بازار، و بازاری…

1- نه اینکه من با تعطیل شدن بازار موافق نباشم،‌   تو این شرایط با هرگونه اعتصابی که جون مردمو به خطر نندازه موافقم.
اما به نظرم پیامک‌هایی که چهارشنبه برای بازاری‌ها اومد شبیه پیامک‌هایی که برای  نخریدن سه روزه شیر و نون اومد بود.
نبود؟
برو…

2- در تظاهرات چهارشنبه بازاری‌ها جای زن‌ها خالی بود.
تظاهراتی که توش زن نباشه، معلومه چی از توش در میاد…

3- می‌گن مردم این‌روزا زیاد حال و حوصله خوندن ندارن، پس همون دو شماره بالا بسه…

Advertisements

آیا تحریم سه روزه‌ی نان و شیر کارساز است؟

1- ببخشید که به خاطر بازیگوشی در فیس‌بوک دیگه نمی‌تونم وبلاگ بنویسم.
این فیس‌بوک لعنتی که نوشتن توش خیلی راحته و فوری هم بازخورد داره و می‌تونی تا صبح در مورد مطالبت شوخی کنی، حرف بزنی، بدجوری تنبلمون کرده. حالا چند پست فیس‌بوکمو که در مورد تحریم نون و شیر(از شنبه تا دوشنبه) و چیزای دیگه نوشتم اینجا کپی می‌کنم.

2- تو صف نون ایستادم، صف از همیشه شلوغتره. زن جلویی 50 تا نون می‌خواد. سروصدای همه‌مون درمیاد. می‌گه مگه نشنیدید شنبه و یکشنبه و دوشنبه نباید نون و شیر بگیریم تا پدر این پدرسوخته‌ها در بیاد. همه می‌گیم شنیدیم! اما نه اینکه روز قبلش ده برابر نون مورد نیازمون رو بخریم. لابد بعد هم می‌خوای بری ده تا شیر بخری! می‌گه آره. دلم می‌خواد شنبه یکشنبه تو مغازه‌ها پرنده هم پر نزنه! می‌گیم خوب این چه ضرری به دولت می‌زنه؟ شما که خریدتو کردی سودی که نونوا باید ببره می‌بره. دولت هم که هنوز روی آرد سوبسید می‌ده به نفعشه آرد رو گرونتر بفروشه به شیرینی‌فروش‌ها . این چه مبارزه‌ایه.
نونواهه که شنیده بود گفت اگه شماها عرضه داشتید وقتی گاز و برق و آب گرون شد قبضاتونو پرداخت نمی‌کردید
.
به ناگاه همه خفه شدیم!
.

3- در اعتراض به حرکت نژادپرستانه اَپل، مبنی بر نفروختن محصول جدید به یک دختر ایرانی، من شنبه و یکشنبه و دوشنبه سیب نمی‌خورم!

4- وای… آی… خدایا… مُردم از گرسنگی!!!
از صبح تا حالا نه نون خوردم نه شیر…
پس من چطوری زندگی کنم…
چطور زنده بمونم…
فقط دلخوشیم اینه که هنوز ساعت 3 نشده دولت داره از پا درمیاد!!!

5- یه نرم‌کننده موی مای خریدم 3000 تومن، چندصدمتر بالاتر یهو به فکرم رسید حالا که به موهام می‌سازه چطوره یکی دیگه بخرم رفتم داروخانه‌ی م…(داروخانه معروفیه در کرج) می‌گم خانم دکتر م… می‌شه یه نرم کننده موی مای بدین، (قرشمال) می‌‌گه 3400 تومنه، بدم؟ می‌گم همین دو دقیقه پیش خریدم 3000 تومن. می‌گه خوب مرغ هم دیروز 5000 تومن بود حالا شده 5500. می‌گم شامپو و نرم‌کننده فرق می‌کنه. می‌گه بالاخره که میشه!! شاید هم در خرید بعدی 30 درصد بره روش. می‌گم هنوز که نرفته. می‌گه بالاخره!!!
مجبور شدم برگردم فروشگاه قبلی، از هولم دوتا خریدم!

6- خانوم همسایه با لب و لوچه آویزون در زده می‌گه رفتم ببینم حالا که شیر تحریم شده و رو دست فروشنده‌ها مونده می‌تونم یه ده بیست‌تایی‌شو ارزونتر بخرم و ماست بزنم. دیدم امروز اصلا شیر توزیع نشده.
دلم می‌خواستم انگشت اشاره‌مو بزنم به نوک دماغم و بگم خیط شدی؟!
دلم خنک شد…
حالا خانم از اوناییه که از چند روز قبل با اس‌ام‌اس و تلفن گوش همسایه و دوست و آشنا و فامیل‌شونو کر کرده که مبادا از شنبه تا دوشنبه شیر و نون بخرید!
چه مردم نفع طلبی هستیم ما…
7- جمعه 26 خرداد یه عده مأمور مزدور وحشیانه ریختن توی یه خونه در کرج که جلسه «کمیته هماهنگی برای کمک به ایجاد تشکل‌های کارگری» توش برگزار شده بود. لازمه بگم که این افراد همه شناخته شدن و بدون هیچ مخفیکاری حتی تقاضای به ثبت رسیدن تشکلشون رو به مجامع رسمی دادن. در این روز با ارعاب و ضرب و شتم 60 نفرو دستگیر کردن که یه عده‌شون آزاد شدن و بقیه هنوز تو زندانن.
ماجرا رو با قلم یکی از افرادی که اونجا حضور داشته بخونید
.

15:37 | Zeitoon 

  2012-05-23

«تحریم انتخابات»، نه یک کلمه کمتر، نه یک کلمه بیشتر!

سوت و کورترین انتخاباتی که تابه‌حال دیده‌ام…

به یاد ندارم هیچوقت شهر اینطور موقع انتخابات سوت و کور باشه. در میادین و چهارراه‌ها داربست‌های کوچکی زدن و روش یه پلاستیک بزرگ سفید کشیدن و هر کی می‌خواد تبلیغ کنه بروشورهاشو می‌چسبونه روش. ولی هر جایی رفتم این پلاستیک‌ها حتی پر نشده بودن چه برسه مثل انتخابات قبلی بروشورها رو روهم روهم بچسبونن.
دفترهای نامزدها خلوت خلوته،‌ من مخصوصا سرمو می‌چسبونم شیشه و برای مسئولی که اونجا نشسته ادا در میارم. اینطوری که لب پایینمو میارم روی لب بالایی‌م (تقریبا همینجوری که کردی، یه خورده گوشه‌های لبت رو به طرف پایین بکش. آها، قیافه‌تو هم مثل عاقل‌هایی که مشغول رصد سفیهانن کن،درسته… همینجوری) بعد کله‌مو به راست و به چپ تکون می‌دم. می‌دونم این ادا چه دردی داره. آخه خودم یه بار که مجبور شدم یه تیکه راه رو یه‌طرفه برم و یه راننده مسن که نمی‌دونست من تا ته خیابون رفتم و کارگرها خیابونو بسته بودن، این ادا رو به‌شکل نفرت‌باری برام درآورد و من تا سه شب از ناراحتی خوابم نبرد. با دیدن این ادا تقریبا هر بار کسی که پشت میز نشسته سرشو از خجالت پایین برده.
ایندفعه خیلی خیلی کم مغازه‌ها تبلیغی در این مورد به شیشه چسبوندن، از یه سوپری با شوخی پرسیدم این چیه چسبوندی مگه کسی هم رأی می‌ده؟ گفت نه والله خودمم رأی نمی‌دم، چک داشتم، مجبور شدم از کسی که پول خوبی می‌ده قبول کنم. به مغازه بعدی که همون عکسو چسبونده بود گفتم شما هم پول گرفتید… یهو عصبانی شد گفتم ای داد، الان می‌زنه تو گوشم. دیدم نه، رفت عکسو از پشت شیشه کند و با نفرت پاره کرد… گفت از صبح صدبار این حرفو بهم زدن.
دیشب پسری در یکی از میادین مرکزی شهر بروشور یکی از کاندیداها رو پخش می‌کرد و هی می‌گفت، خودم رأی نمی‌دم، توروخدا بگیرید زودتر برم خونه‌م. تقریبا هیچکس نمی‌گرفت… گفتم پسر جان تو که مخالفی پس چرا پخش می‌کنی؟ گفت آخه دو برابر مزد بهم دادن. پرسیدم ساعتی؟ گفت کاش ساعتی بود، هزارتایی. تبلیغ کلاس زبان یا مغازه مانتو فروشی بود چند دقیقه‌ای تموم بود، اما اینو هیچکی نمی‌گیره. بدجور گول خوردم.
فاطمه اسکندری بزرگترین پلاکاردها رو تو کرج زده. مدیوم شات. فاطمه خانوم خوشگله و چشاش رنگیه و تو عکس همچین زل زده به دوردست‌ها… آقایون وای‌می‌سن و یه کمی با حسرت نگاهش می‌کنن و رد می‌شن.
تو چند تا کلاس و جمع دوستانه بحث انداختم هیچکس نمی‌خواست رأی بده. یکی گفت من دفعه قبل و قبل‌تر به فاطمه آجرلو رأی دادم، ایندفعه صلاحیتش رد شده، اگه صلاحیت نداشت چرا گذاشتن دودوره نماینده بشه؟ اینا که با خودشون رحم نمی‌کنن چه رأیی دارم بدم؟
در یکی از میدون‌های اصلی تهران میزی گذاشته بودن که پر از بروشور و زندگینامه نامزدهای اصولگراها بود. دو تا پسر هم روی صندلی پشتش نشسته بودن. با اینکه میدون شلوغ بود هیچکس نمی‌رفت برداره. رفتم جلو، دوتا پسر با خوشحالی یه بغل بروشور‌ در اندازه‌های متفاوت حاضر کردن و به طرفم دراز کردن. گفتم اینا رو ولش، جایزه چی می‌دید؟ با تعجب نگاهم کردن، گفتم بابا ، چک‌پولی، سیم‌کارتی، گونی‌سیب زمینی، نشد، شارژ ایرانسلی، نشد ساندیسی!. یهو هر دو زدن زیر خنده و بروشورها رو گذاشتن رو میز. گفتم خداییش خودتون رأی می‌دید؟ هر دو باز خندیدن.
دیدم جنبه شوخی دارن، گفتم خودتون که اوضاع رو می‌بینید. اما چطور روشون می‌شه فرداش بگن 30 میلیون نفر رأی دادن. بی‌‌عارها بازم خندیدن.
تو این هفته هفت‌هشت‌ده تا اس‌ام‌اس از طرف مقام معظم رهبری برام اومده که برای حفظ آبروی اسلام و بردن آبروی دشمن حتما برم رأی بدم. چشم!

در فیس‌بوک نوشتم:
– در تهران و کرج با هر که حرف زدم چه مذهبی‌، چه غیرمذهبی حتی کسانی که به احمدی‌نژاد رأی داده بودن نمی‌خواست جمعه در انتخابات شرکت کنه. در جمعی داشتم اظهار خوشحالی می‌کردم یکی گفت از شهرستان‌های کوچیک و روستاها بترس که به خاطر اینکه از قوم و قبیله بخصوصی(که خودشون متعلق به اونن) حمایت کنن حتما شرکت می‌کنن. گفت من این هفته یه سفر رفتم شمال و یه سفر همدان… خیلی‌ها تصمیم داشتن رأی بدن. فقط به خاطر فامیل و فامیل‌بازی. به نظر من نیرومونو باید بذاریم روی روشنگری در شهرستان‌ها…
پس چی شد؟ پنجشنبه بیرون رفتن از خونه برای گردش و خرید،
جمعه موندن تو خونه و راه‌انداختن مهمونی و بشکن و بالابنداز یا خونه تکونی.
(تا وقت هست، برای دوستان و آشنایان شهرستانیتون روشنگری کنید لطفا)
و
– شما ذوب در ولایت هم که باشید نباید رأی بدید، چون آقا فرمودن به آدم صالح رأی بدید. آدم صالحی که صلاحیتش رو قبول کرده باشن اگه تو لیست دیدید، سلام منو بهش برسونید!
– از الان اولین خبر نیمه شب جمعه رو اینجوری نوشتن:
به کوری چشم دشمنان پیش‌بینی مقام معظم به حقیقت پیوست و 30 میلیون رأی به صندوق‌ها ریخته شد.
– من این مطلبو پارسال نوشتم و پاش وایسادم تا آخر….
من در کمال صحت عقل اعلام می دارم که در این رژیم دیگر در هیچ انتخاباتی شرکت نمی کنم!

لینک در بالاترین

تو این رژیم دیگه تو هیچ انتخاباتی شرکت نمی کنم!

چند هفته پیش در فیس بوک نوشتم:
من در کمال صحت عقل اعلام می دارم که در این رژیم دیگر در هیچ انتخاباتی شرکت نمی کنم!
بعضی ها شماتتم کردن که نباید کلمه «هیچ» رو به کار ببرم… و اگر انتخابات واقعا آزاد و سالمی برگزار شد چه!… و تو چند بار خواستی نری رأی بدی و آخرش جوگیر شدی و رفتی دادی( چقدر کج فکری,رأی رو می گم بابا جان)
من در انتخابات گذشته, گاهی رأی نمی دادم و البته هیچوقت کارمو به دیگران توصیه نکردم. و معمولا بعد از انتخابات می گفتم رای دادم یا ندادم.
اما این انتخابات آخر رو رفتم رأی دادم, چون تعداد تحریم کننده ها خیلی کم بود و فکر می کردم رأی ندادن من تأثیری در نتیجه نداره. و هنوز امیدی داشتم که شاید حکومت از تقلب های قبلیش که همه دنیا فهمیدن خجالت بکشه, و شاید به خاطر اینکه مخالفین علنی تعدادشون چندین برابر موافقین جیره خوار حکومت شده بتونیم شرایط رو کمی بهتر کنیم. اما هر دفعه حکومت نذاشت و وضع هی بدتر و بدتر شد.

من دیگه «هیچ» امیدی به برگزاری انتخابات آزاد و سالم و دموکراتیک تو این حکومت ندارم. حالا هی بگین گفتنِ»هیچ» حرف آدمای احمقه. هی بگین اقلا بگو تا اطلاع ثانوی. آخه چه اطلاع ثانوی. این حکومت چیش قراره عوض بشه؟

حالا که ما می دونیم تعدادمون چند برابر جیره خواراست, حالا که نمی ذارن حتی تو راهپیمایی های سکوت شرکت کنیم, با تحریم انتخابات حتما می تونیم کاری از پیش ببریم. باید باور کنیم عمر اینا دیگه به سر رسیده و حکومت از درون مضمحل شده.
اصلاح طلبا هم نیان وسط گود که پایگاه های مردمی خودشون رو از دست می دن.

balatarin

از ساندویچ شترمرغ تا «چیه‌کو»های مجازی

1- هستی
بر سطح می‌گذشت
غریبانه
موج‌وار
دادش در جیب و
بی‌دادش بر کف
که ناموس و قانون است این…
(احمد شاملو)

2- حاسدان و بخیلان و منافقین و مشرکان و ملحدان و کافران خیالشان تخت باشد و از امشب راحت بخوابند که با کامنت‌ها و ای‌میل‌های تشتت‌آفرین و بدجنسانه‌شان زدند استعداد تک‌جمله‌گویی‌ام را پاک کور کردند! امیدوارم از این فراموشکاری‌ها قسمت خودتان بشود! الهی جز جگر بزنید و رو تخت ِ…
– حالا زیتون جان کوتاه بیا!

3- اینقدر به خورندگان عجول دراز‌ترین ساندویچ شترمرغ جهان خرده نگیرید!
در مهمانی‌ها و عروسی‌ها سرشام یک نگاهی به خودتان بیندازید! (هیچ‌جا نمی‌گذارید حتی تکه‌ای از بره درسته و جوجه‌کباب به من برسد و همیشه سالاد و برنج خالی نصیبم می‌شود.)
حالا این ساندویچ در گینس هم ثبت نشد به جهنم! ساندویچ ثبت شده توی معده‌ها را عشق است…

4- به خدای احد و واحد، یک‌بار دیگر این خارج‌کشوری‌های مبارز به ما بگویند «رأی ندهید» می‌زنم خودم را بیوه می‌کنم!
راست راست در چشم آدم نگاه می‌کنند و می‌گویند ما در کشوری که زندگی می‌کنیم رأی می‌دهیم اما در ایران فرق می‌کند. و فتوی صادر می‌کنند که شما ندهید! آخر چه فرقی می‌کند؟ اگر هر کس دیگری جای احمدی‌نژاد انتخاب شده بود وضع ما بهتر از این بود. آیا من از اینجا می‌توانم انتخابات آمریکا را تحریم کنم؟ خوب مسلم است که انتخاب مک‌کین یا اوباما برای مردم امریکا مهم است. حتی برای من ایرانی که اینجا زندگی می‌کنم مهم است چه برسد برای اتباع آنجا.
برای من مسلما انتخاب بین احمدی‌نژاد و خاتمی فرق دارد. حتی اگر هیچکدامشان کاملا مطابق میلم نباشند.

5- فیلم «بابل» را خیلی دوست دارم. این فیلم سه داستان دارد که در چهار کشور مختلف (آمریکا، مراکش،‌مکزیک، ژاپن) اتفاق می‌افتد و هر کدام به نوعی به آن دیگری ربط دارد. و هر کدام به تنهایی فیلمی کامل است.
داستانی که تا اینجا که دیدم نسبت به دو قسمت دیگر کمتر مورد بحث قرار گرفته داستان آن دخترک ناشنوای چهارده پانزده ساله ژاپنی( چیه کو) است که به تازگی مادرش را از دست داده و میل به مورد توجه گرفتن توسط جنس مخالف باعث شده دست به هر کاری بزند. دامن‌ مینی‌ژوپ بسیار کوتاهی می‌پوشد. مواد مخدر مصرف می‌کند. اما متاسفانه به خاطر معلولیتش کمتر پسری به او روی خوش نشان می‌دهد. رفته‌رفته میل جنسی‌اش آنقدر پیش‌روی می‌کند که وقتی با دوستانش به نایت‌کلاب و دانسینگ می‌رود – با اینکه فیلمی که دیدم سانسور بود اما اینطور متوجه شدم که- در توالت شورتش را در می‌آورد و از پشت میزی که نشسته لای پایش را نشان پسرهای میز دیگر می‌دهد. و آخر کار با دروغی افسر خوش‌تیپ آگاهی را به خانه می‌کشاند و بالاخره به مراد دل می‌رسد.

6- جامعه شناسی- تارهای نازک شیشه‌ای
با دیدن قسمت «چیه‌کو»ی فیلم بابل یاد بعضی از وبلاگ‌ها در دنیای مجازی خودمان افتادم. عده‌ای قلیلی از دخترانی که عمدا» بین 20 تا 25 سال دارند و پسرهایش بین 25 تا 30 ساله‌اند تقریبا همین‌حالت را دارند. به قول دوست عزیزی به شوخی می‌توان گفت با باز کردن این وبلاگ‌ها بوی تستسترون و پروژسترون بدجوری توی دماغت می‌پیچد.
در جای‌جای نوشته‌های پسرهای تستسترونی می‌خوانی که از اندازه‌ی شومبولشان و اندامشان حرف زده‌اند. آن یکی تعریف پرو ِ کاندوم جلوی آینه‌اش را می‌کند و دیگری بیست‌سوالی راه می‌اندازد که موقع خریدن کاندوم داروخانه‌چی چطور با شما رفتار می‌کند و هر قیافه‌ی او را به عنوان یک‌نوع تعجب تلقی کرده و با نظردهندگانش به او می‌خندند(خارج کشوری‌ها هم که نمی‌دانند بیش از 25 سال است فروش کاندوم حتی به یک دختر 8 ساله در داروخانه‌ها آزاد است و سالهاست مراکز بهداشت همه کاندوم مجانی توزیع می‌کند به‌به و چه‌چه راه می‌اندازند که وای… چقدر شما شجاعید. خوب کردید حال داروخانه‌چی را گرفتید..). پسر دیگری از رنگ شورت‌هایش می‌گوید. دختری که پروژسترونش خیلی بالا زده به زبان بی‌زبانی جوری حالی می‌کنند که من خوابیدن با پسر برایم مهم است نه اینکه دوستش داشته باشم. دیگری خیلی رک می‌گوید بهتان گفته باشم اگر شما هم‌خواب من شدید و میکروفون جلوی دهانم بگیرید فوری به حالت 69 درمی‌آیم و شمارا هم وادار به… و از آرزوهای جنسی‌شان می‌گویند و از اینکه با خوابیدن با هر سن و سالی حتی سن و سال پدر و پدربزرگ‌هایشان هم مشکلی ندارند.
جالب این‌جاست این نوع بلاگرها وسط نوشته‌هایشان برای اینکه خیلی تابلو و ضایع نباشد معمولا کتابی معرفی می‌کنند که یعنی بعله! ما خیلی روشنفکریم .کتاب‌های معرفی شده معمولا از نوع نه سیخ‌بسوزد نه کباب است تا فیلتر نشوند و واقعا هم نمی‌شوند. یکی از این آقا پسرهای تستسترونی در وبلاگش خیلی صادقانه اعتراف کرد که در تمام جلسات روشنفکرانه شعرخوانی با خواننده‌های وبلاگش حواسش پی گل و گردن و سینه‌های دختران و چگونگی تور کردنشان بوده . و دختری پروژسترونی به‌نوعی اعتراف کرده بود که با نصف کامنت‌گزارانش به بهانه دادن و گرفتن سی‌ودی و کتاب خوابیده. حتی با شوهر و برادر دوستش! و کامنت گرفته است آفرین به تو دختر با جسارت! و البته ازش پرسیده فلان کتاب را بیایم ازت بگیرم؟ و حتما حدس می‌زنید که جواب مثبت بوده.
اگر نظرات این‌نوع وبلاگ‌ها را خوانده باشید می‌بینید اکثرا از نوع غیر همجنس آن بلاگر است و شدیدا تحریک شده‌اند که مثلا از نزدیک اندازه‌ی شومبول پسر مورد بحث را ببیند و امتحان کنند آیا اندازه‌اش مناسب است یا نه. یا به چشم خود ببینید رنگ شورت یا سوتین طرف به رنگ پوستش می‌آید یا نه.
دوستان پسر یا دختر این نوع بلاگرها که معمولا از درون همین نظرخواهی‌ها پیدا می‌شوند متاسفانه دوسه هفته‌ای بیشتر طول نمی‌کشد و وقتی بلاگر فوق‌الذکر قصد تعویض زیدش را دارد در نظرخواهی کمی مجادله پیش می‌آید. اگر طرف زبان‌نفهم بود مجبور می‌شود مدتی نظرخواهی وبلاگش را ببندد.
بعضی‌هایشان که نامردترند فولدری روی کامپیوتر خود ذخیره کرده‌اند و عکس تمام دختران و حتی زنان شوهرداری که از طریق همین دام‌های مجازی به تور انداخته‌اند را در آن گذاشته‌اند و با افتخار زیدهای از سن پنچاه شصت ساله تا 15 ساله را با افتخار نشان دوستانشان می‌دهند و از نقاط دیدنی بدنشان تعریف می‌کنند.
جالب است که هر کدام از این‌ها ازدواج می‌کنند یا به خارج کشور می‌روند. تقریبا وبلاگشان به حال نیمه‌تعطیل و پرچمشان به صورت نیمه افراشته در می‌آید و بالکل روشنفکری را از یادشان می‌رود. (مگر وقتی مسئله انتخابات وبلاگی مطرح می‌شوند که برای عقب نیفتادن از غافله تندتند چیزی روشنفکری می‌نویسند.)
این نوع بلاگرها معمولا در «اولین پست خود» از خارج کشور از پارتنر جنسی خود می‌نویسند و برای پارتنرهای داخل کشوری پیغام می‌گذارند که این زیدم از شماها هات‌تر است. دلتان بسوزد!
وبعد بلافاصله با افتخار از بیماری مقاربتی که به علت داشتن پارتنرهای متعدد احتمالا به آن مبتلا شده!

چه می‌شود کرد. وقتی دست «چیه‌کو»ی نازنین ژاپنی از این دوستان بازتر است و حداقل جایی مثل نایت‌کلاب و دانسینگ دارند کجا می‌ماند برای تور کردن پارتنر و فرونشاندن نیازهای جنسی؟ من که شخصا بر این‌ها خرده‌ای نمی‌گیرم! فقط از قسمت روشنفکری‌ وبلاگشان کمی تا قسمتی خنده‌ام می‌گیرد!

7- در زندگیم دو فیلم پورنو دیدم اولی فیلم زهرا امبرابراهیمی بود با پسر سیروس مقدم. دومی هم فیلم حاج‌آقا گلستانی بود با خانم همکارش در ستاد نماز جمعه. که البته هیچکدوم رو کامل نتونستم ببینم.
فکر می‌کنم قدرت و پول بی‌حساب فساد به همراه میاره. وقتی برای شرکت در یه سریال مجبور بشی با پسر کارگردان بخوابی و یه سری آدم‌های بی‌فرهنگ و سطح پایین به صرف جانماز آب‌کشیدن برسن به یه مقامی جز این چی‌می‌شه توقع داشت؟ با دیدن این فیلم‌ها و مسئله سردار زارعی و مددی و حتی چیزایی که تو شماره شش نوشتم به این نتیجه رسیدم که جمهوری اسلامی به هر کاری که تو خونه‌ها و پشت درهای بسته انجام بشه هیچ کاری نداره. فقط تو ملأ عام خودشونو بپوشونن(همون‌طور که زید حاج‌آقا گلستانی زمان ورود به اتاق پوشونده بود) بقیه‌ش اشکالی نداره ! همینه که بعد از انقلاب بیشتر دوستی‌های دو جنس مخالف به خونه‌ها کشیده شده و از همون روزای اول به سکس می‌رسه.

8- دنبال یک طرح برای بالای وبلاگم هستم یک طرح با رنگ‌های نارنجی و زرد و اگر شد حالت طنز‌آمیز داشته باشد. می‌شود لطف کنید و طرحی پیشنهاد کنید؟

9- حالا که بلاگ‌رولینگ خراب شده باید پناه ببریم به فرند فید و ریدر و… خیلی وقت پیش عضو شدم اما دقیقا یادم نیست چه کارهایی باید بکنم و کجا باید آدرس‌های فید دوستانم را وارد کنم؟

نظرها