چندش…

روی صندلی جلو تاکسی نشسته‌ام، نزدیک ظهر است، آخوندی در رادیو دارد در مورد حدود حجاب زن حرف می‌زند.
در مورد اینکه آیا پوشاندن انگشت‌های پای زن و قوزک پا الزامی‌ست یا پوشاندن پا با شلوار و دامن تا مچ پا کفایت می‌کند.
با آب و تاب زیادی در مورد قوزک و انگشت‌های پا حرف می‌زند.
می‌گوید بهتر است با جوراب پوشانده شوند. اما حواستان باشد حتی بعضی جوراب‌های نایلون نازک و چسب هستند و پا را وسوسه‌انگیز‌تر نشان می‌دهد.
از پشت جوراب تنگ حتی اگر کلفت باشد برآمدگی قوزک پا می‌تواند باعث مفسده شود.
برآمدگی روی استخوان مچ دست هم همینطور، بهتر آن‌است که با دستکش ترجیحا سیاهی که آن‌هم توری و نازک نباشد پوشانده شود…
در تمام مدت راننده تاکسی که مرد حدودا 50 ساله‌ قدکوتاه و ریشویی‌ست دارد با آلتش بازی می‌کند…

balatarin

Advertisements

ماجرای آن سکه 50تومنی

دوسه روزه  یه سکه 50 تومنی فکرمو حسابی مشغول کرده.
حق با شماست، سکه 50 تومنی این روزها تقریبا هیچ ارزش مادی نداره و باهاش نمیشه چیزی خرید. الان یه بستنی معمولی چوبی دست کم 300 تومنه.
اما این سکه 50 تومنی فرق داره  از نظر عاطفی انسانی خیلی از معادله‌های ذهنی منو در هم ریخت.

اون روز آخرین نفری بودم که سوار تاکسی شدم و بالطبع نشستم عقب، بغل پنجره. دو نفر آقا نشسته بودن سمت چپم و یه خانم جلو.
.کرایه تا مقصد 400 تومن بود و من پول خرد کمی همراهم بود.
هر روزه شاهد اینم که چه درگیری‌ها بین مسافر و راننده  سر جریان پول خرد در میگیره و بارها دیدم که تاکسی جای خالی  داره اما تا مسافر هنوز سوار نشده می‌گه پولم 5000 تومنیه… راننده گازشو می‌گیره می‌ره. خیلیاشون از کمیته امداد هر 5000 تومن پول خرد رو می‌خرن 5500(یه کاسبی حروم دیگه برای کمیته امداد و یه ضرر دیگه برای راننده‌های  زحمتکش). برای همین تا تاکسی راه افتاد به راننده یه اسکناس 2000 تومنی دادم. گفتم الان عصره و لابد کلی پول خرد جمع کرده. راننده گفت خانم پول خورد نداری؟ گفتم چرا اما بعید می‌دونم 400 بشه و شمردم و تموم قسمتای کیف پولمو گشتم اسکناس و سکه روی هم  350 داشتم. راننده 2000 تومنی رو پس داد و گفت همون بسه!
پیش خودم گفتم تا به مقصد برسم کیف بزرگمو می‌گردم، من که ماشالا کیفم عین کمد آقای ووپی همه چی توشه شاید سکه‌ای چیزی از کیف پولم افتاده باشه، بذارم روش بنده خدا ضرر نکنه.
همینطور که دستم تو کیف می‌چرخید و آت و آشغال می‌ریختم بیرون، یه سکه 50 تومنی براق (ازن دورنگ بزرگا) اومد دستم. خوشحال شدم و به راننده گفتم کرایه‌ت جور شد.
همه‌مون مقصدمون آخر ایستگاه بود و  راننده داشت با آهنگ هایده حال می‌کرد و خیابون یه خورده شلوغ بود. گفتم مزاحمش نشم،  آخر سر  400 تومنو می‌دم و پول خوردارو تو دستم گرفتم. آقای بغل دستی من میانه‌سال و لاغر اندام،  از همون اولی که ماشین راه افتاد با موبایل داشت خرید و فروش زمین می‌کرد. اسم  و آدرس بنگاهش رو هم تو حرفاش بارها  گفت. به فروشنده زنگ می‌زد می‌گفت قیمت زمین پایین اومده و خودمونیم زمین تو هم جای خوبی قرار نگرفته حالا ساعت 7 عصر بیا بنگاه ببینیم یه جوری مخشو تیلیت می‌کنیم! از اون‌ور هم به مشتری زنگ می‌زد که این زمینی که دیدی طلاست و  یارو حالیش نیست  ساعت 7 بیا تا هنوز نفهمیده زمین کشیده بالا برات بخرم.  اما بگم کمیسیونم بالاتر از معموله ها… دوباره زنگ می‌زد به یکی دیگه و همینطور قرار مدار می‌ذاشت. پیش خودم می‌گفتم از ما خجالت نمی‌کشه اینطور دروغ و دونگ تحویل مردم می‌ده! از اونچایی که مرد خیلی توانا و زرنگی بود وقتی من 50 تومنو پیدا کردم با چشم حرکاتمو دنبال می‌کرد.
وقتی به مقصد رسیدیم، مشتمو باز کردم که پولو بدم، یهو پنجاه تومنیه از تو دستم قل خورد افتاد روی مانتوم. در عین حال با دست راستم درو باز می‌کردم که پیاده شم که بازم قل خورد افتاد جلوی پای  خانم جلویی که تازه پیاده شده بود. اون یکی پامم گذاشتم بیرون و  خانومه با انگشت به من اشاره ‌کرد و گفت خانم پولت اینجاست من هم  سریع رفتم که دولابشم و  پولو بردارم یهو آقای بنگاه‌دار پشتم  پیاده شد و دوید و منو هل داد و سکه 50 تومنی رو قاپید و گفت مال منه، مال منه!!! و  به معنی واقعی در رفت…  من بی‌اختیار با خنده داد زدم  بابا پول کرایه‌مه…  اصلا برنگشت بگه با من بودید!
من و خانم جلویی مات و متحر ایستاده بودیم و خانومه گفت عجب نخورده‌ایه این بدبخت.  اما راننده هیچ ناراحت نشد،‌ گفت ما عادت کردیم به این‌جور مسافرا، هر چی پولدارتر بدبخت‌ترن! یه بار فلاسک چاییم اون پشت مونده بود یه خانم خیلی راحت گذاشت تو ساکش برد.
گفت اینم  قسمت  ما نبود، خدا بده برکت! شکرت!!
داشتم <a href=»http://iranglobal.info/node/3976″>این مطلب</a> رو در مورد رفتار ژاپنی‌ها بعد از سونامی می‌خوندم که با اون سکه 50تومنی مقایسه می‌کردم.

تا برآریم نفس, یشکنیم این قفس!

1- حلقه ها روز به روز تنگ تر می شوند.
این روزها چیزی کم دارم. چیزهایی کم دارم. شب بی «اعتماد» خوابم نمی برد. کانال های مورد علاقه ام را نمی توانم بگیرم. بی بی سی را چند ماهی می شود است که نمی توانم ببینم. وی او ای هم به همان بلا دچار شده. بیشتر کانال های ام بی سی که فیلم سینمایی نشان می دهند را هم نمی توانیم بگیریم.
نمی توانم بزنم به خیالی. نمی توانیم بزنیم به کوچه علی چپ و تریپ شتر دیدی ندیدی.

به آقای ماهواره ای می گویم این روزها کارت سکه است ها, به خاطر پارازیت مرتب صدایت می زنند که دیش هایشان را بروی دوباره تنطیم کنی.(وقتی به او زنگ زده بودم بیاید, شرط کرده بود که اگر حتی کارم راه نیفتاد باید به او 10 هزار تومان حق القدم بدهم.ناچارا قبول کرده بودم.)
باتاسف سری تکان داد و گفت این طوری ها هم نیست. بیشتر جاها- مثل محل شما- آنقدر پارازیت زیاد است که می دانم بی فایده می آیم و می روم. با جان و دل پول نمی دهند. همه ناراحت و عصبی و دلمرده شده اند. خوب روی من هم اثر کرده. پولی را هم که می گیرم حلال نمی دانم.
. قبلا 5 هزار تومن می گرفت. فوری دیش ها را تنظیم می کرد می آمد با شوخی و خنده میوه و چایی اش را می خورد و با سی با کمی بحث سیاسی می کرد و سر به سر می گذاشت و با لبی پر از خنده می رفت. این دفعه دو ساعت تمام وقت گذاشت دریغ از یک ذره تغییر.

2- ما چهار زن سر خط سوار تاکسی می شویم. من وسط صندلی عقب می نشینم(جایی که اصلا دوست ندارم بنشینم) تا راه می افتد, همه موبایلهایشان را در می آورند به جز من. نفر جلویی و دست چپی مشغول صحبت با یارشان هستند و می خندند . اما زن سمت راستی عکسی روی موبایل می بیند و اشکش جاری می شود و فین فینش در می آید. می خواهم سرم را برگردانم که فضولی حساب نشود که خودش موبایلش را جلویم می گیرد. تروخدا اینو ببین! عکس مرد خوش تیپ قد بلندی ست که بچه ای زیبا در بغل دارد.
– برادرمه. یعنی بود. در تیم بسکتبال بازی می کرد خیلی مهربان و قوی و سرحال و قبراق و شوخ بود. معتاد شد و عین شمع آب شد و مرد.
با تاسف. می گویم:
– می گفتن قدیما اشرف مواد مخدر وارد می کرده حالا کی؟
آهسته می گوید: دست روی دلم نذار. همین الان اراده کنم و از تاکسی پیاده بشم دو دقیقه دیگه انواع و اقسام مواد مخدر از تریاک و هروئین بگیر تا شیشه و کریستال و کراک و علف تو کیفمه.
بلند می گویم: خوب به نفعشونه که جوونای ما معتاد بشن و بی خیال نوع حکومت و …
دستم را می کشد و با صدای خفه ای می گوید: هیسسسسس! یواش! مگه نمی دونی راننده تاکسی ها همه خبر چینن. از جونت سیر شدی؟
آخر خط وقتی همه پیاده می شویم. راننده وقتی می خواهد بقیه هزار تومن مرا بدهد می گوید:
– تورا به علی می بینی؟ همه فکر می کنن ما آنتنیم. در صورتیکه الان مظلوم تر و زجر کشیده تر از راننده تاکسی تو ایران نیست.
زمان شاه ما چی کم داشتیم؟ با روزی چند ساعت کار بهترین زندگی را داشتیم. کی از گوشت و برنج کیلویی هفت تومن بدش میاد؟ کی بدش میاد ساعت چهار بعد از ظهر روزیشو در بیاره و بره پیش زن و بچه ش؟
الان ما فقط داریم به اندازه پول استهلاک ماشینمون درمیاریم و می خوریم
می گویم : از حرف اون خانم ناراحت نشو. خیلی سال پیش می گفتن وزارت اطلاعات تعدادی از بسیجی ها رو گذشاته تو کارای مختلف از راننده تاکسی بگیر تا دکه روزنامه ای و سیگار فورش و…. حالا هنوز تو ذهنا مونده.
گفت یه روزی بله! این کارو می کردن. اما حالا همونا هم شدن مخالف. بعد روبان سبزی که بسته بود روی دسته چراغ راهنما, جایی که از دید مسافران معلوم نبود , نشان داد و گاز داد و رفت…

3- وقتی تو تلویزیون مدام می گن:
– بهترین فیلم های سینمایی در سه شنبه آخر سال!
یا:
– چهارشنبه سوری بمونیم خونه خطرش کمتره.
معنا و مفهوم آن این است که مردم قراره همه بریزن بیرون و اینا خیلی می ترسن!