عاشقانه‌های 6 … وقتی سی‌با کمک آشپز می‌شود…

یا بنابر تیتر سایت مرد روز:
کمک آشپز ماهر!

لینک در بالاترین

اون روزای بدحالیم بود که دوست داشتم فقط دراز بکشم و کتابی بخونم یا فیلمی تماشا کنم، حدودای چهار‌ونیم عصر بود که تلفن زنگ زد و منو از حال خلسه آورد بیرون. شوهر جان بود.

– عزیزم، حالت بهتره؟ ببین… باور کن نمی‌خوام به زحمت بندازمت و اصلا دوست نداشتم با این‌حالت مهمون دعوت کنم، اما خودت که عمه‌مو می‌شناسی.. زنگ زده می‌گه شب می‌خواهیم بیاییم یه سری بهتون بزنیم. منم از دهنم در رفت تعارف کردم که شام تشریف بیارید، اونم نه گذاشت و نه برداشت، گفت باشه با بچه‌ها میاییم!

– وای…تو که حالم رو می‌دونی. فشارم خیلی پایینه و راه هم که می‌رم سرگیجه دارم.

– می‌دونم عزیزم، اصلا خودتو تو زحمت ننداز. یه غذای ساده درست کن بنداز جلوشون! اصلا نه، تو فقط تا اونجایی که از دستت برمیاد یه کمی جمع و جور کن و برو استراحت کن، آشپزی رو بذار به عهده‌ی من. سعی می‌کنم قبل از شش خونه باشم.

– تو آخه آشپزی بلدی؟ اونم جلوی عمه‌ت که بره پشتمون صفحه بذاره.

– تو منو خیلی دست کم می‌گیری‌ها… میوه هم خودم می‌خرم میارم…

انگار دنیا رو زدن تو سرم، یه نگاهی به خونه کردم. همه جا ریخت و پاش بود. لباسایی که شب قبل با ماشین لباسشویی شسته بودم و چون هوا بارونی بود رو مبل‌ها پهن کرده بودم هنوز اونجا بودن و روزنامه‌هایی که شوهرجان و من خونده بودیم و حتی تاش نکرده بودیم بذاریم سرجاش، ظرفهای نشُسته شام شب قبل و صبحونه و ناهار، تخت‌خواب نامرتب، لباسا و شال‌هایی که دو سه ‌روز بود جمعشون نکرده بودم پایین تخت کُپه بود(اگه این سوال براتون مطرح شده اتاق خوابتون چه ربطی به عمه‌جان داره لابد عمه‌جان‌ ما رو نمی‌شناسید)، اسباب بازی بچه‌ها که هر جای خونه پخش بود…

چشمام از ضعف سیاهی می‌رفت، رفتم اول یه آب‌قند درست کردم و خوردم و بعد لنگ‌لنگان و آه‌ و ناله‌کنان و گاهی دست‌روی‌ دل و گاهی حوله‌گرم ‌روی‌دل شروع کردم به کار… لِک و لِک می‌کردم که به فکر افتادم غذا چی درست کنم؟ اصلا چی داریم؟

داخل فریزر رو یه نگاهی کردم. فقط مرغ داشتیم و مقداری سبزی‌خورد شده.. و به اندازه صد گرم هم زرشک و همون‌قدر هم خلال بادوم… گفتم عیبی نداره، زرشک‌پلو با مرغ درست می‌کنم. هوا هی تاریک و تاریک‌تر می‌شد و خبری از شوهر محترم نبود که نبود.

حدودای هشت بود و من داشتم آخرین مرحله غذا رو یعنی زرشک روی پلو رو آماده می‌کردم که اومد. تا از در اومد و حال نزارمو دید به زور منو برد تو اتاق خواب و گفت عزیزم خودتو به چه روزی انداختی؟ یه کم بخواب… مگه نگفتم کار نکن تا خودم بیام.

– آخه الان موقع اومدنه؟ مگه نگفتی شیش میام؟

– تو مگه نمی‌دونی کارام چقدر مهمه! آخرِ وقت یه کار برام آوردن نمی‌شد انجامش ندم.

اومدم پاشم.

– خوب حالا همه کارا رو خودم کردم زرشکش رو هم خودم سرخ می‌کنم.

هُلم داد بخوابم،

– امکان نداره بذارم. مگه من مُردم! زرشک سرخ کردن هم کاری داره آخه؟

من در حالت نیمه‌بیهوش:

– ببین خیلی کم زرشک داریم و آماده کردنش هم قِلِق داره. اگه خراب بشه دیگه چیزی نیست بریزیم رو برنج ها.

– من خراب کنم؟ عمراً. من بمیرم تو رو تو این حال نبینم. خدا بگم عمه‌مو چکار کنه! آخه این وقت اومدن بود. کوفت بخورن.

– ببین، زرشک‌ها رو شستم تو سبد کوچیکه‌ست. خلال بادوما هم تو کاسه‌ کوچیکه‌ست کنارش، زعفرون رو تو یه لیوان دم کردم، یک سومش رو تو زرشک‌ها بریز و دو سومش رو بذار برای روی برنج. موقع کشیدن برنج خودم درستش می‌کنم. تو ماهیتابه هم به اندازه کافی روغن ریختم.

با خنده گفت:

– بابا بلدم! عزیزم بلدم! مگه من تا حالا زرشک پلو نخوردم!

– ببین، زرشک لطیفه، زود می‌سوزه ها، یه تفتش بیشتر نباید بدی. فوری خلال بادوماش رو هم اضافه کن و زود زعفرون و در حالیکه هنوز قرمزه باید خاموشش کنی‌ها… روی هم سه چهار دقیقه نشه‌ها…

– دیگه داری عصبانیم می‌کنی‌ها. انگار قراره موشک هوا کنم. بگیر بخواب عزیزم.

چراغا رو خاموش کرد و رفت.

زور زدم تا داد بزنم:

– یه نصف قاشق شکر هم اضافه کن زیاد ترش نباشه.

جواب نداد. فکر کردم فوقش نشنیده باشه. ترشی زرشک تا حالا کسی رو نکشته.

با فکر اینکه چه شوهر خوب و مهربونی دارم که اقلا این دم آخری به دادم رسید. چشمامو بستم و پتو رو کشیدم سرم. آخیش… کمی گرمم شد… انگار خون به صورتم دوید. نمی‌دونم چند دقیقه شد که با صدای زنگ از جا پریدم…

تا مهمونا برسن بالا، دیدم شوهرجان هنوز تو آشپزخونه‌ست و داره یه چیزی رو هم می‌زنه. گفتم ای‌وَل یه غذای دیگه زده تنگ زرشک‌پلو. رفتم جلو، دیدم یه چیزایی سیاه رو تو ماهیتانه داره هم می‌زنه. هواکش هم روشنه و بویی به مشام نمی‌رسه حدس بزنم چیه.

– اینا چیه عزیزم،

– زرشکه دیگه…

به ساعت نگاه کردم و با تعجب پرسیدم:

– تو دقیقا نیم ساعته اینا رو داری روی شعله به هم می‌زنی؟

– آره مگه چیه؟

– مگه چیه؟ اینا که کاملا زغال شدن! حالا من چیکار کنم؟ دیگه نه زرشکی تو خونه داریم و نه خلال بادومی…

– اووه… عزیز من، حالا مگه چی شده؟ فکرم رفته بود رو پروژه‌ای که قراره بهم محول بشه فکر کنم یه ذره زیادی رو شعله موند. چقدر سخت می‌گیری!

– یه ذره! زیادی موند؟

خوب شد عمه جان با اهل و عیال رسید بالا، وگرنه من یه بلایی یا سر خودم می‌آوردم یا اون!

Advertisements

موقع امتحان ,سه پلشک آید و زن زایدو مهمان عزیزی ز ره آید…

۳۱ شهریور ۱۳۸۹ زیتون

از شدت تنهایی و غریبی (در وطن خودت)، علی‌رغم داشتن دو پسر شیطان و یک شوهرِ از صد پسربچه بچه تر، تصمیم می‌گیری در یک کلاس تابستانی شرکت کنی تا احساس کنی هنوز آدمی، نه یک ماشینِ غذاساز و رُفت و روب و شستشو.

بعد از یکی دو ماه تازه متوجه می‌شوی که همیشه شبِ قبل از هر کلاس، آن یکی پسر دل‌درد دارد و غذای مخصوص می‌خواهد و برای فردایش کلی چیز میز باید بخری و آن یکی خشتک شلوارش پاره شده و فردا باید عدل همان را بپوشد و شوهرجان برعکس شب‌های دیگر که برای کمک حداقل دستی بر ظرف‌ها می‌زد یا جارو برقی‌ای می‌کشید لنگش را جلوی مبل دراز کرده و مدام اُرد می‌دهد و اگرخواسته‌اش اجابت نشد بدون تعارف می‌رود روی اصل موضوع که:

– برای خودت می‌گم عزیزم! می‌دونی که من مرد روشنفکری هستم اما اگه واقعا نمی‌رسی مجبور نییستی کلاس بری. خودتو خسته نکن.(هیچوقت نمی‌گوید مجبور نیستی شب قبل از کلاس علاوه بر شام شب ناهار فردا رو هم آماده کنی)

با هر سختی شده، اوضاع را طوری رو به راه می‌کنی تا دهان بچه و شوهر و مادرشوهر و خواهر شوهر و مادر و خواهر خودت و کل همسایه‌ها را ببندی. بخصوص آن آقای همسایه که وقتی تورا کتاب به دست در راه پله می‌بیند نچ نچی می‌کند و با تاسف سری تکان می‌دهد(از دهان زنش شنیده‌ای که اگر جای شوهر تو بود در جا طلاقت می‌داد و به او تاکید کرده با تو نگردد. دقیقا به خاطر همین حرفهاست که شوهرت خودش را روشنفکر می‌داند)

خلاصه… هر طور شده تیر و مرداد را رد می‌کنی. ماه شهریور می‌رسد و جلسه‌های آخر کلاس. امتحان نزدیک می‌شود. به امید آنی که در روزهای پایانی آنچنان درسی بخوانی که همکلاسی‌های ازدواج نکرده‌ی از هفت دولت آزاد، انگشت به دهان بمانند که تو با چند سر عائله چه گلی می‌کاری.

اما هیهات… شک نکن همیشه دقیقا در این روزهاست که به بلاهایی عظیم نائل می‌شوی.

اگر لوله‌ای قرار است بترکد یا ماشین لباسشویی و جارو برقی و کولر و اتو و کامپیوتر و … از کار بیافتد، یا زن همسایه بغلی درد زایمان بگیرد، حتما بدان درست در همین روزها اتفاق می‌افتد. از همه مهم‌تر:

پسر خاله‌ای که در عمرت ندیده‌ای، چون قبل از به دنیا آمدن تو به خارج از کشور رفته و تا به حال حتی یک بار هم تلفن نزده حالت را بپرسد(دروغ چرا، یک بار هفت سال پیش زنگ زد ببیند زمین های مهرشهرشان متری چند شده و آیا دولت همه شان را تصرف کرده یا نه) ناگهان با صدایی که انگار می‌خواهد مژده‌ای بدهد می‌گوید الان ایران است. از واشنگتن دی سی(که تا به حال فکر می‌کردی سی دی است) خسته شده و تصمیم گرفته سورپرایزت کند و بیاید کرج آپارتمانی بخرد و تا آخر عمر با شادی و خوشی در نزدیکی‌های خانه تو زندگی کند. (آخر در تهران دیگر فامیلی نمانده. فقط مانده جوجه اردک زشت فامیل در دهات کرج). هر چه می‌خواهی منصرفش کنی که زندگی در آمریکا کجا و کرج کجا، توی گوشش نمی‌رود. او هم به پسران اُرد بده خانواده اضافه می‌شود. صبح تا شب می‌بری‌اش این بنگاه آن بنگاه خانه نشانش می‌دهی. بدون اینکه تشکری کند موقع پیاده و سوار شدن زرت زرت درِماشین را چنان می‌کوبد انگار سوار ماشین دشمن شده. تقریبا تمام اقصی نقاط کرج را گشته‌اید تا بالاخره چند آپارتمان کاملا باب میلش و به قول خودش – با ویوی عالی- پیدا می‌کنید اما می‌فهمی خانه‌گردی بیشتر حالت تفریح برایش دارد تا خرید واقعی. تا می‌گویی فلان ساعت کلاس داری با قهر می‌گوید «اگر مزاحمم بروم هتل». اما مگر تو می‌توانی بگذاری!

عادت غذایی بخصوصی دارد و هر چه می‌پزی ایراد می‌گیرد و باید ببریش رستوران که آیا بوی غذای بخصوصی توجهش را جلب کند یا نه و از صبح هر جای خانه که می‌روی دنبالت راه می‌افتد و هی حرف می‌زند و حرف می‌زند،( به قول خودش حرف‌هایی که سی سال هیچکس گوش نداده. زن هم هیچوقت نداشته تا انرژی لایزالش به حرف زدن را تحلیل ببرد) حتی با ذوق از چگونگی دست به یکی کردن خاله‌ها و دایی‌ها برای بالا کشیدن ارث مادرت تعریف می‌کند و تو دم بر نمی‌آوری چرا که ایرانیان مهمان نوازند.

قفل توالت خراب است می‌ترسی دنبالت آنجا هم بیاید.

کافی است در بین صحبت‌هایش جمله‌ای حتی به همدردی بپرانی یکهو براق می‌شود که وای… شما ایرانی ها چقدر حرف می‌زنید. و باز خودش هی حرف می‌زند و حرف می‌زند. موقع حرف زدنش حتما باید در چشمانش نگاه کنی و سرت را عین بز اخوش تکان بدهی وگرنه بی‌ادبی است و این مساله عصبانی‌اش می‌کند. اگر غذا هم در حال سوختن باشد باید بایستی تا کلماتش کاملا منعقد گردند که هیچگاه نمی‌گردند. اگر شوخی یا تیکه‌ای بپرانی تا جو را عوض کنی، متوجه نمی‌شود. به او بر می‌خورد و حالا جناب خر را بیاور و چیزی بارش کن.

آخر کاری پسرخاله‌جان خجالت! را کنار می‌گذارد و می‌گوید هوس تریاک کرده، شنیده است در ایران تریاک‌های خوبی پیدا می‌شود. هاج و واج می‌مانی چه بگویی که می‌گوید دیشب توی ساختمانتان بوی عطرش پیچیده بود برو از آنها بگیر. می‌گویی این چیزها در ایران جزء اسرار مگوست. اگر همه بدانند یکی می‌کشد رسم نیست به رویش بیاورند. اگر هم- بستش نباشی ممکن نیست مقر بیاید. اما حالی‌اش نیست. ناگهان به بهانه خریدن سیگار بیرون می‌رود و بدون خداحافظی می‌رود جایی دیگر. بعد زنگ می‌زند که شما ایرانی‌ها عجب عوض شده‌اید. هر جا می‌روم دعوایم می‌شود. باز صد رحمت به تو. بعد می‌گوید به زودی برمیگردد.

خوشبختانه هنوز یک جلسه دیگر از کلاس مانده برای رفع اشکال و تمرین. اما این بار هم امیدت ناامید می‌شود. درست شب قبلش زن دایی بزرگه که لوس آنجلس زندگی می‌کند زنگ می‌زند و قربان صدقه‌ات می‌رود که الان فرودگاه امام … (بوق) است و کسی را مثل تو لایق میزبانی‌اش نمی‌داند. می‌خواهی از شنیدن صدایش ذوق کنی که یادت می‌آید چند سال پیش که همین زن دایی برای شرکت در عروسی پسرش آمده بود ایران تنها کسی که دعوت نکرد تو بودی چرا که با زندگی در کرج کلاس خانواده را آورده‌ای پایین. چقدر آن روزها غصه خورده بودی. اما با یادآوری رسم مهمان نوازی ایرانی‌ها، شوهرت را می‌فرستی فرودگاه و خودت سرگرم رتق و فتق امورات خانه و درست کردن اتاق بچه برای او می‌شوی.

زن دایی خانوم جلوس می‌فرمایند و چنان به در و دیوار و مبلمان ساده دانشجویی‌ات نگاه می‌کند که انگار وسط کلبه قبایل آدم‌خوار نشسته. بعد از مدتی به خودش می‌آید و هدف مسافرتش را گشتن و خریدن سوغاتی اعلام می‌کند و اینکه تمام امیدش تو هستی که شنیده است خیلی مهربان و زرنگی.

اسم جلسه آخر کلاس فردایت را که می‌آوری آنچنان براق می‌شود که نفس کشیدن یادت می‌رود.

فردا صبح زود زن دایی‌جان بیدارت می‌کند و وادارت می‌کند پاشنه ها را ور بکشی و همراه او در بازارهای مختلف برایش دنبال کیسه حمام جاجیمی، سنگ پای مشکی متالیک قزوین، گوشت کوب فلزی، اسفند دود کن و سیخ و روشور و قاشق چوبی و بادبزن حصیری و روسری و شال و انگشتر و النگو و… می‌گردی. از هر کدام چهل پنجاه تا! چهار شاخ می‌مانی که در بورلی هیلز لوس آنجلس چه کسی روسری و شال سر می‌کند اما جرات نمی‌کنی بپرسی. هر شب خسته و کوفته و لنگ لنگان با کیسه‌های بزرگ و سنگین خرید برمی‌گردی. زن دایی جان سنی ازش گذشته(۷۰ سال) و از ادب به دور است بدهی کیسه حمل کند.

آداب غذا خوردن او از پسرخاله جان هم جالب‌تر است. بعد از شستن تو، او خودش یاید شخصا ظرف و یا لیوانش را آب بکشد تا دلش بیاید چیزی که دستور داده برایش درست کنی میل کند. با اینکه با چشم خودش دیده میوه ها را ۲۰ دقیقه در آب و مایع ضد عفونی گذاشته‌ای و بعد چندین بار آب می‌کشی باز موقع خوردن میوه آنها را اول آب می‌کشد. اما در خیابان هوس کثیف‌ترین خوراکی‌هایی که تو تا به حال جرأت خوردنشان را نداشته‌ای می‌کند و با لذت تمام می‌خورد.

هر دقیقه و ساعت هوس چیزهای عجیب غریب می‌کند و تو باید نصف شب خسته و خوابالود برایش آماده کنی. مثلا کباب کردن ۵ کیلو بادمجان روی ذغال و درست کردن کشک بادمجان با آن البته به همراه دوسه نوع غذای دیگر. چون از قدیم گفته‌اند کشک و بادمجان آدم را گرسنه می‌کند. امروز گوشتخوار است و فردا قسم می‌خورد که گیاه خوار است و پس فردا می‌گوید جز ماهی غذایی نباید خورد که برای قلب مفید است.

جلوی شوهرت مرتب از زندگی اشرافی در بورلی هیلز و خریدهای کیف و کفش و لباس چند هزار دلاری مارکدار و رفتن هفتگی‌اش به لاس وگاس و بازی قمارش می‌گوید و موقع خرید کیسه و روشور و لنگ و قاشق چوبی آنقدر چانه می‌زند که به گریه می‌افتد و می‌گوید از دست حکومت اینجا فرار کرده و آنجا در فقر کامل زندگی می‌کند که زیر بار ذلت نرود گوله گوله اشک می‌ریزد و فروشنده یک هو زیر قیمت خریدش می‌دهد(تو که خودت را متخصص چانه زدن می‌پنداشتی فک‌ات می‌افتد. زن دایی جان گاهی تا یک پنجم قیمت اصلی می‌خرد) بعد از خرید، فروشنده را تشویق می‌کند که کمکش می‌کند به آمریکا برود چون ایران دیگر جای زندگی نیست. حواسش به فیلمی که قبل از خرید بازی کرده نیست و از بورلی هیلز و ماهی ۲۰،۰۰۰ هزار دلار عایدی و کلفت‌های مکزیکی و لاس وگاس رفتن‌هایش و شوهای خواننده‌های لوس آنجلسی می‌گوید. تو از شدت خجالت می‌آیی بیرون و روی پله مغازه به روز امتحان فکر می‌کنی.

شب روز امتحان وقتی زن دایی جان هوس پارک گردی نصف شبانه کرده، سفت می‌ایستی که باید درس بخوانی چون فردا امتحان داری. زن دایی جان لب و لوچه ور می‌چیند که از آن بابا این چنین دختری هم باید! ناچار با شوهرت می‌فرستی‌اش.

اما مگر می‌شود این چند ساعت را درس خواند. حالا کرم از خودت است. تا می‌آیی یک خط بخوانی یاد کثیفی روی یخچال(که کسی هم نمی‌بیندش)، یاد نوبت شستن ماشین، زدن بنزین، یاد کثیف شدن سطل آشغال، پر شدن سبد رخت چرک، یاد نوبت گردگیری اتاق پسرها، لک داشتن شیرهای آب، یاد تمام شدن قریب القوع نان و گوشت و مرغ، یاد خالی کردن جا کفشی از کفش‌هایی که دیگر پا نمی‌کنید و یاد یه عالمه چیزهای با ربط و بی ربط می‌افتی.

فردا زیر نگاه‌های سنگین زن دایی صبحانه مفصلی درست می‌کنی و می‌روی امتحان بدهی به امید اینکه بتوانی در تاکسی دوسه خطی بخوانی که از شانس تو راننده آهنگ جواد یساری به صدای بلند گذاشته و همراهش بشکن می‌زند.

موبایلت زنگ می‌زند، صدای همسرت را به سختی می‌شنوی. از راننده خواهش می‌کنی چند ثانیه بشکن نزند. مرام به خرج می‌دهد و ضبط را هم می‌بندد. حالا می‌شنوی.

– از دست این فک و فامیل‌هایت، عمه جانت از انگلیس آمده، نمی‌دونم شماره موبایل مرا را از کجا آوردن. من که نمی‌تونم دائم کارمو ول کنم، نه سر ازدواجمون و نه سر بچه دار شدنمون یک تبریک خشک و خالی نگفتن، دریغ از یک تلفن در این سال‌ها و حتی یک سوغاتی کوجک.
نمی‌خواد بری امتحان بدی. خودت برو دنبالش. من نمی‌دونم این وسط کلاس و امتحان برای چیته؟ چقدر گفتم بمون سر خونه زندگیت. زنی که بچه داره شوهر داره…
گوشی را قطع می‌کنی. به راننده می‌گویی نگهدارد. پیاده می‌شوی. روی جدول خیابان می‌نشینی و…

لینک در بالاترین

سه پلشک آید و زن زاید و مهمان عزیزی ز ره آید…

اندردلایل «از رونق افتادن عید دیدنی»در سال‌های اخیر

بی‌خود نیست که در سال‌های اخیر مردم عطای عید‌دیدنی رو در ایام تعطیلات نوروز به لقاش بخشیدن و ترجیح می‌دن با همه سختی و گرونی و شلوغ پلوغی جاده‌ها و شهرها، برن مسافرت، یا اگر نمی‌رن، چاخانی از قبل به همه اعلام می‌کنن که احتمالا ما ایام عید نیستیم.

جریان خیلی ساده‌ست. مهمون‌های نوروزی جدیدا» خیلی لوس و نازپرورده شدن و جدا» دیگه حوصله‌ی آدم رو سر می‌برن.

یه زمانی بود که مراسم عید دیدنی خیلی ساده‌تر از امروز برگزار می‌شد، هر چی می‌ذاشتی جلوی مهمون خم به ابروش نمی‌آورد. دید و بازدیدها معمولا به خیر و خوشی و با کلی خاطره‌‌های خوب به پایان می‌رسید.

مثلا ، از آجیل بگم:
قدیم ندیم‌ها، تخمه ژاپنی(یا به‌قول آجیل‌فروش‌ها تخمه جابانی)، تخمه کدو، پسته، فندق، بادوم، از هر کدوم نیم‌کیلو می‌خریدی. اگر پولدار بودی کمی بادوم هندی و اگر متوسط به پایین بودی کمی نخود دوآتیشه قاطی می‌کردی و خلاص.
مهمون‌ها هم بدون نق‌نق اول به حساب بادوم هندی‌ها و بادوم‌ها می‌رسیدن بعد می‌رفتن سراغ پسته و فندق و خیلی باحوصله پوستشون می‌کندن. اگر هم سربسته بود با دندون -یا وقتی صاحب‌خونه می‌رفت چایی بیاره با پاشنه‌ی کفش- می‌شکستنش و بعد عین بچه‌ی آدم سرشونو به تخمه کدو و ژاپنی گرم می‌کردن و آخر سر که خیلی مُهِمات کم میومد به نخودچی هم راضی می‌شدن. جیکشون هم در نمیومد.
اما الان مهمون‌های نوروزی انتظار دارن هر چی می‌ذارن جلوشن پوست‌کنده باشه.
حتما باید مغز فندق، مغز پسته، مغز بادوم، بادوم هندی تازه از نوع اعلا و درشت بخری بذاری جلوشون. تخمه که اصلا . رو بهشون بدی انتظار دارن تخمه هم براشون مغز کنی بذاری دهنشون.
( تعارف نکنین، می‌خواین قبلش براتون بجویم و تقدیم کنیم؟:) والله… )

میوه‌جات:
قدیم‌ندیمها دوسه نوع میوه می‌ذاشتی تو یه پیش‌دستی چینی گل‌سرخی با یه کاردی که حتی نمی‌شد باهاش پنیر برید‍ و می‌ذاشتی جلوی مهمون. بعضیا که فراتر از این می‌رفتن و حاضر بودن ظرف میوه‌ به اون سنگینی رو بلند کنن و یکی یکی جلوی مهمون‌ها بگیرن، مهمون هم که روش نمی‌شد از همه‌ی میوه‌ها برداره و نهایتا» -تازه اونم با اصرار- به یکی دو نوع رضایت می‌داد.
میوه اگه کوچیک بود، بزرگ بود، خیارش کج بود، راست بود، آناناس بود، نبود، مهمون صداش در نمیومد، با کارد کُل(کُند) هر جور شده به زور یکی از میوه‌هاشو پوست می‌کند و خلاص.
حالا اگه پرتقال هر کدوم نیم کیلو و سیب هر کدوم چهارصد گرم و کناره‌های خیار اگه مثل دو خط موازی صاف نباشه و نارنگی و کیوی و موز فلان‌و بهمان طور نباشه، و میوه‌ها رو بلد نباشی عین برج میلاد بچینی، مهمون همچین پشت چشمی نازک می‌کنه که انگار بهش توهین کردی.
تیزترین کارد هم می‌ذاری کنارش، انتظار دارن ما بریم براشون پوست بکنیم! اینو هم تلویحا می‌گن. مثلا خانومه می‌گه ما هر وقت مهمون میاد تا براشون پوست نکنیم نمی‌خورن. یعنی صاحبخونه جان من ناخونام می‌شکنه، تو بیا برام پوست کن!

شیرینی:
قدیم‌ندیما هر کس بنا بر فراخور حالش شیرینی تهیه می‌کرد، بعضی‌ها خودشون می‌پختن، مثلا دونوع خونگی… و کمی نقل و آبنبات، اونایی هم که از بیرون می‌خریدن دوسه نوع، مثلا شیرینی دانمارکی می‌خریدن با مربایی. اگه وسعشون بیشتر می‌رسید اون بغل سوهان عسلی و بادوم سوخته و مسقطی و لوز و گز و قطاب و… هم اضافه می‌کردن.
اما حالا اگه تو صد تا ظرف صد نوع شکلات و شیرینی، انواع و اقسام، از اندازه مینیاتوری کوچولو گرفته تا گنده و کیک خامه‌ای براشون می‌یاری اما هنوز چشمشون دنبال شیرینی‌های بعدی می‌گرده، انگار اصلا پذیرایی نکردی. حالا بیشترشون هم شکرخدا رژیم دارن و آخرش همه‌ش باقی می‌مونه تو پیش‌دستی یدک و مجبوری بریزیشون دور.

ظرف و ظروف پذیرایی، از فنجون و سینی گرفته تا پیش‌دستی و دیس و جامیوه‌ای و…:

مهمون‌های امروزی از بدو ورود شروع می‌کنن به درآوردن مضنه‌ی اسباب پذیرایی، جلوی روت پیش‌دستی‌هاتو برمی‌گردونن که تهشو نگاه می‌کنن که ببینن مارکش چیه یا دنبال علامت «بی+ستاره» روی ظرف کریستال بوهمیا می‌گردن که ببینن اصله و خدای نکرده جی‌سی‌سی ایران نباشه. جدیدا رسم شده جلوی هر مهمون باید سه پیش‌دستی بگذاری. یکیشو عین برج ایفل پر از میوه کنی، به‌طوری که مهمون‌های حرفه‌ای فقط بلدن که چطور یه میوه بردارن که بقیه نریزه. یه پیش‌دستی برای پوست میوه و پیش‌دستی سوم برای شیرینی و شکلات. و یه کاسه پر از آجیل، البته مغز آجیل!

از مضنه‌زدن مبل و فرش می‌گذریم که گاهی وقاحت رو به اونجا می‌رسونن که یواشکی گوشه‌ی فرشتو بزنن بالا ببینن خدای نکرده ماشینی نباشه یا اگه نیست، فرش دست‌بافت چند رجه!
از خالی‌بندی‌هاشون هم بگذریم که می‌گن پارسال سواحل کریمه یا دبی یا نمی‌دونم فرانسه و ایتالیا بودن وامسال ما شانس داشتیم که آژانس هواپیمایی پارتی‌بازی کرده و باعث شده بلیت گیرشون نیاد و افتخار میزبانی اینا نصیبمون شده.(جالبه وقتی حرف از بازدید می‌زنیم می‌گن حالا شاید آژانس هواپیمایی دلش به رحم بیاد و براشون بلیت تهیه کنه و بقیه عیدو برن مسافرت. یعنی ما اومدیم شما دیگه نمی‌خواین زحمت بکشین)
از قیف‌اومدن سر کفش و کیف و لباسشون هم مجبوریم بگذریم که به نوعی بسیار ظریف حرفو می‌کشونن به اینکه چندین میلیون پول لباس دادن و چطور یک‌راست از یکی از مزون‌های فرانسه و یا آمریکا تونستن برای عید برسوننش ایران.

خلاصه که مهمون‌های عزیز و اخیر نوروزی اگر می‌خواهید عزیز بداریمتون یه ذره از درجه‌ی لوسیتون کم کنید.
مهمون‌هم مهمون‌های قدیم!
والله!!

شما چه فرقی بین مهمون‌های نوروزی قدیم و جدید می‌بینید؟ و فکر می‌کنید چرا مردم جدیدا به جای دید و بازدید بیشتر ترجیح می‌دن برن مسافرت و یا فقط به دیدار از یکی دو فامیل بزرگتر بسنده می‌کنن؟

آهان، من چند تا دیگه‌ش یادم اومد.
-با کفش میان خونه‌ی آدم، حتی گلش رو دم در پاک نمی‌کنن، من برام مهم نیست‌ها، ولی این حرف که چون می‌دونیم شما نماز نمی‌خونید با کفش اومدیم از اون حرفاست و جالب‌تر اینه که خیلی‌هاشون وقتی میری خونه شون عین شمر ذوالجوشون وای‌میسن دم در، تا کفشتو از پات درنیاری راهت نمی‌دن. حتی نمی‌ذارن کفش یدکی که تو کیفت گذاشتی بپوشی.
-می‌دونم یکی از دلایل کم شدن دید و بازدیدهای نوروزی، گرونی بیش از حد میوه و آجیل و شیرینی برای مردم متوسط به پایینه. و برای کسایی که رسم به مهمونی‌های ناهار شامی توی عید دارن خیلی گرون تموم می‌شه.
-و یه دلیل دیگه‌ش علاف شدنه. مردم عارشون میاد بگن دقیقا چه روزی میان عید دیدنی و تموم این 13 روزو باید حاضر و آماده و تمیز و نظیف بشینی که آیا کی بیان و یا نیان. اگه بشه اعلام کرد که مثلا من هفتم عید می‌شینم و همه این روز بیان، خیلی خوب می‌شه. من یه بار به فامیل‌های سی‌با این حرفو زدم همچین نگام کردن که «چه غلطا! چه جسارتا». انگار کفر گفتم!

2:14 | Zeitoon |