همی دخترا با ای موهاشون خِلافَ می‌رینن به جمهوری اسلامی!

زنِ حدودا 70 ساله‌، ریز نقش و لاغری با مانتو روسری و کفش و کیف همه رنگ روشن و شیک، کنار خیابون وایساده بود. ظاهرا می‌خواست بره اون‌ور خیابون و می‌ترسید. خیابون  فرعی و یکطرفه بود و خط‌کشی عابرپیاده نداشت و ماشین‌ها هم طبق معمول هیچ اهمیتی به عابرپیاده نمی‌دادن.
مثل زورو  دویدم به اون طرفش که ماشین‌ها به سرعت میومدن تا نترسه و باهم بریم اونور.  اصلا توجهی نکرد و کماکان لب‌های باریک جدی‌‌اش رو به هم فشار می‌داد. چند ثانیه‌ بعد، پژو 206 قرمزی که چهار دختر  خیلی سانتی‌مانتال توش نشسته بودن از جلومون رد شد… هر کدوم موهاشونو یه رنگی کرده بودن نارنجی و شرابی، نسکافه‌ای و طلایی. قسمت اعظم موهاشون به صورت تاج بزرگ و دو رشته پهن در دو طرف صورتشون بیرون بود. با مانتو و شال‌هایی با رنگهایی تند و شاد. یه چیزی بود مثل کارناوال. لبهای باریک زن از هم باز شد و جمله‌ای به گوشم رسید:
– همی دخترا با ای موهاشون خِلافَ می‌رینن به جمهوری اسلامی!
– جان؟
– گفتم این دخترا گُه می‌ریزن سر ای جمهوری اسلامی!
– ببخشید،‌ ولی…
– چرا نمی‌فهمی دختر، همینا عن می‌کنن تو دهن آخوندا…
تا  ماجرا به «که‌که» و «سنده» نرسیده تندی گفتم:
– ببخشید خانوم اونو فهمیدم، منظورتونو از کلمه «خِلاف» نفهمیدم…
لبهاش به خنده باز شد:
–  هااااا…خو زودتر می‌پرسیدی. منظورم ای بود که خِلافِ ادب نباشه…
– آهان… نه بابا… اختیار دارید
– ها…خلوت شد، زودی بیا بَریم او‌وَر. تنبلی نکن دختر!

بالاترین

Advertisements

آبروریزی 1…

ایرانی‌ها اصولا به آبرو خیلی اهمیت می‌دن و حکایات و احادیث و ضرب‌المثل‌های زیادی در این باب نوشته شده. حمید مصدق عزیز می‌فرماید: گیرم که آب رفته به جوی بازآید ، با آبروی رفته چه باید کرد؟!
نه، واقعا شما بگویید، چه باید کرد؟
البته حد و اندازه آبرو ریزی بستگی به شرایط زمانی و جغرافیایی و سیاسی داره. ممکنه یه کاری رو در کشور آمریکا بکنیم هیچ آبرومون نره، اما در ایران بره. یا اگه امروز اون کارو بکنیم آبروریزی سنگینی به حساب بیاد ولی دوسال پیش اصلا برای کسی مهم نبوده.
این احساس آبروریزی که گاهی به من هم دست می‌ده مسلمه که مربوط به شرایط این روزهاست…

اون روز مامان بزرگ قصه‌ما زنگ زده که زیتون جان چه نشستی که تلویزیونم آنتن نمی‌ده و همه‌ش برفک می‌بینم و نمی‌فهمم کی اذان می‌گن تا نمازمو سر وقت بخونم و…
– مامان بزرگ، مگه رادیو نداری؟
– نه بابا، کی دیگه رادیو( گفت رادیول) گوش می‌ده این روزها، رادیوم همه‌ش خش خش داشت خیلی وقت پیش دادمش به نون‌خشکی.
– خوب، چه کاری از دست من برمیاد؟
– می‌دونم اشکال از آنتنمه، چندوقت پبش رفتم رو پشت‌بوم دیدم پلاستیکاش پوسیده شده و همه‌ میله‌هاش ریخته زمین. دستت درد نکنه یه آنتن برام بخر بیار زیتون‌جان، ثواب داره. بچه‌هام که به فکرم نیستن.
– آخه الان…
– الان چی؟ کار داری؟ باشه! عیبی نداره،(با غصه) یه فکری می‌کنم بالاخره…
– نه مامان بزرگ تا عصر برات می‌گیرم میارم. چه نوعشو می‌خوای؟ یه جور اومده کنترلی و…
– نه بابا، ما اهل این قرتی بازی‌ها نیستیم، از همین مدل میله‌میله‌ای که خودم دارم بگیر. گرون هم نباشه زیاد ها…
– چشم!
عصر داشت نرم نرم برف میومد… چند خیابون پایین‌تر از خونه‌شون نزدیک مغازه الکتریکی پیاده شدم. تا به آقاهه گفتم آنتن می‌خوام با خوشحالی فوری دوید هفت‌هشت مدل آنتن با جعبه‌ش انداخت رو پیشخون.
– این 22 تومنه، این 25 تومن، این‌یکی شونزده تومن…
– آقا من از اون مدل قدیمی‌ها می خوام که یه کوچیکشو گذاشتین اون بالا.
شروع کرد اصرار که:
– از اینا دیگه مد نیست. یکی از این جدیدا رو انتخاب کن.
– نه راستش برای یه خانم مسن می‌خوام که گفته حتما مدل قدیمی باشه. (وقتی بگی خانم مسن خودش می‌فهمه دیگه نباید اصرار کنه) بزرگتر از این ندارید؟ برای رو پشت‌بوم می‌خواد.
– بالکن نداره؟(این یعنی بزرگتر نداره)
– چرا یه بالکن کوچولو داره.
– خوب همینو ببر، وصل کن به میله‌های بالکنش، هر وقت هم خواست اینوراونورش کنه بنده خدا تا پشت‌بوم نره. بزرگ کوچیکیش هم تو صافی تصویر تاثیری نداره.
دیدم حرف حساب می‌زنه. قیمتش رو پرسیدم گفت همین یکی مونده ببر. 7 تومن. چونه زدم شد 6 تومن! گفتم خوب برام ببندش بی‌زحمت. گفت چرا بی‌خود زحمت باز کردن و بستنش رو بکشی، همینطوری ببر. ماشین نداری؟ گفتم نه پیاده می‌خوام برم. سه چهار خیابون بالاتره. گفت چه بهتر پیاده آسیبی هم نمی‌بینه. و با خنده‌ای که نشون از پیروزی در آب کردن چیزی رو داشته باشه آنتن رو آورد و با گردگیر کمی گردش رو تکوند و داد دستم. اومدم بیرون، شما فکر کن مثلا تو خیابون شلوغی مثل گوهردشت.
پامو از در بیرون نگذاشته که یه پسر متلک انداخت: آنتن! گفتم عیبی نداره. اگه پسرا متلک نگن می‌میرن.
دختری از روبه‌رو میومد با دیدن من چنان نیشی باز کرد و سری تکون داد که انگار مرتکب گناه خنده‌داری شدم. نگاهی به سرتاپام انداختم. نکنه دکمه‌م بازه یا شالم از سرم افتاده یا یه پاچه شلوارم بیرونِ چکمه‌ست یکیش تو!
آقای بعدی چنان اخمی بهم کرد که فوری شکم رفت به اینکه لابد آرایشم بده. همونجا آنتنو گذاشتم زمین از کیفم آینه درآوردم و صورتمو وارسی کردم. نه عین همیشه بودم.
یه کم بالاتر یه خانم تپل ساک به‌دست سرشو با تحقیر اینور و اونور کرد و به خانم همراهش که فکر کنم دخترش بود گفت: حالا انگار تلویزیون چی داره که رفته آنتن خریده. دخترش پق‌پق خندید و گفت همینو بگو. و دوتایی شروع کردن به مسخره کردن من.
معما حل شد…
پسر بعدی بهم رسید: سلام خانم ِ آنتن!( ما تو کلاس به هر کسی که گزارش بقیه رو به دفتر می‌داد می‌گفتیم آنتن) یواش یواش با هر قدم که جلو می‌رفتم با نگاه‌ها و متلک‌های دیگران داغ‌تر می‌شدم. پیشونیم شده بود غرق عرق. از بچه تا زن و مرد و پسر و دختر به محض دیدن آنتن دستم انگار رسالت داشتن چیزی بپرونن. انگار در خواب و بیداری این کلمات رو می‌شنیدم: آنتن… تلویزیون… مزخرف… ضرغامی… ماهواره… جمهوری اسلامی… کثافت… دزد… سه‌هزار میلیارد(باور کنید حتی به اینجا هم رسید)
گذشتن از اون چهار خیابون یکی از سخت‌ترین کارای عمرم بود. تا رسیدم، مامان بزرگ گفت بذار برات چایی بریزم تا گرم شی عزیزم. گفتم نه مامان بزرگ بی‌زحمت یه لیوان آب یخ یخ بدین.

تیر خلاص…

1- مطلب دو صفحه ای «رازهای زندگی خامنه ای«, در واقع افشاگری در مورد زندگی خصوصی و اموال او, نوشته محسن مخلباف
و همینطور افشاگری این سایت از دارایی های اعضای حکومت ایران در بانک های خارجی (احتمالا بخشی از دارایی ها! که از بودنش اطمینان دارند) به نظر من می تونه به مثابه ی تیر خلاصی بر علیه حکومت جمهوری اسلامی عمل کنه.

این چند روز با بعضی طرفداران احمدی نژاد که صحبت می کنم و از نوشته مخملباف برایشون فاکت میارم درسته که بعضی هاشون می خون حرفو عوض کنن یا بگن اینو رسانه های خارجی و دشمن براش درآورده, ولی اکثرشون شدیدا تو فکر فرو می رن و قسم می خورن اگه راست باشه کلا از خط رهبری ببرن! و من فقط بهشون میگم تحقیق کن ببین مخملباف راست می گه یا نه.

عده ای از جناح اصلاح طلب عقیده دارن اینطور افشاگری ها یه جورایی خاله زنکیه. اما به نظر من اینطور نیست و وضع زندگی و ثروت اندوزی یک رهبر به ظاهر ساده زیست نشوندهنده خیلی چیزا می تونه باشه. بخصوص رژیمی که رسالت و جودی خودش رو تقسیم کردن ثروت و عدالت بین مردم می دونه و برعلیه ثروت اندوزی شاه و خاندانش چه داستان ها تعریف می کنن . مردم باید بدونن اینا صد درجه بدترن.
.
یه عده که اهل اینترنت نیستن ازم می خوان پرینت این نامه رو براشون ببرم و با خوندن قمستی از اون دود از کله شون بلند می شه.
کاش بتونیم این دو نوشته رو به تعداد زیاد کپی کنیم و به صورت شب نامه در سراسر کشور حتی روستاها توزیع کنیم تا مردم ملتفت باشن اون بالا بالاها چی می گذره.

حتی خود من باور نمی کردم خامنه ای اینقدر مال دوست و مال ملت خور باشه.
این لیست هم که دراومد مسئله رو بازتر کرد.
نترسید اگه اسم چند نفر از هم عقیده های خودتون(شایدم ادعا می کنن که با مردمن) هم توش باشه. شجاع باشید و بدونید افشای این دزدی ها که کم از جنایت نداره برای حکومت بعدی مفیده .

2- فکر کنم به زودی خامنه ای بیاد تو تلویزیون و جمله معروف «صدای انقلاب شما را شنیدم» رو بگه.

3- نمی دونم از چی بگم. از دستگیری مادران عزادار که هر شنبه با شمع روشن در پارک لاله به سکوت دور هم جمع می شن؟

4- از حمله به مهدی کروبی در قزوین؟

5- از برنامه های فاشیستی و مزخرف و ضد مردمی تلویزیون جمهوری اسلامی؟

6- از چی؟ از پارازیت هایی که روی کانال های ماهواره ای میندازن و از بیشتر برنامه هاش محروم شدیم؟

7- آهان, اینم یکی از اثرات مطلب مخملباف در روزنامه های کشورهای دیگر

8-. می دونستم حکومت از تظاهرات مردم در روز عاشورا پیرهن عثمانی می دوزه به چه بزرگی.

9- اما خودمونیم, از اینکه فهمیدم آقا تریاکی نیست( در مطلب مخملباف) یه عالمه خیالم راحت شد. آخه برای سلامتیشون ضرر داشت…

ببخشید پس این جفنگیات به فرمان چیست؟
( روزی یکی که مشروب زیاد خورده بود, حرفای چرت و پرتی می گفت .دوستش گفت ببخشید اینها فرمان شیشه است)

10-. مغازه دارا امروز دیگه اسکناس های نوشته شده رو پس نمی دادن. ظاهرا اسکناس های ننوشته اینقدر کمه که کارو کاسبی خوابیده بوده

لینک در بالاترین

پ.ن.
با اینکه کنتور هر وبلاگ نشوندهنده ی تعداد واقعی ویزیتورها نیست., چون اونایی که با آنتی فیلتر میان رو نشون نمی ده,
اما باز دل آدم می سوزه همین تعداد رو هم میاد تو قسمت وبلاگهای شخصی از سر و دمش می زنه
مدت زیادیه که کنتور ند استات اینطوری شده
مثلا ویزیتورهای روز قبلی رو که در صفحه ی اول خودش 2401 نفر اعلام کرده بود در صفحه کل 2180 نشون داد و روز بعد 1443 رو 1157 نفر حساب کرد.
قسمتی که نشون می ده ویزیتورها از کدوم سایت اومدن که مدتیه کاملا مرخصه!
و عجل فرجهُ