هدف از ساختن کارتون یوگی و دوستان توهین به حضرت نوح بود

 

1- حسن عباسی: سریال یوگی و دوستان توهین به حضرت نوح بود!
من نمی‌دونم وقتی حسن عباسی این حرفو در بین اعضای اتحادیه‌های اسلامی دانش‌آموزان کرمان گفته عکس‌العمل بچه‌ها چطور بوده؟
ما که از شدت ناراحتی تموم بدنمون لرزید و فکر کردیم نه تنها یوگی و دوستان بلکه تقریبا تمام کارتون‌ها به نحوی توهین به ائمه است…
کارتون یوگی و دوستان، توهین به حضرت نوح!
کارتون تام و جری، توهین به امام حسین که از دست شمر همیشه در می‌رفتن…
کارتون هاچ زنبور عسل، توهین به دوطفلان مسلم…
کارتون مهاجران، توهین آشکار به معصومین هجرت کرده از دست کفار…
کارتون سفید برفی و هفت‌کوتوله، توهین به حضرت فاطمه و حضرت علی و اصحاب شریفشان…
کارتون پت و مت، توهین صریح به مقام معظم رهبری(خامنه‌ای) و رئیس‌جمهور محترم احمدی نژاد…
کارتون صد و یک سگ خالدار، توهین به بسیجیان ساندیس‌خوار…
2- مجری برنامه کودک: ببینم کوچولو تو توی خونه چه کارتونی بیشتر می‌بینی؟
– من بیشتر یوگی و دوستان، پت و مت و…
مجری دستپاچه: ئه، ماشین لباسشویی رو خودت روشن می‌کنی، نه نه اشتباهه، اشتباهه…

2:44 | Zeitoon 

بالاترین

Advertisements

«تحریم انتخابات»، نه یک کلمه کمتر، نه یک کلمه بیشتر!

سوت و کورترین انتخاباتی که تابه‌حال دیده‌ام…

به یاد ندارم هیچوقت شهر اینطور موقع انتخابات سوت و کور باشه. در میادین و چهارراه‌ها داربست‌های کوچکی زدن و روش یه پلاستیک بزرگ سفید کشیدن و هر کی می‌خواد تبلیغ کنه بروشورهاشو می‌چسبونه روش. ولی هر جایی رفتم این پلاستیک‌ها حتی پر نشده بودن چه برسه مثل انتخابات قبلی بروشورها رو روهم روهم بچسبونن.
دفترهای نامزدها خلوت خلوته،‌ من مخصوصا سرمو می‌چسبونم شیشه و برای مسئولی که اونجا نشسته ادا در میارم. اینطوری که لب پایینمو میارم روی لب بالایی‌م (تقریبا همینجوری که کردی، یه خورده گوشه‌های لبت رو به طرف پایین بکش. آها، قیافه‌تو هم مثل عاقل‌هایی که مشغول رصد سفیهانن کن،درسته… همینجوری) بعد کله‌مو به راست و به چپ تکون می‌دم. می‌دونم این ادا چه دردی داره. آخه خودم یه بار که مجبور شدم یه تیکه راه رو یه‌طرفه برم و یه راننده مسن که نمی‌دونست من تا ته خیابون رفتم و کارگرها خیابونو بسته بودن، این ادا رو به‌شکل نفرت‌باری برام درآورد و من تا سه شب از ناراحتی خوابم نبرد. با دیدن این ادا تقریبا هر بار کسی که پشت میز نشسته سرشو از خجالت پایین برده.
ایندفعه خیلی خیلی کم مغازه‌ها تبلیغی در این مورد به شیشه چسبوندن، از یه سوپری با شوخی پرسیدم این چیه چسبوندی مگه کسی هم رأی می‌ده؟ گفت نه والله خودمم رأی نمی‌دم، چک داشتم، مجبور شدم از کسی که پول خوبی می‌ده قبول کنم. به مغازه بعدی که همون عکسو چسبونده بود گفتم شما هم پول گرفتید… یهو عصبانی شد گفتم ای داد، الان می‌زنه تو گوشم. دیدم نه، رفت عکسو از پشت شیشه کند و با نفرت پاره کرد… گفت از صبح صدبار این حرفو بهم زدن.
دیشب پسری در یکی از میادین مرکزی شهر بروشور یکی از کاندیداها رو پخش می‌کرد و هی می‌گفت، خودم رأی نمی‌دم، توروخدا بگیرید زودتر برم خونه‌م. تقریبا هیچکس نمی‌گرفت… گفتم پسر جان تو که مخالفی پس چرا پخش می‌کنی؟ گفت آخه دو برابر مزد بهم دادن. پرسیدم ساعتی؟ گفت کاش ساعتی بود، هزارتایی. تبلیغ کلاس زبان یا مغازه مانتو فروشی بود چند دقیقه‌ای تموم بود، اما اینو هیچکی نمی‌گیره. بدجور گول خوردم.
فاطمه اسکندری بزرگترین پلاکاردها رو تو کرج زده. مدیوم شات. فاطمه خانوم خوشگله و چشاش رنگیه و تو عکس همچین زل زده به دوردست‌ها… آقایون وای‌می‌سن و یه کمی با حسرت نگاهش می‌کنن و رد می‌شن.
تو چند تا کلاس و جمع دوستانه بحث انداختم هیچکس نمی‌خواست رأی بده. یکی گفت من دفعه قبل و قبل‌تر به فاطمه آجرلو رأی دادم، ایندفعه صلاحیتش رد شده، اگه صلاحیت نداشت چرا گذاشتن دودوره نماینده بشه؟ اینا که با خودشون رحم نمی‌کنن چه رأیی دارم بدم؟
در یکی از میدون‌های اصلی تهران میزی گذاشته بودن که پر از بروشور و زندگینامه نامزدهای اصولگراها بود. دو تا پسر هم روی صندلی پشتش نشسته بودن. با اینکه میدون شلوغ بود هیچکس نمی‌رفت برداره. رفتم جلو، دوتا پسر با خوشحالی یه بغل بروشور‌ در اندازه‌های متفاوت حاضر کردن و به طرفم دراز کردن. گفتم اینا رو ولش، جایزه چی می‌دید؟ با تعجب نگاهم کردن، گفتم بابا ، چک‌پولی، سیم‌کارتی، گونی‌سیب زمینی، نشد، شارژ ایرانسلی، نشد ساندیسی!. یهو هر دو زدن زیر خنده و بروشورها رو گذاشتن رو میز. گفتم خداییش خودتون رأی می‌دید؟ هر دو باز خندیدن.
دیدم جنبه شوخی دارن، گفتم خودتون که اوضاع رو می‌بینید. اما چطور روشون می‌شه فرداش بگن 30 میلیون نفر رأی دادن. بی‌‌عارها بازم خندیدن.
تو این هفته هفت‌هشت‌ده تا اس‌ام‌اس از طرف مقام معظم رهبری برام اومده که برای حفظ آبروی اسلام و بردن آبروی دشمن حتما برم رأی بدم. چشم!

در فیس‌بوک نوشتم:
– در تهران و کرج با هر که حرف زدم چه مذهبی‌، چه غیرمذهبی حتی کسانی که به احمدی‌نژاد رأی داده بودن نمی‌خواست جمعه در انتخابات شرکت کنه. در جمعی داشتم اظهار خوشحالی می‌کردم یکی گفت از شهرستان‌های کوچیک و روستاها بترس که به خاطر اینکه از قوم و قبیله بخصوصی(که خودشون متعلق به اونن) حمایت کنن حتما شرکت می‌کنن. گفت من این هفته یه سفر رفتم شمال و یه سفر همدان… خیلی‌ها تصمیم داشتن رأی بدن. فقط به خاطر فامیل و فامیل‌بازی. به نظر من نیرومونو باید بذاریم روی روشنگری در شهرستان‌ها…
پس چی شد؟ پنجشنبه بیرون رفتن از خونه برای گردش و خرید،
جمعه موندن تو خونه و راه‌انداختن مهمونی و بشکن و بالابنداز یا خونه تکونی.
(تا وقت هست، برای دوستان و آشنایان شهرستانیتون روشنگری کنید لطفا)
و
– شما ذوب در ولایت هم که باشید نباید رأی بدید، چون آقا فرمودن به آدم صالح رأی بدید. آدم صالحی که صلاحیتش رو قبول کرده باشن اگه تو لیست دیدید، سلام منو بهش برسونید!
– از الان اولین خبر نیمه شب جمعه رو اینجوری نوشتن:
به کوری چشم دشمنان پیش‌بینی مقام معظم به حقیقت پیوست و 30 میلیون رأی به صندوق‌ها ریخته شد.
– من این مطلبو پارسال نوشتم و پاش وایسادم تا آخر….
من در کمال صحت عقل اعلام می دارم که در این رژیم دیگر در هیچ انتخاباتی شرکت نمی کنم!

لینک در بالاترین

پیامک از آن دیار….

1- پارسال پیرارسال که یهو نصف شب از طرف ستاد برگزاری نماز جمعه پیامک(اس ام اس) میومد که فردا حتما تو نماز جمعه شرکت کن, بند دلمون پاره می شد نکنه شناسایی شدیم.
بعد که وزارت اطلاعات به هر مناسبتی وفت و بی وقت پیامک می داد. یواش یواش برامون عادی شد که ما اینقدر مهمیم اطلاعاتت اینقدر هزینه می کنه و برای تک تک مردم پیامک می فرسته و وظایفمونو در قبال جمهوری اسلامی گوشزد می کنه.
اما امروز صبح از طرف خود خود مقام معظم رهبری(باورکنید خودش اینطور امضا کرده بود) برای من پیامک اومد. ناگهان احساس نداری شدیدی باهاش کردم خواستم جواب بدم مرسی گوگولی من.و یه اسمایلی بوس هم ضمیمه ش کنم.
ولی قضیه به همین جا ختم نشد….
امروز عصر می دونید کی برام پیامک فرستاد؟ نمی تونید حدس بزنید؟… امام خمینی شخصا برام پیامک داد. متنش این بود:
روز نماز و جهاد- نماز جمعه سنگر است. و زیرش امضا شده بود امام خمینی.
درسته جمله اول فعل نداره و کلا جمله خوبی نیست. اما شما چه انتظاری دارید؟ بعد از بیست و دوسه سال اون زیر اکسیژنی باقی میمونه برای فکر کردن؟

بستن رستوران معروف «پسرخاله» در هشتگرد به خاطر توهین به رهبری

1- نکته ای که بر همه عیانه اینه که الان کشور ما حکومت نظامیه. و حکومت های نظامی محکوم به فنان.

2- فکر می کنم ساعت سه بعد از ظهر زوده برای تظاهرات. هوا روشنه و تا شروع کنی شعار بدی و یا مشتتو هوا کنی تابلو می شی. بهتره ساعتش دم غروب باشه تا هم کسایی که سر کار می رن تعطیل باشن و هم هوا رو به تاریک شدن باشه.

3- خیلی ها رستوران «پسرخاله» رو تو شهر هشتگرد می شناسن. صاحبش با فروش چند تا گردن در روز شروع کرد و یواش یواش سبزی پلو و گردنش اونقدر معروف شد که تقریبا تموم گردنهای کشتار اون روز هشتگرد و کرج و توابع رو می خرید و باز کم می آورد. ساعت یک و ربع باید به جوجه کباب و چنجه و کوبیده رضایت می دادی. از یه مغازه کوچولو شد یه تالار چند طبقه با حیاط و تخت و آبنما. یه طوطی سخنگو هم اون گوشه مردمو سرگرم می کرد. خیلی ها از میدون تجریش و ونک کیلومترها راه می کوبیدن برای خوردن ناهار در پسرخاله.
حالا چند وقتیه که پسرخاله رو بستن. گردن خورای حرفه ای حکایت می کنن که یه اطلاعاتی از صاحب رستوران آدرس دستشویی رو می پرسه و او هم توالت رو نشون می ده و به شوخی می گه بیت رهبری اونجاست. بیسیم از جیب مشتری درمیاد و برادرا خودشونو در اسرع وقت میرسونن. حالا رستوران بسته ست و صاحبشو بردن به اونجایی که عرب نی انداخت.
یعنی این اطلاعاتی ندیده بود نشنیده بود, این «خدمت بیت رهبری» در بین مردم جا افتاده. همینطور که قدیم می گفتن : خدمت خلیفه!

4- اوضاع کرج… بسیجی های کرج قاطی کردن
پستهای ایست و بازرسی بسیجیها در خیابانهای کرج و رفتار وحشیانۀ آنها با مردم!

5- دیکتاتور به پایان سلام کن….
بالاترین

خوش رقصی برای نظام به چه قیمت؟…

سیبا (سبیل باروتی) با چشمانی گشادشده از تعجب به ویدئوی سخنرانی متظاهرانه و ریاکارنه پروانه معصومی جلوی رهبر عظیم الشأن! نگاه می کرد. هر چه براش تعریف کرده بودیم, گفته بود تا با چشمهای خودش نبینه و با گوشهای خودش نشنوه باور نمی کنه.
و حالا داشت می دید و با تاسف سر تکون می داد و می گفت:
– ای هنرمند این مملکت! به چه قیمت؟…
برادرم نشسته بود, گفت:
– معلومه به خاطر یک مشت دلار. خودت بودی نمی رفتی؟
به رگ غیرت سی با برخورد.
– اولا فکر نمی کنم یه هنرمند به خاطر کمی پول پا روی اعتقاداتش بذاره.دوما خودت شاهدی که من همیشه از اینجور پولا به راحتی گذشتم.
راست می گفت. سی با عارش میاد حتی دنبال حقش بره چه برسه این پولای کثیف.
برادرم گفت:
-به خاطر خودشیرینی و کسب مقام. تا در این وانفسای کم محلی روشنفکرها و هنرمندا برای خودش کسب وجهه و قدرت کنه.
– گمون نکنم. یعنی خودش نمی دونه بعد از وقایع و جنایت های اخیرهر کس برای اینا مدیحه سرایی کنه وجهه ش پیش مردم خراب می شه؟یعنی حاضر شده مجبوبیت سی چهل ساله شو به کسب محبوبیت پیش نظام بفروشه؟بعید می دونم.
– یعنی تو تا به حال برای کسب محبوبیت جلوی رئیس و مدیر عامل تا به حال خوش رقصی نکردی؟
– ابدا». برای همینه که چند وقت یه بار معلقم و فقط به خاطر احتیاجشون به کارم نگهم داشتن.
برادرم گفت:
– حالا فکر کن زورش کردن. مثلا گفتن اگه نیایی ممنوع الکار و ممنوع التصویر می شی. خودت حاضری پی بیکاری رو به تنت بمالی و نری.
– خوب میومد عین بقیه می نشست, اون میکروفون به دست گرفتن و رو گرفتن با چادر و گفتن اینکه با تب 39درجه به عشق رهبر پا شده اومده یعنی چه؟ من که هرگز حاضر نیستم کاری رو – بخصوص این عمل ضد مردمی رو- علی رغم میلم به ضرب زور انجام بدم.و خودت شاهدی دوسه بار به خاطر دفاع از عقیده م اخراج شدم.(راست میگفت)
– فرض کن گفتن اگه نیایی و این حرفا رو نزنی می گیریمت می ندازیمت زندان. تو بودی نمی رفتی.
– ابدا»! خودت که شاهدی به خاطر دفاع از عقیده م زندان هم رفتم.(راست می گفت)
برادرم شاکی شد:
– ای بابا, حالا فرض کن بهت می گن اگه پا نشی بیای محضر رهبر, حقوق و مزایا و کارت رو که از دست می دی هیچی. زندانت هم می کنیم هیچی. کلی هم تو زندان شکنجه ت می دیم و کلی از برادران بسیج هم چه با بطری و چه با آلات و ادوات شخصی شون از خجالتت در میان.
سی با فکری کرد و گفت:
– هر کس زیر شکنجه یه تحملی داره. منم اقلا تا آستانه ش می رم بعد هر جا بریدم اون وقت شاید به چیزخوری هم افتادم.
برادرم که دیگه کاملا حوصله ش سر رفته بود برای پایان دادن به بحث گفت:
– حالا فرض کن بگن اگه نیای پای سخنرانی رهبر, می آییم همه پرده های خونه تونو می کنیم و می بریم.
(برادرم چندبار شاهد این بوده که سی با شبا که میاد خونه بعد از سلام علیک پرده های پنجره های خونه رو کاملا می کشه تا چیزی از بیرون دیده نشه.
قهقه خنده سی با به یکباره خونه رو پر کرد:
– آهان… این شد…زندگی بدون پرده معنی نداره.
برادرم چشمکی زد و گفت:
خوب دیدی. هر کس یه قیمتی داره… حالا ممکنه پروانه معصومی هم یه همچین وسواسی داشته.

شما فکرکنید وقتی علیرضا افتخاری در روز خبرنگار- زمانی که دهها خبرنگار در بدترین شرایط در زندان جمهوری اسلامی هستن و صدها خبرنگار در تبعید-اون حرفا رو زد سی با چه حالی شد…

لینک در بالاترین

پ.ن.
چند روزه داره با سی دی «همه اقوام من» گروه رستاک حال می کنم. توصیه می کنم حتما بخرید و گوشش بدید و اگه قرتون گرفت که حتما می گیره با همه آهنگاش برقصید.
قبل از هر آهنگ هم پشت صحنه سفری که به اون استان داشتن هست.
ارون بارون بارونه هی…(لری)… رعنا گلای…(گیلکی)… گَل گل(ترکی)… لیلا درو وا کن مویُم(خراسانی)… سوزله( کردی)… بلال بلال و مو لر بلیط خورم( بختیاری)… مروچان(بلوچی)
سرپرست گروه سیامک سپهری.
خواننده ها دو برادر به نامهای فرزاد و بهزاد مرادی هستن که جدا با استعدادن و با همه لهجه ها می خونن.
این کنسرت کارگردان و منشی صحنه و طراح لباس و… داره وجدا روش کار شده.
شادی رو با 1500 تومن بیارید به خونه هاتون.

سخنرانی امروز نشون داد اینا عین سگ از 22 خرداد می ترسن!

1- از افاضات زیتون در فیس بوک :
وقتی رهبر به اشتباهش برای گفتن 22 خرداد به جای 22 بهمن اعتراف کرد کلی ذوق کردم. وقتی کلمه سگ رو به کار برد بیشتر خوشحال شدم فهمیدم عین سگ از نزدیک شدن 22 خرداد ترسیده اند.

2- ظاهرا ما داخل کشوری ها اعصاب مصاب درستی نداریم که بشینیم سخن رانی ها رو گوش کنیم . خوشحالم بعضی ها بخصوص خارج کشوری ها نشستن مو رو از ماست کشیدن و تموم سوتی ها رو درآوردن.
یکی برام نوشته: (موقع سخنرانی سید حسن خمینی) برادران شعار می دادن مرگ بر موسوی سید حسن گفت صبر کنید رهبر بیایند به ایشان ابراز احساسات کنید.

3- از یک ماه قبل به هر شهری دستور داده بودن چقدر آدم(!) باید برای مراسم امروز بیان. و طبق نوشته روزنامه همشهری واحد غرب تهران, کرج قول 60 هزار نفرو داده بود. حالا شما حساب کنید اگه از هر شهری همینقدر قرار بود بیان و براشون بودجه (!) تخصیص دادن. با دیدن جمعییت امروز شما حساب کنید فراری های رو.

4- شماره موبایل ستاد خبری وزارت اطلاعات: 6000113
دیروز صبح با صدای زنگ اس ام اس موبایلم از خواب پریدم, وزارت اطلاعات خواسته بود اسمشو نبر رو تنها نگذاریم. چند دقیقه بعد یک اس ام اس دیگر که هر کی برای مراسم فردا نیاد ضد انقلابه و همینطور تا شب چند تای دیگه با همین مضمون اومد که مثلا یادگار امام تو وصیت نامه ش گفته اطاعت از خامه ای اطاعت از امام است و یه همچین خزعبلاتی.
هر بچه ای می فهمید که اینا چقدر براشون مهمه مردم برای مراسم نماز جمعه 14 خرداد -ارتحال امام_ که تو مرقد برگزار می شه بیان و بترسن از اعتراض.

5- من اگه یه ذره شک داشتم که امسال مردم دست از تظاهرات و اعتراض می کشن خوشبختانه رهبر فرزانه شکم را به کلی برطرف کرد. به سهم خودم از ایشون تشکر می کنم.

6- عجیبه, امروز سالروز رحلت امام خمینی کانال پی ام سی برنامه های شادشو قطع نکرده بود و مدام شهرام صولتی داشت می خوند که سلام عزیزم, عزیزم سلام, دوست دارم عاشقتم یه کلام.
روز رحلت حضرت زهرا هم همینطور.
مگه پی ام سل مال رفسنجانی نیست؟

7- دیروز توی چند میدون کرج به مناسبت تولد حضرت زهرا آذین بندی کرده بودن و عین تولد امام دوازدهم داربست زده بودن و شربت و شیرینی پخش می کردن. البته نه به صورت مردمی و خود جوش. به صورت بسیج جوش..

8- یکی از بامزه ترین متنهایی که در مورد روز مادر نوشته شده:
مادر دوست داشتنی من

9- یکی از بدترین صحنه های عمرمو در بعداز ظهر چهارشنبه 22 خرداد در میدون آزادگان کرج دیدم.
پسری به قصد خودکشی رفته بود بالای برج یادمان.
برج یادمان از یه جهت معروفه. اگه یادتون باشه, دوسه سال پیش فیلمی از تلویزیون بالای این مجتمع پخش شد .که خیی سر وصدا کرد
پسر رو می دیدیم که پاشو می ذاره این ور و الانه که بیفته و بعد انگار که پشیمون بشه می رفت کنار. مردم زیادی جمع شده بودن و هر کدون یه چیزی می گفت دوسه روزی از اعدام فرزاد کمانگر گذشته بود و جو خیلی ملتهب بود. یکی می گفت یا جوونامونو می کشن و یا وادارشون می کنن به خودکشی.
یکی می گفت لابد عاشق بوده. اون یکی می گفت لابد از کار اخراجش کردن. اکثرا به حکومت فحش میدادن که به فکر جوون ها نیست و نه کاری دارن و نه خونه ای, حقوقا پایینه و حتی اگه سر کار برن نمی تونن خانواده تشکیل بدن. چند نفری براش گریه می کردن. چند نفری دعا می خوندن. دوسه تا پسر بامزه سوت می زدن که یالله بپر پایین. می خوایم بریم تا به کارامون برسیم. چیزی نگذشت که نیروی انتظامی و آتیش نشانی وخبرنگار و عکاس ریختن اونجا. فکر می کنم یه ساعت طول کشید تا از اونطرف پشت بوم راضیش کردن بیاد پایین. فوری گرفتنش و عین یه مجرم پرتش کردن تو ماشین پلیس و بردنش.
تا چندین روز تو صفحه های حوادث ازش خبری چاپ نشد . تا … درست هفت روز بعد, روز چهارشنبه 29 اردنبهشت خبر کوچکی تو همشهری زده بودن با این مصمون:
پسری در اثر مصرف بیش از حد مواد مخدر دچار توهم شده بود و رفته بود روی پشت بوم یکی از برج های کرج و نیم ساعتی وقت مردم و مسئولین رو گرفت.
(با اون حالتی که میومد لبه پشت بوم مطمئنم اگه گیچ بود حتما می افتاد)

10- 22 خرداد, ساعت 4 بعد از ظهر از میدون امام حسین تا آزادی.
اگه ساعت و مسیر اشتباه ست لطفا تو نظرخواهی بهم خبر بدین

لینک در بالاترین

مردم از موسوی که هیچ, از وبلاگنویس های تند هم گذر کرده اند…

1- عزا گرفته بودیم تحویل سال رو با چه رسانه ای شروع کنیم. صدا و سیمای خودمون, هرگز! آرزو میکردیم ای کاش اینجا هم مثل آمریکا و اروپا میشد در تجمعهای بیرون از خونه در کنار مردم گذروند.
بمون گفتن یه نفره که با هزار ضرب و زور ماهواره رو راه می ندازه. از صبح روز 29 اسفند اومد. یا یه عالمه آت و آشغال همراش. جوانک ریزه میزه هر کاری کرد از رو پشت بوم نتونست. فرمود دیش ها رو باید بیارید رو بالکن. اجابت کردیم.
فرمود ال ان بی ها باید عوض شه. اشکالی نداره؟ گفتیم هر کار دلت خواست بکن! نشد.
فرمود هر چی میز و صندلی فلزی دارید بیارید. آوردیم. شلخته وار و نامرتب چیدشون دور بالکن. یه میز پلاستیکی هم وسط به صورت خوابیده و کج. چیزی نگفتیم.
فرمود هر چی بطری خانواده و بطری کوچک و فویل آلمینیومی دارید بیارید. آوردیم. یه عالمه ازشون برید و چسبوند به این ور و اون ور. از نوک آنتن تلویزیون تا پایه های میز و صندلی. بالکن شکل اجق و جق و خنده داری پیدا کرده بود. گلدون ها هم کشیده بود اینور و اونور. جیکمون در نیومد. فقط این جوونک کارمون رو راه بندازه…
انداخت. یعنی راه انداخت . درست یه ساعت مونده به سال تحویل! هر چی خواست گرفت و باعجله رفت.
و ماذوق کنون بعد از ماه ها چشممون به جمال بی بی سی فارسی و وی اُ اِی صدای آمریکا روشن شد.
چنین مقدر شد که سال تحویلمون رو با سخنرانی اوباما و برنامه پارازیت آغاز کنیم:)
و احمد باطبی و آرش سیگارچی و رافونه رو مهمون سفره های هفت سینمون کردیم.

2- بعد از انتخابات به درستی گفتیم که مردم از موسوی و کروبی هم جلو افتادن!
و حالا من شهادت می دم که مردم از ما وبلاگنویس های مخالف هم سخت جلو افتادن.
یه زمانی بود که تو تاکسی ما باید شروع می کردیم به مخالف خوانی و دیگران رو می کشوندیم.
حالا تا سوار تاکسی می شی اینقدر راننده و بقیه مسافرا به حکومت فحش و ناسزا می دن و راهکار سرنگونی ارائه می دن که ما واقعا می مونیم چی باید اضافه کنیم.

3- یکی از تفریحات سالم من در مسافرت دراز نوروزیمون این بود که اول هر شهر جلوی چادر نیروی انتظامی و گاهی هلال احمر برای گرفتن بروشور آثار تاریخی و نقشه وای می سادم . میرفتم جلو و یکراست و بی مقدمه از رئیسشون با صدای بلند می پرسیدم: سی دی غیر مجاز دارید؟ و: اینا کی سرنگون می شن؟ بدون استثنا همه می زدن زیر خنده! و با زدن چشمک و گفتن انشالله به زودی موافقتشونو اعلام می کردن. جلوی مردم! یکیشونم به صورت جدی یه سی دی غیر مجاز با آهنگای ساسی مانکن بهم داد. تا وقتی تو ماشین نگذاشتمش باور نکردم.
نیروی انتظامی هم از ما جلوتر افتاده.

4- می گن ساسی مانکن دستگیر شده. خوب اینا همیشه اول از آدمایی که جنبش مردم رو منحرف کنه به طور ضمنی حمایت می کنن. بعد که دیدن طرف افتاد تو خط مردم و کمی مشهور شد می ترسن.
شعرهای ساسان یا همون ساسی واقعا سخیفه. توهین آشکار به زنه. جز یه ترانه که برای کروبی خونده.
همه ش از لذت مردان از تن شاسی بلند یا تپل یا سکسی زنا می گه. از اینکه زنا بیشتر ماشین جوجه کشی ین و به درد ترکوندن و می خورن… همشهری مون هم هست. در زمین های خانوم انصاری کرج زندگی می کنه. امیدوارم اول آزاد بشه(که آزادی حق هر انسانیه) و بعد یه تجدید نظری تو شعرای مستهجنش بکنه.

5- قد هزار شماره حرف دارم. منتها باید برم عید دیدنی های آخر…

6- آهان اینم بگم و برم.
تو یکی از دید و بازدیدهای نوروزی گوش تا گوش آدم نشسته بودیم که من ناغافل کانالی رو گرفتم که اسمشو نبر( به قولی رهبر با نام مستعار خامنه ای) داشت سخنرانی می کرد. یکهو انگار منو برق سه فاز گرفت . همه از پیرزن و پیرمرد گرفته تا بچه کوچیک یک صدا با تفرتی عجیبی فریاد زدن:
اَه…
یعنی اَهشون صد درجه غلیظتر بود از اَه معمولی
یه چیزی تو مایه های : عَح
( توجه بفرمایید عین چقدر غلیظ تر از الف و ح جیمی چند درجه غلیظتر از ه هویج- ببخشید دو چشم -می باشد)
منی که برای تحلیل می خواستم ببینم اسمشو مبر چه حرفایی می زنه چنان خورد تو ذوقم که تا آخر مهمونی چند جمله(!) بیشتر نتونستم حرف بزنم.
همه هم بگی نگی عین یه آدم عقب افتاده و قابل ترجم بهم نگاه می کردن:) شما ببینید ما روشنفکرا این روزا چی می کشیم!

7- خنده دارترین ماجرای نوروزی امسال به رسمیت شناختن عید نوروز توسط احمدی نژاد و بقیه اعضای حکومتی بعد از 30 سال بود. با چه قیافه هایی با هزار زور تبریک می گفتن.
چقدر تلاش کردن ایام عید مردم ایران رو بکنن از قربان تا غدیر و نتونستن…

8- میل باکسو باز کردم و دیدم صدها ای میل برام رسیده. که یه عالمه ش تبریک عیده. باز عید شد و یه عالمه شرمنده گی برام موند. هرگز نتونستم تو تبریک گفتن از دوستان سبقت بگیرم. از بس که همیشه کارامو می ذارم دقیقه 95 .سال نوی همگی مبارک.
ایشالله برای تبریک آزاد شدن ایران جبران می کنم.

9- یکی از بهترین عیدی هایی که گرفتم(یعنی گرفتیم) هک شدن سایت فاشیستی گرداب بود….

10- آقا, ما رفتیم بالاترین دیدیم مطلبمون کلی منفی گرفته, فکر کردیم باز عِرق موسوی دوستی دوستان بالاترینی یقه مونو گرفته و مطلبمون رو بد فهمیدن. اما وقتی رفتم صفحه اصلیش دیدم همه مطالب به همین وضع دچارن. دلم کمی خنک شد. بعد پس از تفحص های بیشتر فهمیدم بالاترین به مناسبت دروغ سیزده اومده همه مثبت ها رو منفی کرده:) ای یخ کنی یخچال فرنگی!

11- سبزه گره بزنید و بفرمایید: سال دگر, کنار هم, بی رهبری و بی محمودی!

12-این روزها کلی شوخی با عبارات «کار مضاعف و همت مضاعف» می شنویم.
در سفرهای نوروزی و در توالت های شلوغ بین جاده ای, مردم توی صف به اونایی که دیر از توالت میومدن بیرون می گفتن یه «همت مضاعف» کن کارو تموم کن بیا بیرون که مردیم. و همه می زدن زیر خنده.!
به مغازه دارها می گیم داداش یه تخفیف مضاعف بده .
از یه نفر شنیدم که احمدی نژاد رو گه مضاعف نامید.
(بی تربیتی او رو بر من ببخشایید. عصبانی بود)

13- می خوام سی با رو طلاق بدم. بفرستمش خونه ی ننه ش…

14- سال پیش با همه سختی هاش سال خیلی خوب و امیدوار کننده ای بود. ای کاش نتیجه ی شیرینی بگیریم.
شاید تموم این فرازها و فرودها لازمه برای گرفتن نتیجه بهتر.

15- پنجمین سالگرد وبلاگ نویسی آقای محمد درویش مبارک!

16- چه رازیست در پس پرده که بیشترین کلمات سرچ شده برای اومدن به وبلاگم در تعطیلات نوروزی کلمه سکس بوده؟


لینک در بالاترین

از وبلاگ آقای درویش تقلب کردم و ارزش وبلاگمو پیدا کردم. بابا اینقدر ارزونه زیتون؟700 میلیون خواستنش ندادمش:)