندازد؟
فروغ می گفت:
«چراغ رابطه تاریک است»
ونیست تا ببیند که یارانت از دل مادر
تا خاک تو
فرش شمع گسترده اند.
دیگر سکوت نمی کنیم،
«خس وخاشاک» به راه افتاده است.
به نامت گل می کاریم،
گل سرخی به یاد آن شب مهتاب.
ببین جاریست امشب خون چشم مادرت در ماه
نمی دانی که مادر را چه ها کردند
همانان كه اين چنين «سهراب» را
با جان-جانانش به خاک- خشک -این کشور، رها کردند.
مادرت با تو بر خاکت سخن می گوید
سكوت مي كنی،
سکوت می کنی،
به دشت مي زني و محو مي شوي
زمانه در پی تو، ما را به افت و خيز خواهد کشید
ولی بدان
به رنگ خواب هاي مان كه نازك است،
رنگین کمان صلح را
بر آسمان مه گرفته خواهیم کشید.
ادامه دارد اين جهان،
نه برای قاتلان،
که برای مادران
که برای مردمان
که برای «آزادی»
حمید حمیدی
بامداد چهار شنبه 24 تیرماه 1388

ب- « برای همۀ مادران که امروز سوگوار عزیزانشان هستند «
واب تو را به خورشید برد،
با کبوتری بر شانه هایت
لبخندی در چشمانت
آوازی در گوشت
و فریادی در گلویت.
درختان در جنگل، با فریادی عاشق وار
تو را در آغوش گرفتند و بر تو لبخند زدند.
جنگل، سرود عاشقانه اش را، بر تو عریان کرد،
و دستان لطیف تو را، جستجو نمود.
می دانم که تنها نیستی،
هر جا میروی، جنگل پاره ای از توست.
از درختان که دور میشوی،
آنان نیز نجوا میکنند و می گریند و آرام می گیرند.
بر خورشید و جنگل، رشک نمیبرم،
چرا که،
رویاها و لبخند ت را، برایمان جا گذاشتی،
وقتی خواب تو را، به خورشید می برد.
(حمید حمیدی)

لینک در بالاترین

کنجکاوی های یک نماز اولی …

1- امروز در اخبار ساعت 2 بعد از ظهر, مجری اخبار, آقای حیدری, اولش خیلی آرام و شاعرانه انگار دارد قصه حسن کرد شبستری را برایمان تعریف کند در حالیکه پشت سرش عکس یک هواپیمای سالم را نشان می دادند در خلاصه اخبار گفت که برای پرواز تهران ایروان سانحه ای رخ داده و بعد رفت سراغ اخبار بعدی.
آنقدرآقای حیدری ریلکس بود که پیش خود گفتم خوب الحمدالله چیزی پیش نیامده. در مشروح اخبار با همان لحن آرامش و با همان عکس هواپیمای سالم در پشتش گفت اصلا از سرنوشت هواپیما و سرنشینان اطلاعی ندارند. دلم شور زد. یعنی چه اطلاعی ندارند. مگر نمی گوید دقیقه 16؟ نزدیکی های قزوین اشکالی در هواپیما به وجود آمده. مگر کره ماه بوده؟ راه تهران تا قزوین که پر است از مردم همه جا هم ماشالله پر از نیروهای انتظامی و لباس شخصی (بسیج).
حیدری گفت منتظریم تا از مسئولین خبر بهمان برسد. بعد از چند دقیقه یک هواپیمای خورد و خاکشیر با گودال بزرگی نشان دادند که یکی از نیروهای انتظامی(نفهمیدم مسئولیتش چه بود؟) اول بار با ناراحتی گفت که همه سرنشین ها و خدمه کشته شده اند. یک متر از جا پریدم! یعنی چه؟ یعنی حیدری اصلا خبر نداشت؟ تا آن مسئول آمد توضیح بیشتری بدهد تصویرش را قطع کردند و بعد پیام تسلیت احمدی نژاد را پخش کردند! نه یک پیام یک خطی دو خطی. یک بیانیه ی درست و حسابی. که یعنی خیلی وقت است می داند. احمدی نژاد از کی خبردار شده بود و چرا اینطور یواش یواش مردم را آماده کردند؟ چرا سعی کردند قضیه را خیلی ساده و پیش پا افتاده جلوه دهند؟
وقتی برای کشته شدن یک زن مصری توسط یک در دادگاه آلمان دیوانه( که البته من هم ناراحت شدم برایش) آنچنان قشرقی به پامی کنند و زنان کفن پوش به نماز جمعه می ریزند چرا برای کشته شدن هموطنانمان ارزشی قائل نیستند؟

2- تقریبا همه همکارهای سی با در اداره شان که چند صد کارگر و کارمند هستند به موسوی رای داده اند جز یکی دو نفر و البته بیشتر مدیران ارشد.
از سی با علت رای دادن یکیشان را که می شناختمش به احمدی نژاد پرسیدم. گفت این آقا تصمیم داشته به موسوی رای بدهد. اما یکی دوروز پیش از انتخابات سوار اتوبوس می شود که برود جایی , دیده یک پسر مزلف(او به پسران موسیخ سیخی رنگ کرده می گوید مزلف) از قسمت مردانه بلند شده رفته قسمت زنانه اتوبوس و بلند گفته دیگر قرار است موسوی بیاید و اتوبوس ها قاطی میشود. همکار سی با هم گفته برای یک لحظه از سوءاستفاده جوانان از آزادی ترسیدم و تصمیم گرفتم به احمدی نژاد رای بدهم که افسار اینها را بکشد.
این هم یک نوعش است…

3- در تظاهرات( البته قرار بود راهپیمایی بشود اما آنقدر مإموران با باتوم و تجهیزات دیگر دنبالمان کردند که بیشتر به تظاهرات می خورد) روی 18 تیر از یک مغازه دار که نه مغازه اش را بسته بود و نه کسی را راه میداد پرسیدم خوب چرا در مغازه ات را به دستور مامورین نمی بندی بروی خانه؟ گفت آخر می ترسم همین ها( لباس شخصی ها را نشان داد) یک کبریت در مغازه ام بیندازند آتشش بزنند و تمام پارچه هایم بسوزند و بیندازند تقصیر مردم عادی.
این حرف را از بیشتر صاحب مغازه های حدود ولی عصر و زرتشت و کاخ و … که بیشترشان مانتو, کت شلوار, تی شرت و خلاصه منسوجات می فروختند( و البته مردم را راه می دادند) هم شنیدم. می گفتند شکستن شیشه و آتش سوزی های روزهای اول را با چشم خودشان دیده اند که موتور سواران بسیجی در روز روشن انجام داده اند و در تلویزیون و رسانه های دولتی اعلام کرده اند کار مردم بوده. چند نفر را هم زوری مجبور به مصاحبه کرده اند. می گفتند مجبوریم تا آخر بایستیم تا دار و ندارمان دود نشود برود آسمان.

4- شما بگویید چکنم؟ سوالات یک فریب خورده!
واقعا مانده ام این جمعه در نماز جمعه چه لباسی بپوشم؟
چه رنگ لاکی به ناخن هایم بزنم. چادر سفید عروسی مادر بزرگم را با خودم ببرم یا نه. زیرانداز چه جنسی باشد که هم نرم باشد هم سبک. غیر از مهر نماز دیگر چه چیزهایی باید برد؟
در هر نماز چند بار باید دولا راست شد. اصلا نماز جمعه چند رکعت است؟ منی که از کرج به تهران می روم نباید شکسته بخوانم؟ راستی اصلا رکعت چیست؟ باید هر چه رفسنجانی گفت لب بزنم یا باید صدای «س» و»ص» از دهانم شنیده شود؟
رژیم غذایی ام چطور باید باشد؟ لابد مثل ورزشکارها نباید قبلش آش رشته و آبگوشت و لوبیا چیتی بخورم تا نفخ نکنم و خدای نکرده یک هو سر رکوع و سجده اولین نماز زندگی ام باطل نشود.
چطور است الله اکبرهایم را بلند بگویم. عین سر پشت باممان. اگر رفسنجانی آمد و نامردی کرد و چرت و پرت گفت و افتاد به راه ماله کشی باید چکار کنم ؟بگذارم بروم؟ «هو» اش کنم؟ جیغ بکشم؟
وسط نماز اگر یک هو تشنه ام شد چه؟
اگر رفسنجانی جوانمردی کرد و برای منفعت خود و خانواده اش و توشه ی این دنیا و آن دنیایش که شده آمد یک انتقاد جانانه از اسمش را نبر و احمدی نژاد کرد چه؟ برای هیپ هیپ هورا بکشم؟ برایش کف بزنم؟ با افراد صفم موج مکزیکی بروم؟
اگر رفسنجانی از ترسش ( یا تردید بین مردی و نامردی) اصلا نیامد چه؟ مثلا یک هو خود رهبر آمد و هلی کوپترش از بالا ازمان فیلم گرفت و با نهایت پررویی سند این نماز جمعه را هم عین انتخابات چهل میلیونی به اسم خودش بزند؟ فکر کنید ممکن است از دانشگاه تهران تا امام حسین و از آنور تا آزادی صف نماز ببندیم؟
نمازم را به هاشمی اقتدا کنم یا به موسوی یا به بقال سر کوچه مان که آدم خیلی خوبی ست؟ یا اصلا فُرادا بخوانم(فرادا را درست نوشته ام؟) آنقدر هیجان و سوال دارم که چه! مثل روز اول دبستان می ماند لامصب.
اگر کمکم نکنید زیتون افسرده حال می شود.
پ.ن.
خوب شد رها یادم آورد.
من از کرج باید با وضو بیایم؟ فکر نکنم شیر آب به این همه جمعیت برسد؟ راستی آول مسح سر میگیرند یا مسح دست؟(آصولا فعل مسح گرفتن است یا چیز دیگر؟). اول راست دوم چپ؟ برای چپ دست ها چه؟
اگر دیشبش با سی با…. (ببخشید اینجا زن و بچه رد می شود) ولی صبح آب قطع بود نمی شد دوش بگیرم نیایم؟ تکلیف جنبش سبز چه می شود؟ شبش بهتر نیست مردان را بفرستیم روی مبل بخوابند؟
صفوف نماز اصلاح طلب ها مختلط است یا جداسازی جنسیتی انجام می شود؟ می شود یک ردیف زن یک ردیف مرد؟
اگر وسط نماز ناگاه یکی به ما متلک گفت اجازه هست نمازمان را بشکنیم و مشت محکمی بر چانه اش بکوبیم و بقیه نمازمان را ادامه دهیم.
کی به دور و بر باید فوت کرد؟ و کجای نماز با بغل دستی دست می دهند و می گویند تقبل الله؟
بهتر نیست تا جمعه یکی اینها را یادمان بدهد؟
آبت الله سبز باشد بهتر است.
فقط برای ما نماز اولی ها آسان یاد بدهید جان مادرتان!

5- علی مهتدی عزیز, من را بگو که در وبلاگم خودم را سبک می کنم و از دیگران سوال می کنم… آخر بگو زیتون عددی است که جوابش را بدهند. نه رادیو تلویزیون یا روزنامه ای دارد که در صورت بیکار شدن آن ها را استخدام کند و نه پارتی کلفتی بین آنها.
ملت در نظرخواهی من مشغول کار خودشانند.(جز جند نفر از عزیزانم)
یکی دستور کشتن جنین های روسی در شکم مادرشان را می دهد. یکی به صفحه ی دستور پخت خورش آلو لینک می دهد.
یکی دعوایم می کند چرا از احمدی نژاد تشکر کرده ام. خوب شد از «اسمش را نبر» تشکر نکردم. چون اولش نوشتم بعد گفتم مصداق توهین دارد(!) و اسمش را پاک کردم. . لابد دستور می دادند از جنین من هم خورش الو اسفناج درست کنند. یکی می گوید پس باید از هیلتر هم تشکر کرد. اگر در آلمان زندگی می کردم و یهودی بودم خدا را چه دیدی شاید, این کار را می کردم.
علی جان, دلیل اینکه نمی توانم آی پی ببندم این است که آی پی هر کسی را بلاک کنم هر کس دیگری که از آن سرور استفاده می کند هم بلاک می شود.(دلیل دیگرش این است که اصلا بلد نیستم. ولی سال ها پیش کسی این کار را انجام داد و مشکلی که گفتم پیش آمد) نظرخواهی ام را دادم تاییدی کنند, تمام نظرها غیب می شدند. مثل شرکت واحد اتوبوس رانی سپردم به دست شخصیت و منش کامنت گذار!

6- پژمان مقصودی در وبلاگش «عشق مرغابی» در مورد نوشته ی قبلی من در مطلبی تحت عنوان «سهم خطای رفتاری در گرایش به جنبش اصلاحات» نوشته:
«چطور شده است که به عنوان مثال یک کمونیست یا یک سلطنت طلب که از اساس با جمهوری اسلامی مخالف بوده و در سی سال گذشته می خواسته سر به تن هیچکدام از سران رژیم نباشد ناگهان موسوی و اصلاحات برایش مهم می شوند؟»
و دلیل ایجاد شدن این خطا را در مغز مردم می شکافند. برای من که مثالش خیلی جالب بود.
من بیشتر این مثال در ذهنم بود که :
ما عده ای از مردمیم که داریم در حال بحث و جدل کردن توی سرو کله هم می زنیم. یک عده هم بدون اینکه حواسمان باشد هی می آیند به تنمان سیخی فرو می کنند. داراییهایمان را چپاول می کنند, دورمان دیوار می کشند. از آن بالا روی سر و صورتمان خاک و سنگ می ریزند. یک هو حواسمان سر جایش می آید می بینیم همه مان از یک چیز خارجی مشترک داریم اذیت می شویم. برای مدتی از بحث و جدل دست می کشیم و متحد می شویم تا دشمن مشترک را از بین ببریم تا دوباره برویم سر کار خودمان.

7- هزار شماره در ذهنم بود. فعلا همین شش شماره را پست کنم تا بقیه یادم بیاید.

لینک نماز اولی ها در بالاترین

گور خود را می کنید!

اولش مردم راضی بودند به عوض شدن رئیس جمهور.
با امید به عوض شدن شرایط رفتیم رإی دادیم.

بعد از تقلب عجولانه و تبریک عجولانه تر رهبر, مردم خیلی محترمانه گفتند ما قبول نداریم, آرا باید بازشماری بشود. هنوز راضی بودیم, رهبر باشد, تشخیص مصلحت باشد. شواری نگهبان باشد, به جهنم! حتی آن قانون اساسی کوفتی با هزار اشکال سرجاش باشد. فقط احمدی نژاد نباشد…
خودمان سر صندوق ها بودیم خبر داشتیم حدودا هر کس چند رای آورده, پس اعتراض کردیم. تجمع کردیم. هر جا می رفتیم احمدی نژاد هم همانجا تجمع می گذاشت. با وقاحت ما را خس و خاشاک و کثافت خطاب کرد.

تجمع ها ادامه پیداکرد. این بار به گفته شهردار سه میلیون نفر در راهپیمایی مسالمت آمیز در تهران شرکت کردند . بدون یک کلمه توهین و فحش. خودشان باورشان نمی شد و باچشم های گشاد به این منظره نگاه می کردند. آخرش یکیشان تاب نیاورد و تیراندازی کرد..
.
در تلویزیون مرتب به مردم معترض اوباش و اغتشاش گر گفته می شد. تحلیل گرانی آمدند و هر چه مزخرف و دروغ از دهنشان بیرون آمد گفتند و برایمان خط و نشان کشیدند. عصبانی تر شدیم.
موبایل و اس ام اس و یاهو و فیس بوک و… به رویمان بستند روی تلویزیون های ماهواره ای پارازیرت انداختند. متحد تر شدیم.
شب ها روی پشت بام دروغ گویی و دیکتاتوری این ها را فریاد زدیم. و مجبور شدیم(علی رغم لاییک بودن بعضی هایمان) از ظلم و جور شان به خدایی که ادعا داشتند می پرستندش و از او می ترسیدند پناه ببریم و الله اکبر بگوییم.
..
برای گرفتن حقمان هر روز به خیابان رفتیم. با وقاحت گفتند اینها عامل بیگانه اند. از اوباما و سارکوزی و براون دستور می گیرند. بمب گذار و مجاهد تقلبی تراشیدند و به تلویزیون آوردند. مکالمه تلفنی تقلبی پخش کردند که مثلا زنی از انگلیس رهبری جنبش را در دست دارد.

هر چه دروغ گفتند و سعی کردند از هم جدایمان کنند متحدتر شدیم و عزممان برای گرفتن حقمان جزم تر شد. دیگر نمی توانستیم در خانه بمانیم. بهمان توهین شده بود. هر روز با همدیگر در خیابان قرار می گذاشتیم.
اما هر روز بدون دلیل مردم را به خاک و خون کشاندند. بیش از ده نوع نیروی ویژه مثل سگ هار به جان مردم انداختند.
راهپیمایی بزرگتری را تدارک دیدیم.
خیلی از روزنامه نگارها, وبلاگ نویس ها و روشنفکران شچاعی که فکر می کردند رهبری جنبش در دست آنهاست دستگیر کردند و طبق خبرها چند نفرشان هنوز زیر وحشیانه ترین شکنجه ها قرار دارند.

رهبرمان در نماز جمعه آمد به جای میانجی گری , اعتقادمان را به سخره گرفت. و با آوردن کل سپاهش از سراسر ایران خواست ارعابمان کند.
فهمیدیم ارتش 20 میلیونی بسیج که قرار بود از منافع ملت دفاع کند برای رویارویی با مردم تربیت شده اند.

رئیس نیروی انتظامی با دماغ سفیدشده از شدت ترس آمد تلویزیون برایمان خط و نشان کشید که هر کس فردا به خیابان بیاید جانش پای خودش است.
کسانی که تا به حال ملتفت نشده بودند که خیابان ها هم مثل تمام ثروت این مملکت ارث پدری ایشان است و ابراز اعتراض در آن قدغن است حالیشان شد.
خیلی هامان وصیت نامه نوشتند. خیلی هامان باورمان نمیشد رژیمی که با راهپیمایی میلیونی مردم آمده و سوار شده, بیاید روی همان مردم آتش بگشاید.
دیروز گاز اشک آور و اسید و گلوله و باتوم بود که و حشیانه بر سر و روی مردم فرود می آمد. در بیمارستان ها و درمانگاه ها هم در امان نبودیم. خیلی ها به توصیه دکترها مجبور شدند با اسم دروغین و بدون استفاده از دفترچه بیمه از شکستگی های دست و پایشان عکس بگیرند و یا بخیه شوند. تا تحت تعقیب قرار نگیرند.
چه جوان هایی را سوار وانت و کامیون کردند و تا می خوردند با باتوم زدنشان و چون در زندان دیگر جایی نداشتند با لگد از ماشین به پایین پرتشان کردند.
به زن حامله و پیرزن و پیرمرد هم رحم نکردند.
چشم ها همه از گاز اشک آور سرخ بود.
بهترین صحنه ها همکاری مردم و باز گذاشتن درهای خانه به روی معترضین و
بدترین صحنه دیدن پیکر دختر زیبای ایران, ندا در فیلم بود که اشک به چشمان همه مان آورد…
امشب الله اکبرها سوز دیگر داشت. شعار مرگ بر دیکتاتور شدت بیشتری داشت. خیلی ها بعد از الله اکبر مرگ بر رهبر هم اضافه کرده بودند… و ندا جان, ندا جان راهت ادامه دارد…
دیگر مردم فقط به عوض شدن رئیس جمهور راضی نیستند. دیگر رهبر و بقیه بالایی ها را نمی خواهند.
همه احساس انزجار و نفرت داریم از حکومتی که به روی مردم پاک کشور گلوله می ریزد.

تا آخرش با هم می مانیم. چون
«اینان هراسشان ز یگانگی ماست.»
————-

1- امیرفرشاد ابراهیمی: در اعتراضات و حضور خود در خیابانها نکات زیر را فراموش نکنید/ حتما بخوانید نکات خیلی مفیدی هستند.

2- چند ای میل به دستم رسیده که از هواداران هر سه کاندیدا موسوی و کروبی و رضایی خواستن سه شنبه دوم تیر اعتصاب کنن و سرکاراشون نرن.. خبرش نمی دونم معتبره یا نه.

3- ششمین بیانیه میرحسین موسوی
خبر دلخراش شهادت گروهي ديگر از معترضان به وقوع تقلب گسترده در انتخابات اخير، جامعه ما را در بهت و سوگ فروبرده است. تيراندازي به مردم ، پادگاني شدن فضاي شهر، ارعاب، تحريك و قدرت نمايي همگي فرزندان نامشروع قانون گريزي شديدي است كه در معرض آن قرار داريم و عجبا كه بانيان چنين شرايطي ديگران را به اين خطا متهم مي كنند. به كساني كه مردم را به خاطراظهار نظر قانون شكن ناميده اند خبر مي دهم كه بي قانوني بزرگ عدم اعتنا و نقض صريح اصل 27 قانون اساسي از سوي دولت در عدم صدور مجوز براي اجتماعات مسالمت آميز است. آيا مردمي انقلابي كه با مشابه همين اجتماعات ما و شما را از فراموشخانه هاي تاريخ ستم شاهي بيرون آوردند مورد ضرب وجرح قرار گيرند و تهديد به زورآزمايي شوند؟

اينجانب به عنوان يك هم سوگ همچنان مردم عزيز را به خويشتنداري دعوت مي كنم. كشور متعلق به شماست. انقلاب و نظام ميراث شماست. اعتراض به دروغ و تقلب حق شماست. به احقاق حقوق خود اميدوار باشيد و اجازه ندهيد كساني كه براي نااميدي و ارعاب شما مي كوشند خشمتان را برانگيزند. در اعتراضات خود همچنان به پرهيز از خشونت پايبند بمانيد و چون پدران و مادراني دل شكسته با رفتارهاي نامتعارف فرزندانتان در قواي امنيتي برخورد كنيد. در عين حال از نيروهاي نظامي و انتظامي انتظار دارم نگذارند خاطرات اين ايام لطمه هاي جبران ناپذير به روابط آنها و مردم بزند. اين كه نام و نشان شهيدان، مجروحان و بازداشت شدگان به خانواده آنها اطلاع داده نشود و آنان در سرگرداني قرار گيرند هيچ سودي در برقراري آرامش ندارد و تنها احساسات را جريحه دار مي كند. همچنين است دستگيري هاي فله اي كه تنها موجب هتك پرهيزها و برداشته شدن رعايت ها ميان فرزندان نظامي و انتظامي ملت و بدنه جامعه مي شود.
از خداوند متعال براي اين شهيدان عزيز رحمت و علو درجات مسئلت مي كنم و براي خانواده هاي داغديده شان صبر و اجر آرزو دارم.
ميرحسين موسوي
31 خرداد 1388

4- پیش بینی زیتون
پنجشنبه, نتایج واقعی آرا بعد از رسیدگی شورای نگهبان: رای احمدی نژاد 40 میلیون, موسوی 5 میلیون, رضایی ده هزار. کروبی منفی سیصد هزار

2:17 | Zeitoon | نظرها(131)