توهم…

دور نمی‌بینم وقتی را که ورق‌پاره‌های مرا از گوشه‌گوشه‌ی اینترنت، اعم از فیس‌بوک و وبلاگ و توئیتر و فرندفید و حاشیه‌های ایمیل و درون کامنت‌ و حتی لایک‌ها(!)… جمع‌آوری کرده و کتابی بسازید، نامش زیتون ینهاده و قَسَم راستتان «به زیتون» باشد!

Advertisements

سین جیم شدن صادق گودرزی به محض بازگشت از المپیک به خاطر دست دادن با داور زن!

ببینید کی گفتم!
صادق گودرزی بیاد ایران می‌گیرنش می‌برنش سین جیم!
– وقتی داور زن دستت رو گرفت برد بالا چه احساسی بهت دست داد؟
– داغ شدی؟
– به بردن فکر نمی‌کردی و فکر صیغه کردن او بودی؟
– چرا اجازه دادی نامحرم دستت رو ببره بالا؟
– بهتر نبود می‌گفتی دست رقیبت رو بگیره ببره بالا، اینجوری به گناه نیفتی!
– تا حالا دست زن نامحرم دیگه‌ای به دستت خورده‌بود؟
– تو کلا» اینکاره‌ای؟
– چرا قبلش تذکر ندادی ما
مسلمونا اصولا داور زن قبول نداریم؟ حتی اجازه نمی‌دیم ضعیفه‌ها قاضی بشن!
– چرا قبل از مسابقه به داوره نگفتی خواهر حجابت را حفظ کن؟
– اصولا وقتی دیدی داور زنه، چرا انصراف ندادی؟ بردن اینقدر ارزش داشت؟
– کلا» خاک برسرت!

لینک در بالاترین

پی نوشت:
دانشمند و اسلام‌شناسی به اسم محسن خداوردیان اومده دست دادن ورزشکارا رو با خانوما در المپیک 2012 لندن مورد تحلیل قرار داده🙂
«اما قضیه امید نوروزی یه چیز دیگه هست؛ امید موقع اهدای مدال خیلی بی خود و بی جهت با زنه دست داد، در حالی که اگه کف دستاش رو مثل هندی ها به هم می چسبوند و زیر چونه می آورد هم دست نداده بود هم احترام گذاشته بود. قبلاً توی پارالمپیک و المپیک از این موارد از ورزشکارامون زیاد دیدیم و این مسئله خیلی غیر قابل پیش بینی نبود.
امید هم ابتدا دستش رو گرفت پشتش اما وقتی زنه دستشو دراز کرد امید دستشو آورد جلو، در حالی که می تونست دستش رو به نشانه ادای احترام روی سینش بذاره.
از افرادی که همه چیزو با هم قاطی می کنن انقدر بدم میاد! طرف نظر گذاشته ما تو قرن ۲۱ هستیم، یکی دیگه گفته تو کشور ۳۰۰۰ میلیاردو دزدیدن و …، آدم بی عقل، چون پول بالا کشیدن باید بریم دست بدیم به زن های نامحرم؟ اگه برعکس بود و ورزشکار خانم ایرانی روی سکو بود هم می گفتی خب با مرده دست بده؟ بعضی ها فکر می کنن فاحشگی یعنی مدرن بودن و اعتقاد به موازین شرعی یعنی عقب موندگی. اینا کسایی هستن که باید یا تو لقمه شون شک کرد یا تو نطفه شون.
وقتی والیبالیست ها با داور زن دست دادن مسئولین ما هوشیار نشدن و با ورزشکارای المپیکیمون هماهنگ نکردن، پس تقصیر اونا هم کم نیست.
مدال طلای المپیک قطعاً برای ما هم خیلی مهمه ولی وقتی برا بعضی ها عمل به دین اسلام افت داره باید تأسف خورد. چطور اونایی که زن های محجبه رو تو دانشگاه راه نمی دن یا تو مسابقه ورزشی اجازه حضور بهشون نمی دن نمی گن الان بهمون می گن عقب مونده، ولی ما که می خواهیم به دینمون عمل کنیم می شیم نفهم و عقب مونده؟
دست دادن این آقایون یه طرف، مورد پسند واقع شدن این امر توسط بعضی مردم یه طرف دیگه، که این دومیش خیلی رنج آوره. انگار اسلام رو به زور قبول دارن که این جوری برا خودشون ننگ می دونن مسلمون بودن رو.»
.» عکساشم حتما ببینید.
.

0:02 | Zeitoon 

فقط یه ایرانی می‌تونه…

فقط یه ایرانی مثل زیتون می‌تونه… 1

فقط یه ایرانی مثل زیتون می‌تونه یه هفته‌ای یه خمیردندونو مصرف کنه
و بعد تیوبشو با قیچی ببره و یه ماه مسواکشو بماله به دیواره‌ش و از کفی که می‌کنه کف کنه!

بالاترین

15:19 | Zeitoon

فقط یه ایرونی مثل زیتون می‌تونه… 2

فقط یه ایرانی مثل زیتون می‌تونه با پیتزاش انواع و اقسام سُس سفید و قرمز و کارد و چنگال و لیوان یه بار مصرف بگیره، بعد پیتزاشو خشک خشک با دست بخوره و سُس‌هاشو یواشکی بیاره خونه و هر وقت تو یخچال دیدشون احساس زرنگی کنه. کارد و چنگال و لیوانشو هم بذاره برای روز مبادا!

بالاترین

15:38 | Zeitoon

 

فقط یه ایرانی می‌تونه…3

فقط یه ایرانی می‌تونه از ترس روز مبادا، از 33 سال پیش تا حالا، هنوز همزمان تو انبارش کُرسی، منقل زیرش، لحافش، چراغ علاءالدین و گردسوز و سه فتیله و بشکه‌های نفت و کیسه‌های ذغال و کلی کپسول قدیمی گاز… نگه‌داره

بالاترین

15:51 | Zeitoon

حقایقی درباره زیتون…

جدا خسته شدم از بعضی‌ها، انگار فقط منتظر یه فرصتن تا آدمی که از اسب (شایدم الاغ) افتاده رو لگد بزنن.
دیدم  بلاگ‌رولینگ و نظرخواهی  اینجا خرابه،‌ هیچکس هم نتونست درستش کنه( خدا می‌دونه پسورد اینجا رو به چند نفر دادم).
پناه بردم به فیس‌بوک،‌ شاید  یکی دوساعت در روز بتونم ناراحتی‌ها و غم‌هامو فراموش کنم، اما دریغ و درد از نیش زبون بعضی‌ها…
شایدم بزرگترین اشتباه اینترنتیم همین ترک وبلاگ بود. به توصیه بعضی از دوستان عزیزم سعی می‌کنم از این به بعد بیشتر در وبلاگم بنویسم.
دلا خو کن به تنهایی و ازین صحبتا…
برای  راحتی خیال یه عده که انگار جواب این سوال‌ها از نون شب براشون واجب‌تره چند حقیقت راجع به زیتون رو اینجا می‌نویسم:
سوال‌1- زیتون زنه  یا مرد؟
جواب: زیتون زنه. به پیر و به پیغمبر زنه!
سوال 2- آیا کسی هم در دنیای واقعی تورو دیده و میشناسه؟
جواب: بله، ده‌ها وبلاگ‌نویس‌ منو از نزدیک دیدن و با بیشترشون حرف زدم، اما نه به اسم زیتون. هر جایی برای کسی کامنت گذاشتم که دیدمش، دروغ نگفتم. ولی به همه نمی‌تونم بگم کجا.
سوال3- با اسم زیتون چی؟
جواب: بله، در طول دوره ده ساله وبلاگ‌نویسیم فقط به دو نفر اعتماد کردم، یکیش آذرفخر عزیزم و دیگری ولگرد. که خوشحالم هرگز اشتباه نکردم.
سوال4- چرا به بقیه نمی‌گی کی هستی؟
جواب: به خاطر تجربه‌های خیلی بد. اولیش وبلاگ‌نویسی لوده به نام آبی بود. گفت قراره بیاد کرج خونه‌‌ی نوشی از من هم خواست باهاش قرار بذارم. قبول نکردم. اصرار کرد اقلا اسممو بهش بگم.صدها بار قسم خورد به هیچکس نمی‌گه. گفتم برای امتحان یه اسم من‌درآوردی بگم ببینم چی می‌شه. گفتم آنیتا ادیب. چند روز بعد نامه‌ای از نوشی خطاب به چند نفر رفت(اسامی‌شونو نگم بهتره) که مثلا اسم کوچک من آنیتاست و همون روز این اسم سر از سایت مبتذل آبکش درآورد و دوسه هفته نگذشته بود که  از طرف اطلاعات کرج  به دنبال آنیتا ادیب به تموم ان‌جی‌اوهای کرج سرزدن. خودم روزی به عنوان عضو هیئت مدیره یکی از ان‌جی‌ها شاهد  پیگیری اطلاعات‌ بودم. اسامی اعضا رو دیدن که کسی به اسم آنیتا ادیب عضو نیست. تموم مدت عرق سردی  به تموم تنم نشسته بود. این بود نتیجه اعتمادم!
در مورد دوستان دیگر، می‌بینم امروز با مطلبی که می‌نویسن موافقن و به‌به‌چه‌چه می‌کنن و بعد با پستی که موافقش نیستن تقریبا هر چی از دهنشون در میاد می‌گن. یا می‌گن فلان پستتو بردار تا دوستیمون حفظ بشه. شاید ندونن، من حتی اگر اشتباه کنم حاضرم پای اشتباهم وایسم ولی مثل ترسوها پاکش نمی‌کنم.
سوال5- آیا نشده دوستی آشنایی به خاطر سوتی‌هایی که می‌دی شناخته باشدت.
جواب:‌بله. شما شاید خنده‌تون بگیره، اما برای من دردآوره که دوستی که چندده‌میلیون سرمایه من پیشش به امانت بود فهمید و تهدید کرد اگر پولمو بخوام می‌ره  خبر می‌ده من زیتونم!
چندنفر دیگه شک کردن اما فعلا که سعی می‌کنم به روم نیارم. دیگه چیزی برای رشوه دادن ندارم.

سوال 6- آیا زیتون شوهر و بچه داره؟
جواب: بله.
سوال 7- آیا اینایی که می‌نویسم واقعیته؟
جواب: تقریبا 80 درصدش کاملا درسته. یعنی بیشتر خاطره نویسی می‌کنم. بقیه‌ش یا شوخیه یا ادغام کردن دو ماجرا. یا مجبورم تاریخ‌ها رو عوض کنم. مثلا ماجرای  دوسال پیش رو الان تعریف کنم. یا مکان رو تغییر دادم…
سوال8- آیا در زندگی واقعی هم همین عقاید رو دارم؟
جواب بله.
سوال 9- تا حالا شده به خاطر عقایدت بگیرنت؟
جواب: بله.
سوال 10- سند گرو گذاشتن برات؟
جوابک بله.
سوال 11- فهمیدن زیتونی.
جواب: معلومه که نه.
سوال 12- خوب چرا نمی ری خارج از کشور بعد خودتو معرفی نمی‌کنی؟
جواب: شما ببخشید، من امکاناتشو ندارم.
سوال 13- با اسم اصلیت هم می‌نویسی؟
جواب: بله.
سوال 14- معروفی؟
جواب: معلومه که نه!
سوال 15- مثل تو وبلاگت می‌نویسی؟
جواب: موضوع همیناست،اما خط قرمزهارو بیشتر رعایت می‌کنم. تهدیدهایی که زیتون شده مسلمه که اسم اصلیم نشده. اما  عقایدم یکیه.
سوال16- آیا راست گفتی به خاطر عقایدت کارات رو از دست دادی؟
جواب: بله، چند بار، اولش یه کار دولتی بود که حقوق خوبی هم داشتم می‌تونستم عین همکارام با تظاهر به مسلمون بودن بمونم اما حرفمو زدم و اخراج رو پذیرفتم و دوکار خصوصی هم دقیقا به خاطر عقیده‌م و زیربارزور نرفتن از دست دادم و فعلا بی‌حقوقم! با اینکه از نظرمالی وضع خیلی خوبی نداریم.
سوال 17- خودت ناراحت نیستی با اسم مستعار می‌نویسی؟
جواب: چرا، خیلی غصه می‌ خورم! کیه که بدش بیاد این دوستی‌های مجازی واقعی بشه؟ بعضی وقتا خواب بعضی از دوستان اینترنتی‌ام رو می‌بینم. به این دوستی‌ها خیلی احتیاج دارم… .
سوال 18: چرا مثل فلانی که توی ایرانه و شجاعانه با اسم اصلیش می‌نویسه و می‌گه هرگز ایران رو ترک نمی‌کنه نیستی؟
جواب: تا بیام جواب سوالتو بدم با اجازه‌ت همون فلانی از کشور بیسار بورسیه‌شو گرفته ( یا از طرف فلان خبرگزاری خارجی استخدام شده)و الان فرودگاهه و داره می‌ره… ..
سوال 19- خوب فلانی رو چی میگی که زندانه و اصولا اگه بخواد بره هم نمی‌تونه؟ اون‌جوری محبوب‌تر هم می‌شی.
جواب: ببخشید من به خاطر بچه‌هام نمی‌خوام برم زندون. مریضم و اصلا نمی‌دونم طاقتم چقدره. فعلا درد مستعار نویسی و حرف  سنگین از شما شنیدن رو به جان می‌خرم تا ببینیم بعد چی می‌شه.

سوال20 و آخرین سوال- ببخشید زیتون  برای صبحونه چی می‌خوره؟(راستش برای سوال آخر نوشتم: زیتون با پای چپ وارد توالت می‌شه یا راست؟).
جواب:..Oh… Come On!

عاشقانه های من و سیبا- 3

از در وارد شد و با خنده و عشق بوسم کرد و با نگاهی فاتحانه دست تو کیفش کرد.
– اگه گفتی چی واست خریدم!
من با خوشحالی از اینکه بالاخره یک بار هم که شده بدون هیچ تیکه و یادآوری خودش عقلش رسیده کادویی برام بخره گفتم نمی دونم…
– حدس بزن(هنوز دستش تو کیفش بود. گل نمی تونست باشه…)
من با نیش باز: طلا؟
– نه…(حتی لبخندش نپژمرد.. یعنی کادوش بهتر از طلاست؟)
– اون انگشتر الماسه؟
– نه…
– سرویس نقره.
– نه…
– عطر
-نه
-ادوکلن
– نه بابا…
– یه تاپ خوشگل…
– نه (و خنده ای بلند)
– بگودیگه بدجنس… دلم آب شد…
در حالیکه با دهنش آهنگ دادارادام می خوند با ژستی مارلون براندو وار( یا اگه خیلی نخوام اغراق کنم ,حامد بهداد وار) چیزی از کیفش درآورد…
باورم نشد, یک قوطی بنفش نرم کننده موی گلرنگ بود.
– یعنی چی؟ مسخره کردی؟
هنوز در عالم هپروت و خوشحال و پر از اعتماد به نفس بود: نه عزیزم, اون روز داشتی تلفنی به دوستت می گفتی شونه کردن موهات سخته شنیدم, امروز تو تعاونی اداره اینو دیدم و برات خریدم. گفتم برات بخرم خوشحالت کنم.
با خنده گفتم- آخه آدم عاقل تو از اول ازدواج که هر روز می ری حموم دوش می گیری, تا به حال چشمت به اون همه کاندیشنر مو که تو قفسه بندی هست نخورده بود؟
بردمش حموم و انواع و اقسام نرم کننده مو از هر مارکی رو نشونش دادم, حتی عین همون که خریده بود و من ازش استفاده نمی کردم تو قفسه بود.
– حالا نزن تو ذوقم دیگه…
– باشه بابا … مرسی:)

—————
درسته که به قول هوشنگ ابتهاج عزیز:
هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست
هر چیز رنگ آتش و خون دارد این زمان…
اما من واقعا دیگه بریدم, نمی تونم از مرگ عزیت الله سحابی, هاله و بعدش هدی صابر بنویسم. اشک اجازه نمی ده.
همه دارن یا کشته می شن یا دق مرگ می شن. شهادت نامه 64 زندانی سیاسی به عنوان اعتراض به اهمال در معالجه هدی صابر رو که خوندم تا آخر نامه جلوی خودمو گرفتم اما به اسامی که رسیدم دیگه نتونستم جلوی اشک ریختنمو بگیرم. چرا باید بهترین و شجاعترین فرزندان کشورمون زندانی باشن؟
مدام لحظه مرگ ندا جلو چشممه.
چهره پروین فهیمی جلوی زندان اوین وقتی از بقیه زندانی ها سراغ سهرابشو می گرفت و نگران از دست دادن روز کنکور بود…

هر چیز رنگ آتش و خون ندارد این زمان؟

عشقانه های من و سی با – 2

بچه ها خواب بودن و من و سی با هرکدوم مشغول کاری بودیم. من تو آشپزخونه مشغول آشپزی و سی با رفته بود ریششو بزنه. تقدیر بر این قرار گرفت که هر دو هم زمان از مَقُرمون بیرون بیاییم. وسط هال به یک متری هم که رسیدیم سی با یهو با عشق تموم آغوششو باز کرد که یعنی بپر بغلم. منم با دیدن بازوهای ستبرش شل شدم, تصمیم گرفتم با تموم قوا این کارو کنم. چشامو بستم و درست در حالی که استارت زده بودم برای انداختن خودم در بغل سیبا, یهو صدای زنگ در و بعدش جاخالی سیبا و بعد با کله خوردن زمین اینجانب. و بقیه شو هم خودتون حدس بزنید..
.
.
بعد از هدیه روز مرد, هدیه روز تولد سیبا هم صرف امور خیریه خواهد شد…

بالاترین

من یک محاربم, لطفا سی‌با را اعدام کنید!

چرا از خودم مایه بذارم,

آدم شوهر می کنه برای یه همچین روزای سختی

لینک در بالاترین
ارجاعی به صفحه ی بازی وبلاگی من یک محارب هستم

2:55 | Zeitoon | نظرها