همی دخترا با ای موهاشون خِلافَ می‌رینن به جمهوری اسلامی!

زنِ حدودا 70 ساله‌، ریز نقش و لاغری با مانتو روسری و کفش و کیف همه رنگ روشن و شیک، کنار خیابون وایساده بود. ظاهرا می‌خواست بره اون‌ور خیابون و می‌ترسید. خیابون  فرعی و یکطرفه بود و خط‌کشی عابرپیاده نداشت و ماشین‌ها هم طبق معمول هیچ اهمیتی به عابرپیاده نمی‌دادن.
مثل زورو  دویدم به اون طرفش که ماشین‌ها به سرعت میومدن تا نترسه و باهم بریم اونور.  اصلا توجهی نکرد و کماکان لب‌های باریک جدی‌‌اش رو به هم فشار می‌داد. چند ثانیه‌ بعد، پژو 206 قرمزی که چهار دختر  خیلی سانتی‌مانتال توش نشسته بودن از جلومون رد شد… هر کدوم موهاشونو یه رنگی کرده بودن نارنجی و شرابی، نسکافه‌ای و طلایی. قسمت اعظم موهاشون به صورت تاج بزرگ و دو رشته پهن در دو طرف صورتشون بیرون بود. با مانتو و شال‌هایی با رنگهایی تند و شاد. یه چیزی بود مثل کارناوال. لبهای باریک زن از هم باز شد و جمله‌ای به گوشم رسید:
– همی دخترا با ای موهاشون خِلافَ می‌رینن به جمهوری اسلامی!
– جان؟
– گفتم این دخترا گُه می‌ریزن سر ای جمهوری اسلامی!
– ببخشید،‌ ولی…
– چرا نمی‌فهمی دختر، همینا عن می‌کنن تو دهن آخوندا…
تا  ماجرا به «که‌که» و «سنده» نرسیده تندی گفتم:
– ببخشید خانوم اونو فهمیدم، منظورتونو از کلمه «خِلاف» نفهمیدم…
لبهاش به خنده باز شد:
–  هااااا…خو زودتر می‌پرسیدی. منظورم ای بود که خِلافِ ادب نباشه…
– آهان… نه بابا… اختیار دارید
– ها…خلوت شد، زودی بیا بَریم او‌وَر. تنبلی نکن دختر!

بالاترین

Advertisements

بازار، و بازاری…

1- نه اینکه من با تعطیل شدن بازار موافق نباشم،‌   تو این شرایط با هرگونه اعتصابی که جون مردمو به خطر نندازه موافقم.
اما به نظرم پیامک‌هایی که چهارشنبه برای بازاری‌ها اومد شبیه پیامک‌هایی که برای  نخریدن سه روزه شیر و نون اومد بود.
نبود؟
برو…

2- در تظاهرات چهارشنبه بازاری‌ها جای زن‌ها خالی بود.
تظاهراتی که توش زن نباشه، معلومه چی از توش در میاد…

3- می‌گن مردم این‌روزا زیاد حال و حوصله خوندن ندارن، پس همون دو شماره بالا بسه…

سین جیم شدن صادق گودرزی به محض بازگشت از المپیک به خاطر دست دادن با داور زن!

ببینید کی گفتم!
صادق گودرزی بیاد ایران می‌گیرنش می‌برنش سین جیم!
– وقتی داور زن دستت رو گرفت برد بالا چه احساسی بهت دست داد؟
– داغ شدی؟
– به بردن فکر نمی‌کردی و فکر صیغه کردن او بودی؟
– چرا اجازه دادی نامحرم دستت رو ببره بالا؟
– بهتر نبود می‌گفتی دست رقیبت رو بگیره ببره بالا، اینجوری به گناه نیفتی!
– تا حالا دست زن نامحرم دیگه‌ای به دستت خورده‌بود؟
– تو کلا» اینکاره‌ای؟
– چرا قبلش تذکر ندادی ما
مسلمونا اصولا داور زن قبول نداریم؟ حتی اجازه نمی‌دیم ضعیفه‌ها قاضی بشن!
– چرا قبل از مسابقه به داوره نگفتی خواهر حجابت را حفظ کن؟
– اصولا وقتی دیدی داور زنه، چرا انصراف ندادی؟ بردن اینقدر ارزش داشت؟
– کلا» خاک برسرت!

لینک در بالاترین

پی نوشت:
دانشمند و اسلام‌شناسی به اسم محسن خداوردیان اومده دست دادن ورزشکارا رو با خانوما در المپیک 2012 لندن مورد تحلیل قرار داده🙂
«اما قضیه امید نوروزی یه چیز دیگه هست؛ امید موقع اهدای مدال خیلی بی خود و بی جهت با زنه دست داد، در حالی که اگه کف دستاش رو مثل هندی ها به هم می چسبوند و زیر چونه می آورد هم دست نداده بود هم احترام گذاشته بود. قبلاً توی پارالمپیک و المپیک از این موارد از ورزشکارامون زیاد دیدیم و این مسئله خیلی غیر قابل پیش بینی نبود.
امید هم ابتدا دستش رو گرفت پشتش اما وقتی زنه دستشو دراز کرد امید دستشو آورد جلو، در حالی که می تونست دستش رو به نشانه ادای احترام روی سینش بذاره.
از افرادی که همه چیزو با هم قاطی می کنن انقدر بدم میاد! طرف نظر گذاشته ما تو قرن ۲۱ هستیم، یکی دیگه گفته تو کشور ۳۰۰۰ میلیاردو دزدیدن و …، آدم بی عقل، چون پول بالا کشیدن باید بریم دست بدیم به زن های نامحرم؟ اگه برعکس بود و ورزشکار خانم ایرانی روی سکو بود هم می گفتی خب با مرده دست بده؟ بعضی ها فکر می کنن فاحشگی یعنی مدرن بودن و اعتقاد به موازین شرعی یعنی عقب موندگی. اینا کسایی هستن که باید یا تو لقمه شون شک کرد یا تو نطفه شون.
وقتی والیبالیست ها با داور زن دست دادن مسئولین ما هوشیار نشدن و با ورزشکارای المپیکیمون هماهنگ نکردن، پس تقصیر اونا هم کم نیست.
مدال طلای المپیک قطعاً برای ما هم خیلی مهمه ولی وقتی برا بعضی ها عمل به دین اسلام افت داره باید تأسف خورد. چطور اونایی که زن های محجبه رو تو دانشگاه راه نمی دن یا تو مسابقه ورزشی اجازه حضور بهشون نمی دن نمی گن الان بهمون می گن عقب مونده، ولی ما که می خواهیم به دینمون عمل کنیم می شیم نفهم و عقب مونده؟
دست دادن این آقایون یه طرف، مورد پسند واقع شدن این امر توسط بعضی مردم یه طرف دیگه، که این دومیش خیلی رنج آوره. انگار اسلام رو به زور قبول دارن که این جوری برا خودشون ننگ می دونن مسلمون بودن رو.»
.» عکساشم حتما ببینید.
.

0:02 | Zeitoon 

آخه زن!

آخه زن، این چی بود یادم دادی درست کنم! حالم داره به هم ‌می‌خوره…
تا من باشم اینقدر پیش دیگران درددل نکنم.
تو کلاس ورزش از دهنم دررفت گفتم تقصیر این بستنیه که نمی‌ذاره من لاغر شم…
زنیکه خوش‌هیکل( عوضی عین آنجلینا جولی بود) نه گذاشت و نه برداشت با ژست و ادا در حالیکه رو چرخ مسکری قر می‌داد، گفت من یه قاشق بستنی رو با یه کاسه کوچیک ماست قاطی می‌کنم یه ورق ژلاتین رو بهش اضافه می‌کنم و می‌ذارم تو یخچال خوب ببنده… هم چاق نمی‌کنه هم مقویه و هم سرد و خوشمزه‌ست.
حالا گیرم من اومدم نیم کیلو بستنی رو ریختم تو یه سطل ماست پرچرب و دو بسته ژله آماده شکردار هم بهش اضافه کردم. طاقت نیاوردم بذارم خوب ببنده و زودتر خوردم…
مهم نبود که… حالا حالم داره بهم می‌خورده و من هر چی فحش بلدم نثار زنیکه آنجلینا می‌کنم!

0:33 | Zeitoon 

عاشقانه‌های 6 … وقتی سی‌با کمک آشپز می‌شود…

یا بنابر تیتر سایت مرد روز:
کمک آشپز ماهر!

لینک در بالاترین

اون روزای بدحالیم بود که دوست داشتم فقط دراز بکشم و کتابی بخونم یا فیلمی تماشا کنم، حدودای چهار‌ونیم عصر بود که تلفن زنگ زد و منو از حال خلسه آورد بیرون. شوهر جان بود.

– عزیزم، حالت بهتره؟ ببین… باور کن نمی‌خوام به زحمت بندازمت و اصلا دوست نداشتم با این‌حالت مهمون دعوت کنم، اما خودت که عمه‌مو می‌شناسی.. زنگ زده می‌گه شب می‌خواهیم بیاییم یه سری بهتون بزنیم. منم از دهنم در رفت تعارف کردم که شام تشریف بیارید، اونم نه گذاشت و نه برداشت، گفت باشه با بچه‌ها میاییم!

– وای…تو که حالم رو می‌دونی. فشارم خیلی پایینه و راه هم که می‌رم سرگیجه دارم.

– می‌دونم عزیزم، اصلا خودتو تو زحمت ننداز. یه غذای ساده درست کن بنداز جلوشون! اصلا نه، تو فقط تا اونجایی که از دستت برمیاد یه کمی جمع و جور کن و برو استراحت کن، آشپزی رو بذار به عهده‌ی من. سعی می‌کنم قبل از شش خونه باشم.

– تو آخه آشپزی بلدی؟ اونم جلوی عمه‌ت که بره پشتمون صفحه بذاره.

– تو منو خیلی دست کم می‌گیری‌ها… میوه هم خودم می‌خرم میارم…

انگار دنیا رو زدن تو سرم، یه نگاهی به خونه کردم. همه جا ریخت و پاش بود. لباسایی که شب قبل با ماشین لباسشویی شسته بودم و چون هوا بارونی بود رو مبل‌ها پهن کرده بودم هنوز اونجا بودن و روزنامه‌هایی که شوهرجان و من خونده بودیم و حتی تاش نکرده بودیم بذاریم سرجاش، ظرفهای نشُسته شام شب قبل و صبحونه و ناهار، تخت‌خواب نامرتب، لباسا و شال‌هایی که دو سه ‌روز بود جمعشون نکرده بودم پایین تخت کُپه بود(اگه این سوال براتون مطرح شده اتاق خوابتون چه ربطی به عمه‌جان داره لابد عمه‌جان‌ ما رو نمی‌شناسید)، اسباب بازی بچه‌ها که هر جای خونه پخش بود…

چشمام از ضعف سیاهی می‌رفت، رفتم اول یه آب‌قند درست کردم و خوردم و بعد لنگ‌لنگان و آه‌ و ناله‌کنان و گاهی دست‌روی‌ دل و گاهی حوله‌گرم ‌روی‌دل شروع کردم به کار… لِک و لِک می‌کردم که به فکر افتادم غذا چی درست کنم؟ اصلا چی داریم؟

داخل فریزر رو یه نگاهی کردم. فقط مرغ داشتیم و مقداری سبزی‌خورد شده.. و به اندازه صد گرم هم زرشک و همون‌قدر هم خلال بادوم… گفتم عیبی نداره، زرشک‌پلو با مرغ درست می‌کنم. هوا هی تاریک و تاریک‌تر می‌شد و خبری از شوهر محترم نبود که نبود.

حدودای هشت بود و من داشتم آخرین مرحله غذا رو یعنی زرشک روی پلو رو آماده می‌کردم که اومد. تا از در اومد و حال نزارمو دید به زور منو برد تو اتاق خواب و گفت عزیزم خودتو به چه روزی انداختی؟ یه کم بخواب… مگه نگفتم کار نکن تا خودم بیام.

– آخه الان موقع اومدنه؟ مگه نگفتی شیش میام؟

– تو مگه نمی‌دونی کارام چقدر مهمه! آخرِ وقت یه کار برام آوردن نمی‌شد انجامش ندم.

اومدم پاشم.

– خوب حالا همه کارا رو خودم کردم زرشکش رو هم خودم سرخ می‌کنم.

هُلم داد بخوابم،

– امکان نداره بذارم. مگه من مُردم! زرشک سرخ کردن هم کاری داره آخه؟

من در حالت نیمه‌بیهوش:

– ببین خیلی کم زرشک داریم و آماده کردنش هم قِلِق داره. اگه خراب بشه دیگه چیزی نیست بریزیم رو برنج ها.

– من خراب کنم؟ عمراً. من بمیرم تو رو تو این حال نبینم. خدا بگم عمه‌مو چکار کنه! آخه این وقت اومدن بود. کوفت بخورن.

– ببین، زرشک‌ها رو شستم تو سبد کوچیکه‌ست. خلال بادوما هم تو کاسه‌ کوچیکه‌ست کنارش، زعفرون رو تو یه لیوان دم کردم، یک سومش رو تو زرشک‌ها بریز و دو سومش رو بذار برای روی برنج. موقع کشیدن برنج خودم درستش می‌کنم. تو ماهیتابه هم به اندازه کافی روغن ریختم.

با خنده گفت:

– بابا بلدم! عزیزم بلدم! مگه من تا حالا زرشک پلو نخوردم!

– ببین، زرشک لطیفه، زود می‌سوزه ها، یه تفتش بیشتر نباید بدی. فوری خلال بادوماش رو هم اضافه کن و زود زعفرون و در حالیکه هنوز قرمزه باید خاموشش کنی‌ها… روی هم سه چهار دقیقه نشه‌ها…

– دیگه داری عصبانیم می‌کنی‌ها. انگار قراره موشک هوا کنم. بگیر بخواب عزیزم.

چراغا رو خاموش کرد و رفت.

زور زدم تا داد بزنم:

– یه نصف قاشق شکر هم اضافه کن زیاد ترش نباشه.

جواب نداد. فکر کردم فوقش نشنیده باشه. ترشی زرشک تا حالا کسی رو نکشته.

با فکر اینکه چه شوهر خوب و مهربونی دارم که اقلا این دم آخری به دادم رسید. چشمامو بستم و پتو رو کشیدم سرم. آخیش… کمی گرمم شد… انگار خون به صورتم دوید. نمی‌دونم چند دقیقه شد که با صدای زنگ از جا پریدم…

تا مهمونا برسن بالا، دیدم شوهرجان هنوز تو آشپزخونه‌ست و داره یه چیزی رو هم می‌زنه. گفتم ای‌وَل یه غذای دیگه زده تنگ زرشک‌پلو. رفتم جلو، دیدم یه چیزایی سیاه رو تو ماهیتانه داره هم می‌زنه. هواکش هم روشنه و بویی به مشام نمی‌رسه حدس بزنم چیه.

– اینا چیه عزیزم،

– زرشکه دیگه…

به ساعت نگاه کردم و با تعجب پرسیدم:

– تو دقیقا نیم ساعته اینا رو داری روی شعله به هم می‌زنی؟

– آره مگه چیه؟

– مگه چیه؟ اینا که کاملا زغال شدن! حالا من چیکار کنم؟ دیگه نه زرشکی تو خونه داریم و نه خلال بادومی…

– اووه… عزیز من، حالا مگه چی شده؟ فکرم رفته بود رو پروژه‌ای که قراره بهم محول بشه فکر کنم یه ذره زیادی رو شعله موند. چقدر سخت می‌گیری!

– یه ذره! زیادی موند؟

خوب شد عمه جان با اهل و عیال رسید بالا، وگرنه من یه بلایی یا سر خودم می‌آوردم یا اون!

ماشالله شیرزن

1- دیشب پسردایی دوستم که یه جوون 23 ساله خیلی موفقه, هم از نظر تحصیلات و هم شغل و هم پول و هم شهرت(نمی تونم بگم کیه) رفته خونه تک تک فامیلِ نزدیک برای خداحافظی, پرسیدن به سلامتی داری می ری خارج؟ گفته نه, می خوام برم تظاهرات 25 بهمن. مرگ یه بار شیون یه بار, می رم اگه کشته هم شدم بدونین در راه آزادی کشورم کشته شدم.

2- سی با دیروز سوار اتوبوس بوده, یهو یه زن چادری ظاهرا عامی حدود 50 ساله تو قسمت زنانه بلند شده و شروع کرده به سخنرانی که اگر آدمیم باید همه فردا بریم راهپیمایی تا از دست این حکومت فاسد و زورگو خلاص بشیم. تاکی باید بکشیم و دم بر نیاریم. از مردم مصر و تونس یاد بگیریم و…
مسافرا همه براش دست زدن و سوت زدن وهورا کشیدن. مرد بغل دستی سیبا داد زده»: ماشالله شیرزن» زن مثل یک سخنور ماهر همه رو ساکت کرده و بقیه حرفاشو زده. راننده هم با نیش های باز از توی آینه نظاره می کرده. سی با می گفت همه به جز یکی دو نفر که کار ضروری داشتن, در ایستگاه مورد نظرشون پیاده نشدن و ملت تا آخر مسیر به حکومت فحش دادن. و زن عین یه رهبر سیاسی به حرفا جهت می داده که فحش چاره کار نیست. باید پا شد و اعتراض کرد.

پرسیدم: حتی یه نفر هم پا نشد از حکومت طرفداری کنه؟
– اگر کسی هم بود جرأت نکرد.
ما بیشماریم…

پ.ن.
خوشبختانه نه سرعت اینترنت کم شده و نه مثل قبل مأمورا عین مورو و ملخ ریختن تو خیابونا.

– محمد حسینی , مجری سابق تلویزیون, آدم باهوش و از خانواده خوب کرجیه و من همیشه تعجب می کردم چنین آدمی چطور می تونه با اینا همکاری کنه و دم برنیاره. وقتی هم رفت, گفتم لابد بارشو بسته و رفت پی زندگیش اما الان داره غوغا می کنه دمش گرم. صفحه فیس بوکشو ببینید

– آقا,دیر شد. من دیگه رفتم. اگه کسی بدی , خوبی از من دیده حلال کنه!(این خوبی دیدن هم حرفیه ها… خوبی کردن که حلال کردن نداره) باور کنید هیچوقت به قصد حرفی نزدم و دوست نداشتم کسی رو ناراحت کنم. اما ظاهرا اینکارو کردم. خلاصه که ببخشید.
پسرامم با خودم می برم.
لینک در بالاترین

قوانین تبعیض آمیز بین زن و مرد به زبان ساده (۱- ازدواج)

قوانین تبعیض آمیز بین زن و مرد به زبان ساده (۱- ازدواج)

۱۸ تیر ۱۳۸۹ زیتون
image

در یازده سالگی شوهری برای من انتخاب شد واقعا مومن و باخدا و سربه زیر و خجالتی. آنقدر خجالتی که شب عروسی اصلا روش نمی‌شد با من توی یک رختخواب بخوابه و منی که از مادر بارها قصه اون شب کذایی رو شنیده بودم و می‌دونستم باید فرداش دستمال روسفیدی خانواده روتحویل بدم نمی‌دونستم چه جوری بهش حالی کنم. ازش خواستم زیپ پشت لباسمو برام باز کنه. دست چپشو گذاشت روی چشاش و با دست راست برام باز کرد و بعد روشو کرد اونور و خوابید.
تا از تبعیض قانونی بین زن و مرد حرف می‌زنی فوری می‌شنوی(بخصوص از مردان) که:

– اووه… کدوم زن تو این دوره از مرد می‌خوره؟ مگه جرأت داری به زنت بگی بالای چشمت ابروئه؟ والله ما که زن ذلیل ِ زن ذلیلیم. تازه باید یکی بلند شه برای ماها کاری کنه!

خیلی از زن‌ها هم  از زن برادرانشان مثال می‌آورند:

–  دختره خیره سر، هزار سکه مهریه شو اجرا گذاشته و پدرِ برادرمو درآورده.  نباید به همه زنان رو داد. این قوانین به درد همین جور دخترا می‌خوره!

من با بدی و خوبی آدم‌ها کاری ندارم. فقط می‌دانم در قانون ما  عجیب به زنها ظلم شده.
تصمیم گرفتم از بین جمع کوچک کلاس ورزشمان همه مثال ها را پیدا کنم و اینجا بنویسم.

قانون تبعیض آمیز اول- ازدواج

زهرا خانم ۴۲ ساله، سفیدرو،  نسبتا تپل و  قد کوتاه، بسیار زیبا  با بینی که انگار بهترین جراح با همکاری بهترین نقاش رویش کار کرده‌اند. نوه آیت الله الف است (از آیت الله‌های نسبتا خوشنام) چادر و مقنعه سر می‌کند و راننده مخصوص او را  به کلاس می‌رساند.

تا می‌رسد، فوری چادر و مقنعه‌اش را به طرفی پرت می‌کند و به طرفمان می‌دود و می‌گوید: بچه ها جوک جدید، جوک جدید!
و سکسی‌ترین جوک‌هایی که تابه حال شنیده‌ایم را  برایمان تعریف می‌کند و خودش بلندتر از همه قاه قاه می‌خندد. همه دوستش داریم و فکر می‌کنیم خوشبحت ِ عالم است.
روزی تعریف می‌کند:
– خوش‌ترین ایام زندگی من کلاس اول و دوم دبستان بود. و البته الان که اجازه پیدا کردم بیام کلاس ورزش و بقیه جز رنج چیزی نیست.

می‌پرسیم: چرا فقط اول و دوم دبستان؟

می‌گوید: قبل از انقلاب پدرم اسم من و خواهرمو در مدرسه ارتش نوشت. او خبر نداشت که بعد از چند روز به علت کمی تعداد بچه‌ها،  دبستان پسرونه و دخترونه رو در هم ادغام کردن. منی که در عمرم اجازه نداشتم با پسرخاله و پسرعمو و پسردایی و پسرعمه حرف بزنم-چه برسه به بازی- ناگهان دیدم که پسرها نه شاخ دارن نه دم و چقدر بازی دسته جمعی دخترونه پسرونه می‌چسبه. بهتر از اون ناظم مدرسه بود که به محض تحویل ما از راننده پدرم، ما رو می‌برد دفتر و چادر و مقنعه رو از سرمون برمی‌داشت و می‌گفت می‌ترسم موقع بازی یا وقت بالا پایین رفتن از پله  تو دست و پاتون گیر کنه بیفتنین پایین. چه کیفی داشت احساس باد بین موها موقع دویدن.

من و خواهرم شاد و شنگول طی یه قرارداد نانوشته تصمیم گرفتیم این موضوعو از خانواده پنهان کنیم.

دوسال با شادی و شعف طی شد.

روزی نمی‌دونم کدوم شیرپاک خورده‌ای رفت حجره پدرم و بهش خبر داد که چه نشسته‌ای که  در فلان مدرسه، کلاسها مختلط برگزار می‌شه و  تازه روسری و چادر دخترارو بر می‌دارن. پدرم سرخ شده از عصبانیت، عین شیر غران فوری خودشو رسوند مدرسه. هیچ وقت یادم نمی‌ره، زنگ تفریح بود. من و خواهرم بی خبر از همه جا داشتیم با پسرها و دخترای مدرسه بالا بلندی بازی می‌کردیم. رو بلندی پله‌ای بودیم که  ناگهان دیدیم هر دو با بافه‌ی گیس‌هامون که مادر صبح به صبح برامون می‌بافت تو هوا آویزونیم. چه دردی  داشت. از اون بدتر درد خجالت از همکلاسی‌ها بود.  پدر مارو کشون کشون برد  سوار ماشین کرد ورسوند خونه و دستور زندانی شدنمون رو داد. مدرسه تا آخر عمر برای ما ممنوع  شد.

ما با اون سن کم  باید آماده می‌شدیم برای شوهر کردن. ما که چیزی نمی‌فهمیدیم، مهم نظر پدر بود که دنبال پسر باخدا، مومن و سربه زیر و البته  بازاری می‌گشت و من و خواهرم یواشکی توی پستو اون دوسال رویایی رو زیر لب مزمزه می‌کردیم. مادر تند تند به ما غذا می‌داد که زودتر رسیده و بالغ بشیم که شدیم. در یازده سالگی شوهری  برای من انتخاب شد واقعا مومن و باخدا و سربه زیر و خجالتی. آنقدر خجالتی که شب عروسی اصلا روش نمی‌شد با من توی یک رختخواب بخوابه و منی که از مادر بارها قصه اون شب کذایی رو شنیده بودم و می‌دونستم باید فرداش  دستمال روسفیدی خانواده روتحویل بدم نمی‌دونستم چه جوری بهش حالی کنم. ازش خواستم زیپ پشت لباسمو برام باز کنه. دست چپشو گذاشت روی چشاش و با دست راست برام باز کرد و بعد روشو کرد اونور و خوابید.

یک هفته تموم مادرم صبح زنگ می‌زد: زهرا بالاخره عروس شدی یا نه. دستمال رو بیام ببرم؟ و من با ترس می‌گفتم نه. و مادرم می‌گفت: وای. خاک به سرم!

بگذریم از این که بالاخره با پیغام پسغام های مکرر فامیل، شوهرم راضی به اون کار شد و خانواده از نگرانی روسیاهی دراومدن.
شوهرم که پدرم طبق معیارهای خودش انتخاب کرده بود سرد مزاج از کار دراومد ولی هیچوقت نتونستم اینو به کسی حتی مادرم بگم.
در این ۳۱ سال زندگی مشترک علی رغم میل شدید من  شاید سالی سه چهار بار بیشتر با هم  نزدیکی نکرده باشیم. اونم روزای بخصوصی که اون انتخاب کرده: ۲۲ بهمن، عید غدیر و عید فطر و اگه پاش بیافته و مهمون نداشته باشیم عید نوروز!
بقیه شبا باید حسرت بکشم.
البته با هزار  ترفند نذاشتم دخترمو تا شونزده سالگی شوهر بده و کمک کردم  تا درسشو زیر چادر مقنعه بخونه. منم چند کلاس پابه پاش خوندم.  اما در  انتخاب شوهر  نتونستم به همسرم بفهمونم که زن به عشق هم احتیاج داره و هر کی تو انتخاب کنی لزوما مورد پسند دخترمون نیست. اما قانون به من این اجازه رو نداد که دخالت کنم. در قانون ما اجازه با پدرهاست.
این کلاس ورزشو هم با اصرار دکتر خانوادگی که گفت باید زودتر لاغر کنم  با هزار زحمت تونستم از شوهرم اجازه بگیرم. تنها دریچه من به دنیای بیرون.(یادش رفت اضافه کنه به اضافه موبایلی برای گرفتن جوک های بی ناموسی اس ام اسی)