خاله فرخنده…

1- اول صبحی نیما زنگ زده می‌گه مامان جون فرخنده‌، امشب با مهسا و مهبد میاییم خونه‌تون. گفتم قدمتون روی چشم عزیزم. دلم برای مهبد کوچولو یه ذره شده، و یکراست رفتم سراغ یخچال ببینم چی کم داریم. نه مرغ داشتیم و نه میوه درست حسابی. جلوی عروس باید آبروداری کنم. پس حاضر شدم و زنبیل چرخدارمو برداشتم و رفتم خرید…
بازارروز از همیشه خلوت‌تر بود. این موقع همیشه سر پارک کردن جلوی بازار دعوا بود ولی امروز هنوز کلی جا داشت.
از اونجایی که اضافه‌کاری آقا فریدون رو چند وقتیه قطع کردن…
بقیه رو اینجا بخونید.
لینک در بالاترین

2- لباس پوشیده بودم برم مراسم ختم جعفر آقا پسرعموی آقا فریدون که تلفن زنگ زد، فکر کردم آقا فریدونه که می‌خواد ببینه چرا هنوز نرسیدم و بگم حوصله ندارم از اول بیام و مدام چشمم بیفته تو چشم اون خواهر بزرگه‌ت، اما عینک که زدم شماره رو خوندم، دیدم شماره لیدا افتاده. لیدا که باید دانشگاه باشه. خوب لابد دلش برام تنگ شده خواسته صدامو بشنوه. فرق دختر با پسر اینه دیگه! نیما از وقتی زن گرفته آیا دوسه روزی یه بار زنگ بزنه یا نزنه.
اما صدای لیدا چرا اینجوریه؟
– مامان، نترسی‌ها…
دلم هُری ریخت پایین، یعنی تصادف کرده، بیمارستانه؟
– چی شده، زود بگو دارم دق‌مرگ می‌شم.
– مامان منو گرفتن. بیا وزرا…
– چی؟ چی؟ مگه چی‌کار کردی؟ با ماشین به کسی زدی؟ فقط بگو طرف مُرده یا زنده‌ست…
– ئه، مامان حواست کجاست من که ماشین ندارم، گوش بده! باید قطع کنم، فوری برام لباس بیار، گرفتنم.
زدم تو سرم: وای، خاک بر سرم! لخت شدی؟ گفتم این گلشیفته کار دست جوونامون می‌ده(گریه…)
– ای بابا، کی لخت شده، مامان فرخنده جونم! گوش بده، گرفتنم، می‌گن لباس و حجابت ناجوره….
بقیه رو اینجا بخونید.
لینک در بالاترین

3- اسفندی که عزیز جون برای بوفون دود کرد نم داشت
قراره امشب همه دسته جمعی فوتبال نگاه‌ کنیم. مادر شوهرم هم قراره بیاد. این‌جور وقتا هم خیلی خوشحالم که همه افراد خانواده یه جا جمع میشیم و هم نگرانم نکنه چیزی کم و کسر باشه.
می‌رم کمی تخمه و میوه می‌خرم. برای شام هم، چون مادرشوهر و عروسم اصرارمی‌کنن خیلی ساده باشه، آش جو بار می‌گذارم.
راستش خیلی دلم می‌خواد یه بار بشینم از اول تا آخر یه بازی فوتبال رو ببینم، اما نمی‌شه. گاهی آقا فریدون سر گل‌های مهم صدام می‌زنه و میگه ول کن بیا بشین ببین فوتبال چه دنیای قشنگیه … اون نمی‌دونه وقتی دختر خونه بودم گاهی با دختر پسرای محل فوتبال بازی می‌کردم. اون‌موقعا اینجوری نبود که دختر پسرا اینقدر از هم دور باشن. اینجوری نبود یکی بگه تو چطوری لباس می‌پوشی، نماز می‌خونی، نمی‌خونی. دختری، پسری، اصلا به این کارا کاری نداشتیم. برای هم کُرکُری می‌خوندیم اما بیشتر جنبه شوخی داشت. اون موقعا من لاغر و فرز بودم و یه چند تا گلی که به برادر یکی از فوتبالیست‌های معروف اون دوره که همسایه‌مون بود زدم مثل توپ ترکید.
اما حالا…
بقیه رو اینجا بخونید.
لینک در بالاترین

12:23 | Zeitoon 

Advertisements

کل کلِ فوتبالی

رفته بودم برای فوتبال ایران کره سور و سات(یا به قولی سیور و سات) تهیه کنم. آجیل فروش و دو دوستش میخ شده بودن به تلویزیون قرمز 14 اینچ سیاه و سفیدش که داشت فوتبال پخش می کرد.
– ای وای آقا, فوتبال ایران شروع شده؟
بدون اینکه نگاهی بهم بندازه.
– نه, فوتبال استرالیا عراقه. اون یه ساعت دیگه شروع می شه.
– نگاه کردن نداره. معلومه استرالیا برنده ست. زود باش تخمه آفتاب گردون کم نمک برام بکش عجله دارم.
چنان نگاهی بهم انداخت که انگار جنایتی مرتکب شدم.
– خدا نکنه. باید عراق ببره.
– برای چی؟
– واسه اینکه کار ایران راحت تر باشه.
– از کجا معلومه ایران ببره. من که می گم کره می بره.
خون فروشنده به جوش اومد.
– این حرفا چیه؟ ایران صد در صد برنده ست! در ضمن تخمه آفتابگردون نداریم!(یه چیزی تو مایه های هری!)
– پس این گونی های پر از تخمه چیه؟ می دونی من چند ساله مشتری تم.(یه چیزی تو مایه های من که جیک جیک می کنم برات بذارم برم؟)

یکی از دوستاش پا در میونی کرد و خودش پا شد برام تخمه کشید. در حالیکه نیم نگاهی هم به تلویزیون فسقلی داشت. منم نامردی نکردم هی اُرد دادم.
– یک کیلو هم از این راحت الحلقومای شبیه پرچم ایران بده. نیم کیلو هم آلبالو خشکه, نیم کیلو هم ذرت شکلاتی, نیم کیلو هم پسته, آهان تخمه ژاپنی…
– بسه دیگه خانم. بقیه شو بعدا بیا بگیر.
– اومدیم و کار به وقت اضافه و پنالتی کشید!
هر سه داد زدن: ایران تو همون نیمه اول دو تا می زنه!
موقع پول حساب کردن بود و شوخی دیگه جایز نبود و فقط گفتم:
– می بینیم!

گفتم تا وقت هست یه چند تا هم بستنی چوبی بگیرم. که امسال زمستون عجیب ویار بستنی دارم.
فروشنده سوپر سر کوچه هم با چند تا دوستاش با گردن های افراشته مشغول دیدن تلویزیون ال سی دی که تقریبا به نزدیکای سقف آویزونش کرده بودن بود. دوسه بار صداش کردم جواب نداد.
بلند پرسیدم استرالیا برد؟
حواسش سر جا اومد و گفت: نه بابا, عراق می بره حتما»(که چی؟ که وقتی در فینال به ایران بیفته ایران بتونه بزنتش). لطفا سریع بگید چی می خواهید.
– ازون بستنی توت فرنگی یخی ها 4 تا, 4 تا هم یخی فالوده ای, 4 تا هم پرتقالی, 4 تا هم لیوانی, آهان دو تا هم شیر شکلاتی, دو تا هم…
– خانم حالا باید همه رو امشب بخری. فردا هم روز خداست. بذار فوتبالمونو ببینیم.
رفتم رو اعصابش. گفتم زیاد سخت نگیرید, فکر کنم استرالیا و کره می رن فینال.
گردن افراشته دوستاش که تا به حال یک ذره پایین نیومده بود یهو به سمت من برگشت(براشون خوب بود. گردنشون اونجوری خیلی درد می گرفت ) با عصبانیت گفتن:
– این حرفا چیه؟ ایران هزار درصد می ره بالا!
حال اونا رو هم گرفتم اومدم خونه. داشتم چایی دم می کردم سی با رسید و تند تند رفت لباس عوض کرد. منم روی میز رو پر از اطعمه و اشربه کردم.
سی با هم اعتقاد داشت ایران حتما می بره. پرسید به نظرت چند چند می بریم. گفتم یک هیچ (اومدم بگیم یک هیچ می بازیم, دیدم خسته ست و احتمال سکته و طلاق و ازین جور ماجراها داره. گفتم بذار دلش خوش باشه و تخمه ها زهرش نشه)
اما به محض اینکه فوتبال شروع شد و شماره پیامک مسابقه اومد که کی می بره زدم شماره 2 (یعنی کره می بره) و موذیانه شروع کردم همراه سی با و بچه ها ایران رو تشویق کردن. ولی ته دلم مطمئن بودم کره می بره. بازیشون یه سر و گردن بالاتر بود.
بعد از مسابقه ساعت و شماره پیامک رو نشون سی با دادم. گفتم اگه ایران نبرد در عوض شاید جایزه ببریم. در حالیکه می خواست تلافی کنه, گفت می دونی جایزه ش چیه ؟
– لابد ماشین یا دوسه میلیون تومن پول.
– دلت خوشه ها. جایزه ش 250 هزار تومن کمک سفر زیارتیه. تو هم که خیلی اهل زیارتی!
داشتم کنف می شدم. فکری کردم و گفتم:
– خوب من می گم مسلمون نیستم و سفر زیارتیمو باید برم ایتالیا که ازاونجا برم واتیکان:)

کلاغ پیشگوی ما اکبر آقا

بهمان برخورد. مگر «اکبر آقا » کلاغ بالکن ما از نظر هوش و حسن پیشگویی چی کم داره از «پُل» هشت پای آلمانی و دلفین آرژانتینی.
امروز صبح دو توپ رو شبیه پرچم کشورهای آرژانتین و آلمان رنگ کردم و گذاشتم تو بالکن.
اکبرآقا طبق معمول سر ظهر پیداش شد. دل تو دلم نبود.
با غرور تمام غذاهایی که براش گذاشته بودم خیلی آروم و آهسته خورد- اگه دندون داشت می گفتن داره 24 بار غذاشو می جوه- و پرواز کرد رفت بالا, کمی چرخ خورد بین دو توپ و هی رفت بالا و پایین(معلوم بود داره فکر می کنه)
بعد یهو اوج گرفت و رفت به سمت توپ آلمان. کفتم یعنی چی, می خواد چکار کنه!
و عین توپی که داره دروازه بانی رو گول می زنه در آخرین لحظات راهشو کج کرد و رفت به سمت توپ آرژانتین, گفتم یعنی آرژانتین می بره حتما … اما او با بی ادبی تمام چند بار خیلی ببخشید, گلاب به روتون, رید روش…
حالا ببینم کلاغ خوش تیپ ما از نظر پسشگویی تنایج بازی فوتبال جهانی چه کم داره از اون اختاپوس بی ریخت و دلفین لوس…

22 خرداد 89 چگونه گذشت

1- می خواستم بیایم بنویسم کاش به یاد راه پیمایی 25 خرداد پارسال راهپیمایی بزرگ امسال رو همون روز بندازیم. بعد گفتم من اینجا چه کاره م که پیشنهاد بدم.
بعد دیدم موسوی عین انسان های دموکرات متمدن تقاضای مجوز کرده. گفتم اینا هم حتما مجوز رو می ذارن تو سینی و تقدیم می کنن تا با راهپیمایی میلیونی آبروشون بره.
2- چیزی که من امروز دیدم یک حکومت نظامی ناب و خالص بود. خیلی وقت بود می دیدیم اما نمی خواستیم باور کنیم. ما الان داریم زیر زور سرنیزه و باتوم و گاز اشک آور زندگی می کنیم. اشک های مدام ما گواهه. اما داریم ادای انسان های آزاد رو در میاریم. ماشالله به روحیه.
چون با دوستان قرار گذاشته بودیم رفتم. منتها از ته مسیر به اول راهپیمایی(پیاده روی) کردیم. از آزادی به سمت انقلاب. اما مگه می شد شعار داد؟ نگاه های خشن مأمورا و تجهیزاتشون بهمون یادآوری می کردن که ما در چه جایگاهی قرار داریم. جایگاه متهم و جانی و شورشگر و وابسته به بیگانگان و زندانی و اعدامی بالقوه…

3- متاسفانه در کرج هیچکس شبا نمی ره الله اکبر بگه. همون پارسال هم تا یه ماه مقاومت کردیم و هر شب رفتیم و شب های آخر تنها بودیم. یکی گفت پدرم اجازه نمی ده چون ممکنه برای گزینش فوق لیسانس و دکترا بیان تحقیق. اون یکی گفت چون ایران دیگه جای زندگی نیست می ترسم بهم اجازه خروج از کشور ندن. اون یکی گفت داداشم گفته دیگه نرو می گیرنت بهت تجاوز می کنن(توجه کردید که بیشتر آقایون مانع خانوما بودن تا برعکسش؟)

4- ناامید نیستم. می دونم 90 درصد مردم مخالف این حکومتن( اون ده درصد هم لفت و لیس دارن و گرنه اونا هم این شیوه کشورداری رو قبول ندارن) فقط منتظر فرصتیم. حکومت های نظامی خیلی زودتر از حکومت های دیکتاتوری دیگه سرنگون می شن. اینو خودشون هم می دونن و برای همین اینقدر از ما می ترسن.
هر چی می گذره مردم بیشتر آگاه می شن و توقعشون از جنبش بالاتر می ره. روزای اول فقط به رفتن احمدی نژاد راضی بودن, بعد به داشتن ولایت فقیه و رهبر گیر دادن, بعد فهمیدن آزادی عقیده و آزادی پوشش و آزادی های دیگه هم بد چیزی نیست. بعدتر متوجه شدن رهبران سیاسی اصلاح طلب هم عیب هایی دارن و در صورت اومدن اونا باید خیلی از قبلا بهتر عمل کنن و به دگراندیشان احترام بذارن.
باور کنید گاهی تو تاکسی و مغازه ها و حتی ادارات دولتی چیزایی می شنوم که چشام گرد می شه.
خانم هایی مسن و کم سواد حرفهایی می زنن که روزنامه نگارا باید بیان جلوشون لنگ بندازن.

5- در اداره ای دولتی, مسئولی از پشت میزش بلند شد و به ارباب رجوع ها گفت من برم دفتر احمدی نژاد برگردم. یک عده از جمله من نفهمیدیم منظورش چیه. هاج و واج موندیم. من فکر کردم منظورش مدیر عامل اون اداره ست. اما وقتی بعد از 5 دقیقه با دست و صورت خیس و چشمانی درشت برگشت و ارباب رجوع مسنی گفت ما بهش می گیم بیت رهبری و خنده حضار تازه فهمیدیم منظورش کجا بوده.

6- مصادف شدن این روزا رو با فوتبال جام جهانی نمی دونم باید به فال نیک گرفت یا بد.
خوبیش اینه که اونایی که از یه راهپیمایی ناکام برگشتن به جای غصه خوردن مشغول خوردن تخمه آفتابگردون جلوی تلویزیونن. فوتبال آمریکا و انگلیس.
برادرم و سیبا دارن از کانال ماهواره ای نگاه می کنن و هر صحنه ای مهیج رو از دست می دن یا دوباره می خوان نگاه کنن, می زنن رو کانال سه ایران که از ترس نشون دادن صحنه های ناموسی با چندین ثانیه تاخیر پخش می کنه.

0:46 | Zeitoon | نظرها

با نگرانی اخبار عجیب غریب جدید رو دنبال می کنم…

1- واردات این همه نفرت به ایران و صادرات این همه آبرو توسط شخص شخیص احمدی نژاد در اجلاس ضد نژادپرستی ژنو.
او با این کارش عملا نژادپرستی رو گسترش داد. نمونه اش موضع اخیر اسرائیل بعد از سخنرانی او.
یه عده از بچه های بلاگرخودمون او رو شجاع می دونن. اما این چه شجاعتیه که دولت ها و مردم دنیا رو بر ضدمون متحد می کنه. اسم این کار بیشتر حماقت نیست؟

2- زدن اتهام بزرگ جاسوسی به رکسانا صابری (خبرنگار)و بریدن 8 سال زندان برای او.
نامه بهمن قبادی نامزد رکسانا.
چه بازی های سیاسی کثیفی تو مملکت ما در حال اجراست!

3- نامه‌ی پر از توهین مایلی کهن مربی تیم ملی فوتبال ایران به قلعه نویی. به خاطر همین نامه مجبور به استعفا شد.

4- بازی‌های کثیف انتخاباتی. بازی هایی که بازنده اصلی مردم هستن. راستش می‌ترسم بازم احمدی نژاد انتخاب بشه.

5- فیلم سوپر استار میلانی رو رفتم دیدم. فیلم تا وقتی هنوز معلوم نشده بود رها, دخترک فیلم یک فرشته ماورایی ست قابل تحمل بود. فرشته‌ی دروغگو, کلک, حقه باز, اغواگرو… نوبره والله. خانم میلانی چه عیبی داشت این فرشته کلک شما واقعا وجود داشت و مثلا واقعا دختر سوپراستار بود؟ آخرش عین فیلم های مکتبی شده بود.

6- کارآگاه علوی 2 انگار فقط ساخته شده بود برای آبرو بری و فحش و فضاحت به حزب توده. هیچ قسمتیش نبود که توهینی به نورالدین کیانوری و بقیه توده ای ها نکنه. همه شون رو قاتل و جانی و جاسوس و منفعت طلب جلوه داده بود.
من از این حزب چیز زیادی نمی دونم, فقط اینور و اونور خوندم که به وجود اومدن این حزب در زمان خودش یک ضرورت تاریخی بوده و خیلی از روشنفکرای اون زمان که خیلی هاشون هنوز هم زنده ن عضوش بودن و بیشترشون اهداف متعالی و مردمی داشتن. فیلمی که صرفا برای کوبیدن یه حزب ساخته بشه به لعنت خدا نمی ارزه. مثل فیلم مرگ تدریجی یک رویای جیرانی که فقط ساخته شده بود که بگه هر چی روشنفکره عوضی و عرق خور و لاابالیه و هر چی آدم مذهبیه خوب و پاک و درست و حسابی.

7- شکست سنگین تیم فوتبال پرسپولیس از تیم الغرافه قطر با نتیجه 5-1…

8- چند روز پیش من و سی‌با در یکی از پارک های جنگلی دست اندر دست هم داشتیم قدم می زدیم. درختای میوه پر از شکوفه بود و بارون نم نم می بارید. صورتم کمی متمایل به طرف سی‌با بود و داشتیم باهم خوش طبعی و شوخ طبعی می کردیم. یک هو جسمی بزرگ, نیمه مایع, لزج و گرم از بالای درخت جنار بلندی که همون لحظه داشتیم ازش رد می شدیم محکم به سمت راست صورتم پرتاب شد و پس از گذار از قسمتی از روسری و لپ من به قسمت راست کاپشن سی‌با برخورد کرد و پس از آلوده کردن آنجا یک راست روی کفشش افتاد. و کلاغ مذکور که راحت شده بود با خوشحالی قارقاری بلند سر داد. من حالت تهوع بهم دست داده بود و حتی نمی تونستم روسریمو که همون صبحش خریده بود و همینطور صورتمو پاک کنم. که سی‌با زحمتشو برام کشید.
گفتم از کی کلاغ ها یاد گفتن یهو برینن به همه چیز, بعد عین فاتح ها بخندن؟ قبلنا فوقش کارشونو روی سر آدم می کردن.
سی‌با گفت از کی؟ بعد با انگشت حساب کرد گفت فکر کنم نزدیک چهار سالی هست که همزمان ریدن به همه چیز در این مملکت باب شده.

9- آقای احمدی نژاد می خواست اون لنگه کفشی که منتظرالزیدی به سمت بوش پرت کرد به قیمت گزافی بخره. چرا مشتری دماغ دلقکی که به سمت خودش پرتاب شد نیست؟

10- غلط نویسی در وبلاگ ها داره عادی میشه.
مرجان در وبلاگش کویر سمنان نوشته:

((اينكه وبلاگ هر كى 4 ديوارى اختياريه شكى نيست، اما كلا ادبيات فارسى با سيرى وحشتناك داره به سمت ته دره سقوط ميكنه.
و اين يعنى فاجعه. نميدونم كه حتى بايد معلم رو سرزنش كرد يا دانش آموز رو.
قسمت خيلى وحشتناك ترش اينه كه بعضى از اين وبلاگ ها رو كه ميخونى ميگن ليسانسم تموم شد و منتظر امتحان فوق ليسانس هستم و اونموقع است كه ناخود آگاه مجبور ميشم بگم اى واى، نويسنده اين متن قراره فوق ليسانس باشه؟
بعضى وقتها اشتباهات تايپى پيدا ميشه كه خوب شايد در متون خودم هم پيدا بشه اما مشكلات املايى،
مخصوصا وقتى كه يك كلمه در طول متن چند بار تكرار ميشه ديگه قابل چشم پوشى نيست.
از جمله كلماتى كه منو آزار ميده ، ميخام، ميخاستم، خابيدم، خاهش ، خدت ( خودت ) خدش ( خودش ) راجب ( راجع به )
اصراف ( اسراف ) مذخرف ( مزخرف ) عسابم ( اعصابم ) توجيح ( توجيه ) ترجيه ( ترجيح) حدث ( حدس ، اينكه ديگه منو رسما ميكشه ) هرف ( حرف ) عظيمت ( عزيمت) وختى ( وقتى ) نخطه ( نقطه ) اسن ( اصلا ) بقل ( بغل )
خوانواده ( خانواده ) مذبور ( مزبور ) مزكور ( مذكور ) اسلاح ( اصلاح) واقن ( واقعا ) مسطرب ( مضطرب)
شورو ( شروع ) موزو ( موضوع) و خيلى كلمات ديگه كه واقعا يادم نيست.
جالبه كه يك جا ديدم مثلا نوشته بود، فلان موضوع رفته رو نروم !! اينقدر عسابم خورد شد كه نگو !!
در همين راستا كسى براى من كامنتى گذاشته بود با اين عنوان كه :
مرجان خانم مگه چند ساله از ايران رفتى كه ميگى اون سالها كه من ايران بودم ، به نذرم ! شما حويتت ! رو كاملن ! فراموش كردى
.))

متاسفانه این غلط نویسی ها داره روی من هم تاثیر می ذاره. و اونقدر در این وبلاگ اون وبلاگ کلمات رو به صورت غلط می خونم که گاهی شک می کنم به نحوه درست نوشتنش. مثلا در پست پیش که خواستم بنویسم مظنه, اونقدر در املاش شک کردم که آخر نوشتمش مضنه.
قضیه از وبلاگها فراتر رفته و در زیرنویس های تلویزیون هم بارها کلمات با املای اشتباه می بینیم.
در فیلم های دوبله شده به صورت زیر نویس که خیلی وحشتناک است. نیمی از کلمات اشتباه نوشته شده ن و این باعث می شه ما یواش یواش درست نویسی یادمون بره.

11-در صفحه سوم روزنامه همشهری چند روز پیش کاریکاتوری کشیده بودن که مثلا بنگاه دار خونه ای بی نهایت کوچک رو به مردی نشون می ده و می گه: درست اندازتون,( به جای درست اندازتونه)

12-مهندس نژادعسکری که در 30 فروردین 88 ساعت 12 ظهر داشت تو تلویزیون باغبانی یاد می داد, بارها از کلمه ی آب پاچی یا غبارپاچی(به جای آب پاشی و غبار پاشی) استفاده کرد.

13- می آیید غلط نویسی ها را به هم گوشزد کنیم؟

14- چرا ابطحی مشاور کروبی شد؟:(
من از نزدیک هم با کروبی و هم با همسرش صحبت کردم. اصلا قابل قیاس با میرحسین موسوی و زهرا رهنورد نیستن! شاید کروبی آدم خوبی باشه(!) اما برای من مسلمه که رئیس جمهور خوبی نخواهد شد.

15- در مقدمه ی مصاحبه اعتماد با زهرا رهنورد(30 فروردین) خبرنگار اونقدر از کلمات مجیزگویانه و چاپلوسانه مثل فول پروفسور و بهترین و فهمیده ترین زن ایرانی, کسی که همه چیز می داند, استفاده کرده بود که من به راستی حالم بد شد. طفلکی خود رهنورد خوب صحبت می کنه. خرابش نکنید.