1- لعنت به شما، که جز عشق جنونآسا
هر چیزِ این جهانِ شما جنون آساست…
(شاملو)
2- امسال یهکم دلم خنک شد.
این سالهای اخیر ما دیگه کمتر فامیلی برای دید و بازدید عید داریم. بیشترشون سالهاست رفتن خارج کشور. اون چندتایی هم که باقی موندن بعضیاشون از 25 اسفند میرن مسافرت تا بعد از 13 هم برنمیگردن. دوستامونم همینطور.
همیشه حسرت اونایی که گلهای میرن عیددیدنی و گلهای میان خونهشون میخوردم. امسال دیدم خیلیها مثل من شدن. دلخنکیم از همین بابت بود:)
3- فکر کنم منم عین ملا نصرالدین باید بالای سر نوشتههام وایسم و برای خوانندهها توضیح بدم که منظورم از نوشتن هر جمله یا کلمه چی بوده.
سریال “مرد هزار چهره” رو خیلی دوست داشتم. قبلا هم نوشتم که به نظر من و خیلیهای دیگه مهران مدیری همیشه چند پله از بقیه طنزکارای دیگه جلوتره. چند قسمت اولشو ندیدم. اما اولین شبی که تماشاش کردم مشتری دائمش شدم. با اینکه کار خوبی نمیدونم آدم مهمون داشته باشه یا مهمونی بره بشینه تلویزیون نگاه کنه، اما این سریال رو از این بابت مستثنی میدونستم.
شاید باورتون نشه، اما برای دیدن قسمت آخرش همسفرهامو مجبور کردم یک شب دیگه تو شهری که بودیم بمونیم و بهخاطر راضی کردنشون کلی مرارت کشدیم. چون کار مهمی داشتن.
فیلمهای طنز مدیری با فیلمهای دیگران خیلی فرق داره، میدونم خودش نمینویسه و بیشترشو پیمان قاسمخانی یا ژوله یا نویسندههایی زیر نظر قاسمخانیها مینویسن، ما مطمئنم مدیری سلیقهی خودشو بر نویسنده تحمیل میکنه.
پست مهران مدیری و بالاترین رو به این علت نوشتم که وقتی به بالاترین سر زدم دیدم “هر” لینکی که اسم مدیری توش هست اومده تو قسمت لینکای سوپر داغ. کسی نگاه نمیکرد کی چی نوشته. فقط اسم مدیری کافی بود که بهش رای مثبت بدن. بعد دیدم اصلا خود مدیری در ذم مدحهای اینچنینی فیلم ساخته که الکی بهبهچهچه نکنیم. گفتم مثلا بیام حرفمو مختصر و مفید بگم که متاسفانه خیلیها میسآندرستود:) کردن!
4- امسال اولین سالی بود که کنار دریا سیزدهبهدر برگزار کردیم. همه سبزههامونو بغل آب کاشتیم و کنارش ماشین با موزیک و کنارش زیر انداز و… اونورمون هم جنگل و… حالشو بردیم!
5- آقا، قبول نیست:) مادر بزرگ سیبا قبلا این روش رو اختراع… نه بهتره بگم، کشف کرده!
البته تقصیر منه که اهمال کردم و باعث شدم ملاحسنی اینو به نام خودش در وبلاگستان ثبت کنه و بنویسه:
<a href=”http://mollah.blogspot.com/2008/03/blog-post_24.html”>دستگاه خوشبو کننده باد معده برای اولین بار ساخته شد.</a>
به جان شما اگر زیر بار برم و بذارم حق یه پیرزن مظلوم از بین بره!(با رگهای گردن ور قلمبیده بخونید)
تازه این روش مامانبزرگ نه بلوتوث میخواد نه سنسور و نه باطری و نه شورت مخصوص!
اصلا نمیدونم خجالت کشیدم که ننوشتمش یا ترس از اینکه سیبا اینجارو بخونه(آخه دیگه فهمیده وبلاگ مینویسم ولی قول داده نخوندش)
یکی از مادربزرگهای سیبا – اونی که خیلی باحاله و همیشه جکهای زیر 18 سال برام تعریف میکنه- طفلکی از باد معده در رنجه. البته اینو فقط خودمونیها میدونن.
یک بار که اتفاقا مهمون داشتن(یکی از همسایههای قدیمیشون اونجا بود) و ما هم بودیم. هر نیمساعت یک ساعتی میدیدیم یه عطری تو خونه میپیچه. از اونجایی که تو خونهش خیلی گل و گیاه داره. همه فکر میکردن از اون گلاست. بو میکشیدن و میگفتن بهبه! گل همیشه بهاره. مامان بزرگ هول میشد و میگفت نه! و فوری حرف تو حرف میآورد. نیم ساعت بعد یکی دیگه میگفت بهبه عجب بویی! شببوئه؟ اونیکی میگفت فکر کنم مرزنجوش دم کردی. بوی اونه… دوباره مامان بزرگ سریع میگفت نه و حرفو عوض میکرد.
وقتی رفتن، پیگیر شدیم. بخصوص سیبا که عزیزکردهشه. اصرار! که باید بگی این بوی چیه!
یه ذره من و من کرد و رفت یه شیشه کوچک قطره آورد. اسمشو یادم نیست. اما محصول کارخونهی باریج کاشان و روشم قیمت زده بود 4900 تومن(آخه بگو تو قیمتشو اینقدر خوب حفظ کردی یهو اسمشو هم یاد میگرفتی. یاد گرفتم. اما الان تو ذهنم نیست) سیبا قطره رو گرفت و بو کرد و گفت آهان، همینه. اسانس گیاهیه. برای خوش بو کردن هوا میزنی؟ چرا بوش دائمی نبود و هر نیم ساعت یه ساعت یهو بو می داد؟
مامان بزرگ خندید و با خجالت گفت. خوشبو کردن هوا چیه؟ این داروی گیاهی مخصوص شقاق مقعده!
دکتر داروخانه برام تجویز کرده و چقدرم اثرش خوبه. وقتی به این فکر کردیم که چرا هر نیم ساعت بوش ول میشه دیگه هیچی نگفتیم ولی از خنده رودهبر شده بودیم. خودشم همراه ما میخندید و گفت دیدید نزدیک بود آبروم پیش طلعت خانم اینا بره!
6- اومدم قالب زیتون در بلاگاسپات رو عوض کنم زدم کانترشو برای چندمین بار از بین بردم. اصلا نمیدونم چرا هی غیب میشه و مجبورم دوباره بسازم. یه وبلاگم تو ورد پرس ساختم. اما نمیدونم چرا نمی تونم براشون کانتر بذارم. کدشو تو قالب کپی میکنم، اما ارور می ده… کسی هست که یاریام کنه؟
7- یه دروغ 13 توپ آماده کرده بودم اما حیف که خیلی گذشته و دیگه نمیشه نوشت… سال دیگه بنوبسم؟ تا اونموقع کی زنده و کی مرده… دور از جون شما! خودمو عرض میکنم!
8- اوه. چقدر گردنبند “فروهر” استیل با بند سیاه مد شده. امسال گردن خیلی از جوونا و حتی بچهها دیدم. قیمتش هم تا اونجایی که تو مغازهها پرسیدم از سههزار تومن تا 12 هزار تومن در نوسانه…
9- خیلی حرفا داشتم ها، اما این نوشته قبلیم حالمو گرفت. انگار مرض دارم هی خاطرات بد رو برای خودم زنده میکنم… هر وقت یادم افتاد بقیهشو مینویسم.
10-<strong>تمرین رهبری</strong>
فکر میکردم رهبر یک ملت بودن خیلی آسونه. امروز پیش خودم گفتم زیتون جان(چیه؟ به خودم می گم جان! حسودیت میشه؟) بیا ببین تو اصلا قابلیت رهبر شدن رو داری؟ فکر کن سال بعد تو رهبری و می خوای سال ۸۸ رو نام گذاری کنی. ببینم چند مرده حلاجی!
لغت نامه رو آوردم و چشمامو بستم و با هزار ترس و لرز و بیم و امید ناخن شست دست راستم بین ورق ها جایی باز کردم و انگشت اشاره ام رو روی یک کلمه گذاشتم:
“رقص” اومد!
ای بابا، چه کلمهی بیعفت و جلفی! اصلا مناسب یک رهبر نیست این کلمه رو برای یک سال آزگار انتخاب کنه! به مغزم فشار آوردم که دلیلش چیه که اینطوری شد. آهان… قبلش نیت نکرده بودم.
رفتم وضو گرفتم. نیت کردم بسمالله الرحمن و الرحیمی گفتم و دوباره کتاب رو باز کردم.
“مبارزه” اومد. خوب این خوب و آبرومنده. میشه به مبارزه با خیلی چیزا ربطش داد. مبارزه با گرونفروشی، با شیطان بزرگ و کوچیک و متوسط. مبارزه با زرگویان، امپریالیسم جهانخوار. یا مبارزه با مگس تسهتسه!
کمی هم دو پهلوست. تقی به توقی خورد میگم منظورم مبارزه با فساد مالی و جنسی بزرگان قوم و دیکتاتوری و اینچیزا بوده!
اما جدیدا مد شده دوکلمه برای هر سال انتخاب میکنن( آخه شما قطر لغتنامه رو ببینید! والله ده تا کلمه انتخاب کنن کمه!)
یه بار دیگه:
اوخ ایندفعه “شوربختی” اومد! قضیه بودار شد. اینو ولش کن.
وای دستم چرا رفت روی “علف”. استغفرالله… کتابو بستم. برم آخرای کتاب.
آهان… ای وای… “وحشت” نه اینم خوب نیست. نکنه من اصلا استعداد رهبری ندارم! برم اولاش…
” پیروزی” اومد… بیخیال:
“مبارزه” و ” پیروزی” برای سال 88 بد نیست.
حالا این گوی و این میدان فکر کنید شما رهبرید. سال 88 رو نامگذاری کنید.




